بچهها، من واقعا دلممیخواست میبودید.
احساس کردم منو به حال خودم رها کردید درحالی که شما تنها کسانی بودید که عمیقا میتونستید درک کنید تو چه برزخیام...
مثلا اگر قرار باشه برگردم به بچگیم، برمیگردم به اون غروب چهارشنبهی بارونیای که همراه دوستام داشتم از دبستان برمیگشتم و حتما توی چالههای میپریدم و خودمو خیس و کثیف میکردم.