Roza
45 posts


منم با اون حجم پولی که با آنلاینشاپت کلاهبرداری کردی باورم نمیشد متولد ۸۷ باشی.
NAAZ@lunikagirlsss
مثلا امروز پسری بهم گفت ۷۹ :))) هرچی گفتم باورش نمیشد۸۷ امم
فارسی
Roza retweetledi
Roza retweetledi

بچه بودم یدونه از همین کیف پول استرابری شورتکیک رو داشتم. توش سکه و اسکناسهای ۵۰۰ تومنی و هزار تومنی میذاشتم برای بستنی خریدن و نمیدونستم دنیا چنین زناکدهایه.
softly magical°🦢♡@softlymagicall
فارسی
Roza retweetledi
Roza retweetledi

@baaaarzaaaakh چرا پسمامون بریزه اخه همهش برنامه ریزی شده از سمت دیپ استیت هستش، مثلا منم میدونستم. منتها فعال دوس نداشتم باشم. بیت کوین تا ۴۵۰ هزارتا. منتطر کوبا باشید اول کوبا میوفته بعد لینا بعد ترکیه و چین. اپستینم که ترامپ و فرستاده بودن در نهایت کونش و پاره کنه.
فارسی

پشماتون بریزه
یه کاربر تو توییتر دقیقا 6 سال پیش همچین توییتی زده:
- جنگ ایران
- دستگیریهای بیشتر در سطح
اپستین تو ایالات متحده
- رویداد بزرگ یوفو/نیروی فضایی(که همین دیروز ترامپ دربارش صحبت کرد)
- فروپاشی دویچه بانک
- افزایش شدید قیمت طلا/بیت کوین
♱ᴅʀᴜ@DrutangReborn
- Iran War - More US Epstein level arrests - Major UFO/Spaceforce event - Deutsche Bank Collapse - Gold/BTC Hyper spike
فارسی

