ساعت ۱۲:۳۰ شب با صدای آژیر آمبولانس سریع شلوار و روپوش تنم کردم ماسک زده نزده دوییدم سمت مرکز، از بهیار زودتر رسیدم دیدم آمبولانس دم در پارکه کسی توش نیست، گفتم یا خدا حتما خردسال بوده بغلش کردن بردن سی پی آر، رفتم تو همکار EMS رو دیدم پرسیدم کجاست مریض، گفت تو سی پی آر نشسته…
#موقت
نزدیک دوسال هم خونه بودیم
ی روز بخاطر سنگ کلیه، دردِ شدید گرفت
دو روز مرخصی گرفتم بردمش بیمارستان عملش کردن تو اوج کرونا، شب موندم پیشش بیمارستان با اینکه داداشش هم در دسترس بود
از جیب خودم هزینه عملشو دادم
تو راه برگشت به خونه خوردیم به ی موتوری زد آینه ماشینش شکست
آقا یه سوال: اینکه یه آدم متاهل بدون اطلاع پارتنرش بره ماساژ توسط جنس مخالف مگه خیانت محسوب نمیشه ؟ یکی بیاد اینو به این آدم حالی کنه، دیوونه ام کرد 😂😂🤣🤣😂😂
@zane_arastoo@saeed_karimi_ir دقیقا علم الان جای خرافات سابق نشسته. قبلا هر پدیدهای که علتش رو نمیدونستند به جادو و جنبل و اجنه ربط میدادند الان برعکس شده هر پدیدهای که هنوز علتش پیدا نشده رو بیماری روان و توهم میدونند
@saeed_karimi_ir برگهايم، حس ميكنم گاهي افرادي كه تو بيمارستان روان به عنوان اختلال سايكوتيك بسترين، شايد واقعا يسري چيزهارو ميبينن كه ما نميبينيم، و چون علم هنوز علت عيني و قابل سنجش و اندازه گيري و براش نتونسته پيدا كنه ردش ميكنه و به عنوان اختلال دسته بتديش ميكنه(البته نه همه كيسها)
اولین تجربهی متافیزیکیام!
چند مورد از علائم تسخیر شدگی(اصطلاحا جنگرفتگی) رو در میان مراجعینم مشاهده کردم.
یکی از این موارد تقریبا شبیه فیلم جنگیر بود که شاید یه زمانی توی توییتر تشریحش کنم.
ولی خب همیشه به دیدهی تردید به این موضوعات نگریستم بلکه بتونم علتی پاتولوژیک و زمینی براش پیدا کنم که گاهی نتونستم و اظهار ناتوانی کردم.
اما اولین تجربه عجیب و غریب زندگی من در نوجوانی رغم خورد که احتمال میدم قبلا گفته باشم ولی چون پاسخی پیدا نکردم هنوز ذهنم رو درگیر خودش کرده...
در یک دبیرستان شبانه روزی درس میخوندم، شایع شده بود که تعدادی از بچهها به مهارتی دست پیدا کردن که افراد رو روی هوا معلق نگهمیداشتند.
باورش برام سخت بود تا اینکه به این مراسم عجیب دعوت شدم
۲۰-۳۰ تا از بچهها دور اتاق نشسته بودن و یک چراغ خواب روشن بود...
یکی از چاقتربن بچههای دبیرستان (بالای ۱۰۰ کیلوگرم) وسط اتاق دراز کشیده بود و در هر سمت بدنش سه نفر(مجموعا ۶ نفر) نشسته بودن!
دبیرستان ما در سنندج بود، لذا به زبان کردی حرف میزدیم.
تمام اون شش نفر همکلاسهای من بودن.
به اونی که دراز کشیده بود گفتن که در میان فرآیند معلق شدن نباید چشماشو باز کنه چون سقوط میکنه.
اتاق ساکت بود.
یکی از ۶ نفر شروع به خوندن وِرد کرد:
«مِردیه»(یعنی مرده است)
هر شش نفر به نوبت این عبارات رو تکرار میکردن.
«ملکالموت هاتیه»(عزرائیل آمده)
«بوِینی بو قورسان»(ببریدش به قبرستان)
به محضی که آخرین نفر ورد رو خوند ، هیکل ۱۰۰ کیلویی حسین مثل یک تکه چوب خشک از زمین جدا شد...
به طوری که در هنگام صعود ،هیچ یک از اعضای بدنش به سمت پایین متمایل یا آویزون نشد!
مثل یک جسم یکپارچه و خشک.
تا حوالی ۱.۵ متری دستِ اون شش نفر بدن حسین رو لمس میکردن. لذا احتمال میدادم که دارن با زور بلندش میکن...ولی ماجرا از اونجایی جدی شد که پیکر حسین تقریبا به نزدیک سقف رسید...بهطوری که از دستان اون شش نفر جدا شده بود.
حسین یک لحظه چشمش رو باز کردن و اون هیکل خشک به حالت طبیعی و لَخت تبدیل شد و روی دستان اون شش نفر سقوط کرد!
در اون شب بیش از ده بار با آدمهای مختلف این کار رو انجام دادن و من از حیرت قالب تهی کردم.
من رو هم معلق کردن که یکی از عجیب تجارب زندگیام بود.
متأسفانه این مراسم عجیب دوامی نداشت و به علت زیرآبزنی یکی از بچهها لو رفتیم و اون تیم ۶ نفره تا پای اخراج رفتن!
