رنج مجبورت میکند تا امید داشته باشی. اما نمیدانم با این خستگی و غم، دیگر چیزی از ریشههای اُمید برایم باقی مانده یا نه. احساس میکنم که اُمید، حسرت دوردستهاییست که هیچوقت قرار نیست به آن برسم. شاید هم اگر روزی برسم، دیگر جانی برایم نمانده باشد...
چرا اینستاگرام درخواست یکی رو رد میکنی، مدادم تو بازه های مختلف باید مجدد درخواست بده. بعد ما چه آشنایی با هم داریم. اصلا پیج سوت کور من چه جذابتی ممکنه برات داشته باشه!
وا بده حاجی
حس میکنم خیلی از اکانتهایی اینجا فالو دارم یا ازشون چیزی میبینم، غیر واقعی، ماشینی، کلا یجوریند. باید بگردم ۴ تا اومد واقعی فالو کنم. من اينایی که هستند رو نمیفهمم!
با اینکه پشت سر خرداد حرف زیاده، تا اینجا خردا احمقانه آرومی داشتیم. یادآور میشم پارسال هم کمی بعد تولدم جنگ شد و این هفته تولدمه. خواهیم دید چه می شود...!
من هنرمند نیستم، حتی هنرمندان رو هم دوست ندارم. با این حال جدیدا نگاه کردن به نقاشی و یک سری عکس ها مغزم رو خاموش میکنه و جزئیات داخل اون اثر برام جالبه. خلاصه این تغییر که تو من رخ داده رو دوست دارم.