Roza

45 posts

Roza banner
Roza

Roza

@paletblue_

Katılım Temmuz 2024
6 Takip Edilen5 Takipçiler
Roza
Roza@paletblue_·
@mitooolixx موافقم حتی مهاجرت هم اسونتر بود
فارسی
0
0
0
5
Roza
Roza@paletblue_·
@Panteapou چقدر زشته طفلکی
فارسی
1
0
93
10.1K
Roza
Roza@paletblue_·
@t_uliip وای خیلی دوستت دارم واقعا دنبال یه سریال loser-core بودم ممنون
فارسی
0
0
0
2.6K
T 🌷
T 🌷@t_uliip·
سریال Margo's Got Money Troubles ال فانینگ زیبا در نقش مارگو، نقش دختری که ناخواسته از استادش باردار میشه(😮‍💨) و بچه رو به دنیا میاره؛ از اونجا سیل مشکلات رو سرش آوار میشه و برای حل مشکلاتش انلی فنز میزنه و... :)))
T 🌷 tweet mediaT 🌷 tweet media
فارسی
33
8
762
271.8K
Roza retweetledi
اردیبهشت
اردیبهشت@whiskeyfornoora·
بچه بودم یدونه از همین کیف پول استرابری شورت‌کیک رو داشتم. توش سکه و اسکناس‌های ۵۰۰ تومنی و هزار تومنی می‌ذاشتم برای بستنی خریدن و نمی‌دونستم دنیا چنین زناکده‌ایه.
softly magical°🦢♡@softlymagicall

فارسی
26
281
5.9K
112.8K
Roza
Roza@paletblue_·
@daryarst دریا مامانتو گاییدم شیک زنده به گورش کردم برو ببین ایشالا که هنوز زندس
فارسی
1
0
0
26
Roza retweetledi
ᴀ ʟ ɪ_ɴ ᴀ ᴠ ᴀ
ᴀ ʟ ɪ_ɴ ᴀ ᴠ ᴀ@Ali07137830Ali·
‌ دوستان باور بفرمایید کشته‌شدگان این جنبش به دیدار خدای رنگین‌کمان برای رقص در نور نرفته‌اند. هیچ دری از آسمان به سویشان گشوده نشده است. نه اسطوره‌ای در کار بوده و نه افسانه‌ای که مرگ را به ضیافتی آسمانی بدل کند. آنها به شکلی دردناک از میان ما رفتند؛ از کوچه و خیابان، ۱/۶
فارسی
79
716
5.7K
209.2K
Roza retweetledi
Maryam Mirza
Maryam Mirza@iranianjourno·
بچه‌ام هنوز نوزاد بود وقتی برای اولین بار متوجه شدم وقتی دارم لباس تنش می‌کنم، خودش هم دستش را هل می‌دهد توی لباس. لحظه معجزه‌مانندی است. بعد این همه فرزند کشته، یعنی دنیایی از لحظاتی این چنینی… مثل همان با سرنگ شیر دادن به نوزاد که پدر #نگین_قدیمی درباره‌اش صحبت کرد. چرا کشتید؟
فارسی
16
140
4.2K
82.1K
🇮🇷روح زیبا
🇮🇷روح زیبا@belleame9778·
@baaaarzaaaakh چرا پسمامون بریزه اخه همه‌ش برنامه ریزی شده از سمت دیپ استیت هستش، مثلا منم میدونستم. منتها فعال دوس نداشتم باشم. بیت کوین تا ۴۵۰ هزارتا. منتطر کوبا باشید اول کوبا میوفته بعد لینا بعد ترکیه و چین. اپستینم که ترامپ و فرستاده بودن در نهایت کونش و پاره کنه.
فارسی
6
0
63
42.9K
👑baaaarzaaaakh👑
👑baaaarzaaaakh👑@baaaarzaaaakh·
پشماتون بریزه یه کاربر تو توییتر دقیقا 6 سال پیش همچین توییتی زده: - جنگ ایران - دستگیری‌های بیشتر در سطح اپستین تو ایالات متحده - رویداد بزرگ یوفو/نیروی فضایی(که همین دیروز ترامپ دربارش صحبت کرد) - فروپاشی دویچه بانک - افزایش شدید قیمت طلا/بیت کوین
♱ᴅʀᴜ@DrutangReborn

- Iran War - More US Epstein level arrests - Major UFO/Spaceforce event - Deutsche Bank Collapse - Gold/BTC Hyper spike