به چهرهی هر پسرکی نگاه میکنم، غصهی #ابوالفضل_وحیدی خفتم میکند.
عکسش با لباس جشن پایان الفبا،
صورت خونینش،
چشمهای بازش که هر چقدر خواهرش سعی کرد آنها را ببندد، بسته نشدند…
ابوالفضل تا کلاس ششم مدرسه رفت اما برای پایه هفتم، هیچ مدرسهای حاضر به ثبت نامش نبود.
میگفتند شلوغ و بیقرار است، سر کلاس آرام نمیگیرد.
از طرفی پدرش هم برای ثبت نام همراهی نمیکرد. خواهرش هر جا که توانست رفت، حتی برای گرفتن نامه تا دادگاه هم رفت اما وقتی به دادگاه رفتند، نامهای ندادند و گفتند چون پدر زنده است، مادر یا خواهر حق پیگیری ندارند. همین شد که ابوالفضل دیگر به مدرسه برنگشت.
از یازده سالگی کار میکرد. اول کارهای سبک، بعد کمکم دستش راه افتاد. امسال، از عید، هم کار میکرد هم حقوق میگرفت.
ابوالفضل در محلهی خودشان در یک کفاشی مشغول بود. سال اول کارش با پول خودش گوشی خرید؛ کمی هم بزرگترهای فامیل کمکش کردند. از ابتدای امسال برایش پول جمع کردند تا وقتی هجدهساله شد، ماشین بخرند. خودش بیشتر به موتور فکر میکرد، اما خواهرش میگفت خطرناک است. هرچه در میآورد، کنار میگذاشت تا پسانداز کند برای خرید ماشین.
مادرشان را کرونا از آنها گرفت. شبهای اول بعد از فوت مادر، ابوالفضل کنار خودش برای مادرش رخت خواب پهن میکرد و میگفت: «مامان میاد، پیشم میخوابه.»
بزرگتر که شد، تازه فهمید که مادرش دیگر نیست و هر روز میپرسید:«واقعاً مامان مرده؟»
سر خاک که میرفتند، بغضش میترکید اما اجازه نمیداد کسی اشکهایش را ببیند. سرش را میچرخاند، جایش را عوض میکرد.
دو سال آخر، دلتنگیاش شدیدتر شده بود؛ میرفت گوشهای گریه میکرد که کسی نبیند. گاهی سر مزار مادر میگفت: «کاش بمیرم، این دنیا چیه؟»
در جواب دیگران که از این حرف شاکی میشدند، جواب میداد: «خب راست میگم.
هر وقت من مردم، همینجا کنار مامان خاکم کنید.»
چهارشنبه، روزِ قبل از همان پنجشنبهای که همهچیز تمام شد، گفته بود برویم بهشت زهرا؛ حتی گفته بود پول اسنپ را خودش میدهد. گفتند پنجشنبهها شلوغ است، امشب دلتنگی را تحمل کن، شنبه میرویم. گفت باشه، اشکالی ندارد.
همان شب عکس مادر را بغل کرده و خوابیده بود، بعد از کلی گریه.
آن روز، وقتی صدایش کردند بیاید خانه، گفت پاهایش کثیف است و برمیگردد. شکلات و پرتقال تعارفش کردند، نخواست؛
اصرار که کردند، گفت باشه. در راه میخورم. آخرین دیدار همین بود.
برای امسال، بزرگترهایش با حقوقی که از کفاشی گرفته بود برایش دو گرم طلا خریده بودند. خوشحال شده بود، هر روز میپرسید امروز طلا گرمی چند شده؟ الان من چقدر طلا دارم؟
مثل ذوق بچهها از عیدی.
ابوالفضل دوست داشت پولدار شود. دلش میخواست زندگی بسازد.
۱۸دیماه…
تا نیمهشب هیچ خبری از ابوالفضل نبود. حدسها شروع شد: شاید بازداشت شده، شاید کسی او را برده خانهاش.
تا اینکه بالاخره خبر رسید که ابوالفضل ساچمه خورده. اولش کسی جرات نداشت ناگهانی خبر کشته شدنش را به خانواده بگوید.
اما از پنجره خانه مادری، جمعیت عزادار دیده میشد. گریهی داییها و پسرعموها. گفته بودند چیزی نشده چون خواهرش طاقت داغ ابوالفضل را نداشت، اما همهچیز معلوم بود. جنازه را در سردخانه پیدا کرده بودند. در کهریزک…
گفتند جنازهها زیاد است، باید از روی مانیتور و کد شناسایی شود. از هفت صبح تا چهارونیم عصر، از میان جنازهها پیدایش کردند.
کیسهی مشکی، صورت خونی، بدن زرد...
هیچکس باورش نمیشد.
خانواده همه را خبر کرده بودند، اما در سردخانه جنازه را نگه داشته بودند. میگفتند «شستیم»، «میشوریم»، «میدیم». غریبهها هم میگفتند جنازهها را نمیدهند. خانوادهاش دیگر تاب نیاوردند؛ گفتند میرویم پسرمان را پیدا کنیم؛
ابوالفضل گفته بود:«اگر مردم، منو پیش مامان خاک کنید.»
وقتی وارد غسالخانه شدند، دیدند ابوالفضل آنجا نیست. هیچ اثری از او نبود. سریع راه افتادند سمت کهریزک. آنجا بود؛ هنوز همانجا نگهش داشته بودند.
خانواده ابوالفضل خودشان جنازه را بلند کردند و گذاشتند داخل آمبولانس. هیچکس جلو نیامد.
باید خودت جنازهی عزیزت را برمیداشتی، توی صف میایستادی، تا نوبتت برسد. بردندش غسالخانه. گفتند شب شده، فردا خاکش کنید.
قبول نکردند. گفتند بین اینهمه جنازه، جسد بچهی ما گم میشود. نمیگذاریم فردا شود. ساعت شش عصر، همان روز، خاکش کردند؛
همان جایی که دلش میخواست، کنار مادرش…



فارسی

یسری سرکوبگر قبل شروع این داستانا تو خیابون نشسته بودن روی زمین و مرغ سوخاری شیلا میخوردن، با ولع
خیلی دلم سوخت، دوساعت بعدش دلم بیشتر سوخت
🎪@nahidbehboodian
یه چیز دیگه هم هست و اینه که ممکنه غذایی بهتون بدن که مونده باشه. چون هم مشتری کم شده و هم مواد اولیه گرون شده. من دیروز باهاش مواجه شدم. پیتزایی که از شیلا گرفته بودم خمیرش کپک زده بود و شانسی پشت پیتزامو نگاه کردم و دیدم وگرنه نه توی مزه مشخص بود و نه بوی خاصی داشت.
فارسی
Roza retweetledi
Roza retweetledi
Roza retweetledi

مردم چه گوهی بخورن خوبه؟
من خودم مثل جنده ایدزی افتادم گوشه اتاق توانایی کارای روزمره رو ندارم ولی چهار نفرم که یه کصکلکی میتونن بکنن که حواسشون پرت شه رو اذیت نمیکنم
آقا رضا@Rezaami
اینایی که هنوز میرن باشگاه ، کلاس زبان و مدیتیشن و اینا دقیقا مثه اونایی میمونن که بالای کشتی تایتانیک دارن ویالون میزنن..
فارسی
Roza retweetledi
Roza retweetledi
Roza retweetledi
Roza retweetledi














