@Bluecifer_0 یه پیرمرد چلاسیده ای بود والا
ی بار داشت خاطره ی مستیش و تعریف میکرد تهش گفت: شمام دوست داری؟
گفتم بدم نمیاد
گفت خودم میندازم برات میارم دفعه ی بعد
هرچی رفیق داشتیم ریاضی خوندن الان ی سر دنیا دارن زندگیمیکنن اونوقت ما مثل اسکلا دنبال امالگام ۴۰ میلیونی و اسکنر قسطی میدویم
مغز خر نخورده بودیم وضعمون این نبود