بعد از سه ماه باز دوباره از خانه و خانواده جدا شدم و غروب جمعهای نشستم چند قسمت آخر یوفوریا رو توی قطار دیدم. بمیرم برای رو، بچهی نگونبختم. این همه تقلا برای اینکه آخرش همه فکر کنند کسخلِ جانکی بوده.
برای عمهام کانفیگ خریده بودم دیدم توی یک روز سه گیگ رو تموم کرده. فهمیدم نشسته و توی اسنپ چت تکتک عکسهای تارا رو دانلود کرده. میگفت از وقتی تارا رفته، امروز بهترین روز عمرمه، و مثل بچه ها میخندید.
یعنی شما به عنوان یک استاد کمی با شرافت، کمترین کاری که میتونی بکنی اینه که به دانشجوی ذلیلمردهات بگی فلانی من از بین پنج دانشجو دو نفر دیگه رو قبول میکنم و ایگوی همکارم که انتخاب نشده برام مهمتره، ولی تویی که بخاطر حرفم رفتی آزمون MHLEکیری رو دادی و ۹۰ شدی قبول نمیکنم.
باورم نمیشه استادم بدون اینکه بهم اطلاع بده، استاد راهنمام نشده، بعد گسلایتم کرد که با اون استادی که زوری برام انتخاب کردن کار کنم و خودش استاد دوم بشه و الان باز زده زیرش و هیچ گهی هم نمیتونم بخورم.😭
دختر، هنوزم باورم نمیشه کسی که میتونه ساعتها توی ماشین تنهات بذاره تا با بقیه لاس بزنه، بعد از هزار بار اشتباه باز بخشیده بشه اما من بعد از دوازده سال دوستی، بدون حتی یک توضیح به حرمت نون و نمکی که باهم خوردیم، کنار گذاشته بشم.
خفگی اینترنت تداعیگر اون روز نحسیه که مامبابام توی بچگی مجبورم کردن روسری بپوشم و از شدت غم و خجالت، تا یکسال باهاشون جایی نمیرفتم. دلم نمیخواست کسی منو اینطوری ببینه. احساس میکردم زمین خوردم و یک پوتین خشک مردونه روی گلومه.
ده دوازده سال پیش که اینستاگرام داشتم و اینترنت2Gبود، هر پستی که باز میشد چون غنیمت بود لایک میکردم. الان هم دقیقا همینه، هرچیزی رو فارغ از محتوا لایک میکنم. مثلا امروز پست عرق خوری چند چوپون با آهنگ تشمال و برنو رو لایک کردم.(همیشه اینچیزها رو لایک میکنم)