تو رمان ۱۹۸۴، اون ها فقط میتونستن کانالی رو ببینن که حزب میخواست و نمیتونستن برنامه تلویزیونو عوض یا حتی خاموش کنن.
روزایی که مسیج برا ما قطع بود، اما مسیج اون پدرسگا برای ما میومد، حس میکردم دارم تو اون کتاب زندگی میکنم.
قبلنا خیلی خوش شانستر بودم، مثلا هر بار این دستگاههای عروسکبردار شهربازی رو امتحان کرده بودم یه عروسک گرفته بودم. الان ده بار امتحانش کردم هیچی به هیچی. ☹️