فارسی
93
195
5.4K
589.9K
Roza
Roza@paletblue_·
@Persian_picture خانومی به باباش رفته بود❤️‍🔥
فارسی
0
0
0
123
Persian picture
Persian picture@Persian_picture·
شاهدخت اشرف پهلوی وحشت چپ و مصدقی خانم اسمشم خواب رو از ایران ستیز میگیره :))))
Persian picture tweet media
فارسی
121
347
8.2K
137.3K
Roza
Roza@paletblue_·
@pardis__rabiee بگردم الهی بچه.. هرکدومشون یه داستانی دارن..
فارسی
0
0
0
100
پری
پری@pardis__rabiee·
به چهره‌ی هر پسرکی نگاه می‌کنم، غصه‌ی #ابوالفضل_وحیدی خفتم می‌کند. عکسش با لباس جشن پایان الفبا، صورت خونینش، چشم‌های بازش که هر چقدر خواهرش سعی کرد آنها را ببندد، بسته نشدند… ابوالفضل تا کلاس ششم مدرسه رفت اما برای پایه هفتم، هیچ مدرسه‌ای حاضر به ثبت ‌نامش نبود. می‌گفتند شلوغ و بی‌قرار است، سر کلاس آرام نمی‌گیرد. از طرفی پدرش هم برای ثبت نام همراهی نمی‌کرد. خواهرش هر جا که توانست رفت، حتی برای گرفتن نامه تا دادگاه هم رفت اما وقتی به دادگاه رفتند، نامه‌ای ندادند و گفتند چون پدر زنده است، مادر یا خواهر حق پیگیری ندارند. همین شد که ابوالفضل دیگر به مدرسه برنگشت. از یازده سالگی کار می‌کرد. اول کارهای سبک، بعد کم‌کم دستش راه افتاد. امسال، از عید، هم کار می‌کرد هم حقوق می‌گرفت. ابوالفضل در محله‌ی خودشان در یک کفاشی مشغول بود. سال اول کارش با پول خودش گوشی خرید؛ کمی هم بزرگ‌ترهای فامیل کمکش کردند. از ابتدای امسال برایش پول جمع کردند تا وقتی هجده‌ساله شد، ماشین بخرند. خودش بیشتر به موتور فکر می‌کرد، اما خواهرش می‌گفت خطرناک است. هرچه در می‌آورد، کنار می‌گذاشت تا پس‌انداز کند برای خرید ماشین. مادرشان را کرونا از آنها گرفت. شب‌های اول بعد از فوت مادر، ابوالفضل کنار خودش برای مادرش رخت خواب پهن می‌کرد و می‌گفت: «مامان میاد، پیشم می‌خوابه.» بزرگ‌تر که شد، تازه فهمید که مادرش دیگر نیست و هر روز می‌پرسید:«واقعاً مامان مرده؟» سر خاک که می‌رفتند، بغضش می‌ترکید اما اجازه نمی‌داد کسی اشک‌هایش را ببیند. سرش را می‌چرخاند، جایش را عوض می‌کرد. دو سال آخر، دلتنگی‌اش شدیدتر شده بود؛ می‌رفت گوشه‌ای گریه می‌کرد که کسی نبیند. گاهی سر مزار مادر می‌گفت: «کاش بمیرم، این دنیا چیه؟» در جواب دیگران که از این حرف شاکی می‌شدند، جواب می‌داد: «خب راست می‌گم. هر وقت من مردم، همین‌جا کنار مامان خاکم کنید.» چهارشنبه، روزِ قبل از همان پنجشنبه‌ای که همه‌چیز تمام شد، گفته بود برویم بهشت زهرا؛ حتی گفته بود پول اسنپ را خودش می‌دهد. گفتند پنجشنبه‌ها شلوغ است، امشب دلتنگی را تحمل کن، شنبه می‌رویم. گفت باشه، اشکالی ندارد. همان شب عکس مادر را بغل کرده و خوابیده بود، بعد از کلی گریه. آن روز، وقتی صدایش کردند بیاید خانه، گفت پاهایش کثیف است و برمی‌گردد. شکلات و پرتقال تعارفش کردند، نخواست؛ اصرار که کردند، گفت باشه. در راه می‌خورم. آخرین دیدار همین بود. برای امسال، بزرگ‌ترهایش با حقوقی که از کفاشی گرفته بود برایش دو گرم طلا خریده بودند. خوشحال شده بود، هر روز می‌پرسید امروز طلا گرمی چند شده؟ الان من چقدر طلا دارم؟ مثل ذوق بچه‌ها از عیدی. ابوالفضل دوست داشت پولدار شود. دلش می‌خواست زندگی بسازد. ۱۸دیماه… تا نیمه‌شب هیچ خبری از ابوالفضل نبود. حدس‌ها شروع شد: شاید بازداشت شده، شاید کسی او را برده خانه‌اش. تا اینکه بالاخره خبر رسید که ابوالفضل ساچمه خورده. اولش کسی جرات نداشت ناگهانی خبر کشته شدنش را به خانواده بگوید. اما از پنجره خانه مادری، جمعیت عزادار دیده می‌شد. گریه‌ی دایی‌ها و پسرعموها. گفته بودند چیزی نشده چون خواهرش طاقت داغ ابوالفضل را نداشت، اما همه‌چیز معلوم بود. جنازه را در سردخانه پیدا کرده بودند. در کهریزک… گفتند جنازه‌ها زیاد است، باید از روی مانیتور و کد شناسایی شود. از هفت صبح تا چهارونیم عصر، از میان جنازه‌ها پیدایش کردند. کیسه‌ی مشکی، صورت خونی، بدن زرد... هیچکس باورش نمی‌شد. خانواده همه را خبر کرده بودند، اما در سردخانه جنازه را نگه داشته بودند. می‌گفتند «شستیم»، «می‌شوریم»، «می‌دیم». غریبه‌ها هم می‌گفتند جنازه‌ها را نمی‌دهند. خانواده‌اش دیگر تاب نیاوردند؛ گفتند می‌رویم پسرمان را پیدا کنیم؛ ابوالفضل گفته بود:«اگر مردم، منو پیش مامان خاک کنید.» وقتی وارد غسالخانه شدند، دیدند ابوالفضل آنجا نیست. هیچ اثری از او نبود. سریع راه افتادند سمت کهریزک. آنجا بود؛ هنوز همان‌جا نگهش داشته بودند. خانواده ابوالفضل خودشان جنازه را بلند کردند و گذاشتند داخل آمبولانس. هیچ‌کس جلو نیامد. باید خودت جنازه‌ی عزیزت را برمی‌داشتی، توی صف می‌ایستادی، تا نوبتت برسد. بردندش غسالخانه. گفتند شب شده، فردا خاکش کنید. قبول نکردند. گفتند بین اینهمه جنازه، جسد بچه‌ی ما گم می‌شود. نمی‌گذاریم فردا شود. ساعت شش عصر، همان روز، خاکش کردند؛ همان جایی که دلش میخواست، کنار مادرش…
پری tweet mediaپری tweet mediaپری tweet media
فارسی
286
1.5K
6.6K
327.5K
Roza retweetledi
Eliya
Eliya@mk_eliya·
به هدی بیوتی هیچ ری اکشنی نشون ندادم درباره 11780 و مجری تلوزیون هم نه توییتی زدم نه نوت و استوری گذاشتم. چون اگه یکم حافظه داشته باشید و فکر کنید میفهمید وقتی چیزی داره همه گیر میشه یه جای کار میلنگه. مراقب باشید.
فارسی
58
136
3.3K
108.8K
Roza
Roza@paletblue_·
@faezehabdipour مردم دارن میمیرن چیمیگی
فارسی
0
0
1
52
Roza retweetledi
I-330
I-330@lnoneeg·
بعضی‌ها خیلی بی‌صدا کشته شدن. عکس‌های قشنگ نداشتن. از شهرهای دور و محروم بودن. دوست یا حتی خانواده‌ای نداشتن که خاطراتشون رو زنده نگه‌ داره. شاید حتی یه گوشی درست حسابی نداشتن که فیلم بگیرن یا زندگی هیچوقت تو موقعیت خاصی قرارشون نداده که بخوان ثبتش کنن.
فارسی
147
3.2K
22.1K
213.8K
Roza retweetledi
پارسا لوزرفر
پارسا لوزرفر@loserfarrr·
مردم چه گوهی بخورن خوبه؟ من خودم مثل جنده ایدزی افتادم گوشه اتاق توانایی کارای روزمره رو ندارم ولی چهار نفرم که یه کصکلکی میتونن بکنن که حواسشون پرت شه رو اذیت نمی‌کنم
آقا رضا@Rezaami

اینایی که هنوز میرن باشگاه ، کلاس زبان و مدیتیشن و اینا دقیقا مثه اونایی می‌مونن که بالای کشتی تایتانیک دارن ویالون میزنن..

فارسی
25
34
2.4K
83K
Roza retweetledi
Sajadi
Sajadi@_Sajadi_·
تنها خوبی توییتر اینه که از سانتیمانتالیسم به دوره و آدما فقط به همدیگه فحش میدن. اینستاگرام رو باز می‌کنی همه یا دست زیدشون رو گرفتن بردن تو خیابون روش آهنگ الان دور هم جمعیم پلیسا کردن کمین گذاشتن یا نقشه ایرانو بغل کردن.
فارسی
6
49
2.4K
44.2K
Roza retweetledi
m꩜bina
m꩜bina@Overexplainn·
اگه قرار نیست مثل آدم درسامو بخونم، امیدوارم بمیرم هرچه زودتر
فارسی
24
337
3K
43.8K
Roza retweetledi
محمد
محمد@DrCreoendios007·
صبح زود باعجله با پیمونه برنج کشیدم آماده کردم گذاشتم تو آرام‌پز برا شب. نیم ساعت بعد تو خیابون دیدم پیمونه برنجو با خودم آوردم و کنارم تو ماشین نشسته.
فارسی
107
10
3.4K
56K
Roza retweetledi
Mary Jane
Mary Jane@jeancoaton·
بچه که بودم فکر میکردم زندگی آسونه، بزرگ که شدم فهمیدم مامان بابام آسونش کرده بودن
فارسی
15
478
8.4K
128.2K