سالهاست که دوست دارم اون اتفاق رو رمز گشایی کنم ولی به جایی نرسیدم....تا اینکه دوسال پیش یکی از اون شش نفر که الان ساکن کرج هستش بهم زنگ زد و گفت که داره از اربعین برمیگرده و میخواد یک شب در کرمانشاه بمونه.
بعد از ۲۵ سال همدیگه رو دیدیم...
کارمندِ تحصیلکردهای بود که به نوعی لیدر اون شش نفر بود.
گفتم هادی فلان ماجرا رو یادته؟
گفت آره و جالب اینجا بود که خودش هم بعدها دنبال این مجرا رو گرفته بود که چرا با خوندن اون وِرد آدمها معلق میشدن.
فقط این رو میدونست که اون ورد رو داییاش یادش داده بود....البته گفت داییاش مشکلات روانی و سوابق بستری داشته و چند باری هم توسط دستگاههای اطلاعاتی بابت سحر و این چیزا دستگیر شده!
هنوز هم بعد از ۲۵ سال گاهی به اون صحنهها فکر میکنم...به معلق شدن خودم و اون لحظهای که چشمم رو باز کردم و دیدم چند سانتی متر با مهتابی گردِ متصل به سقف فاصله داشتم.
ظاهرا اولین گزارش ثبتشده از این مراسم به سال ۱۶۶۵ برمیگرده. ساموئل پیپس، وقایعنگار مشهور انگلیسی، در دفتر خاطراتش به نقل از یک دوست شرح میده که چطور چهار دختر فرانسوی یک پسری رو با خوندن یک ورد روی هوا بلند کردن . این ورد به زبان فرانسوی اینجوری بوده:
"Voici un corps mort... Léger comme un esprit, Lève-toi au nom de Jésus-Christ!"
(ترجمه: "اینک جسدی مرده... سبکبال چون روح، به نام عیسی مسیح بر برخیز!")
@saeed_karimi_ir یچی جالب بهت بگم ما اینکارو بدون ورد انجام میدادیم و هیچ ربطی ب ورد و متافیزیک و جن نداره اتفاقا دقیقا ارتباط مستقیم با فیزیک داره.
حتی چندبار سر پروژه لاستیک لودر رو اینجوری بلند کردیم ورد خاصی هم نخوندیم صرفا با یک دو سه گفتن انجام شد
@yekbashar7 ازدواج فامیلی باید غیرقانونی و جرم اعلام بشه. چه آسیبها که به نسل بعدی وارد شده و چه بار سنگینی که به سیستم درمان و حتی خود خانواده وارد کرده
از دخترداییش خواستگاری کرد، دختره بهش گفت تو مثل داداشمی، چند وقت بعد مادرش بهش گفت نامزدی دخترداییته با پسر خالهش. بالای سازه کوره ذوب بودیم، ۵۰ متر ارتفاع، گفت از اینجا بیفتم پایین چی میشه؟ گفتم هیچی، چندسال بعد همه یادشون میره، گفت چکار کنم پس؟ گفتم چندماه دیگه تو یادت میره.
یه چیز خیلی مهم چند وقت بود گم شده بود. به خاطرش کل خونه رو خونهتکونی کردیم. پیدا نشد که نشد!
الان داشتم ظرفهای شسته شده رو جابجا میکردم و حرفش بود!
به مامان گفتم توی توییتر خوندم که مادربزرگها گوشه روسری رو گره میزنند و میگن: «دختر شاه پریون، بختت رو بستم، فلان چیز رو پیدا کن»
🧜🏼♀️🧚🏼♀️
مامان یه روسری آورد و با شیطنت و شیرین زبونی مخصوص خودش یه چیزایی مشابه همین رو گفت.
منم ریسه رفته بودم از خنده.
داشت گره رو سفت میکرد که یهو اون بسته رو توی کابینت جلوی چشمم دیدم!!!!😨📦
هیچی دیگه، غیر از موارد مذکور یه چیزایی پیدا شد که حتی یادمون نبود وجود دارن!!!🤦🏼♀️
خلاصه اینکه؛ این جنبل جادوها جواب داد 😂
حالا هی بگین توییتر بده!
بعدش هم بخت دخترک رو باز کردیم.
سر «گره» اتفاق جالبی افتاد؛ لوگویی که فکر میکردم بهترین چیزیه که توی زندگیم دیزاین کردم رو کارفرما دوست نداشت!
حتی شاید زیادی سعی کردم قانعش کنم، اما بعدش تمرینی شد برای یادآوریِ اینکه دیزاینر باید متواضع باشه و به تصور کلاینت از برندش اعتماد کنه.
چیزی که بود، چیزی که شد:
اینجا همان نقطه عطف بزرگسالی است.
در میانه، پیش از کهنسالی.
نقطهٔ ثبات، عقلمندی و درنگ.
همان جایی که میخواستم آن را زندگی کنم؛ طولانی.
اما خب، نشد. نشد آنجوری که خیالم بود.
ایرادی هم ندارد؛ برای خیلیها هیچوقت نمیشود.
@BhFak46419 من فقط به این فکر میکنم در طول این تعلل ترامپ، چندتا از بچههامون تو زندانها دارن شکنجه و تجاوز میشن و حکم اعدام میگیرند، روزگارشون چیه در دست کفتارهای منحرف شیعه😞
#پاينده_ایران_جاویدشاه #ننگ_بر_سه_فاسد_ملا_چپی_مجاهد
اگر جنگی باشد، پس از جنگ، شبیه عراق پس از جنگ اول خلیج فارس ۱۹۹۱ است. تا سقوط صدام ۱۲ سال طول کشید. شبکههای برق، مخابرات و سوخت آسیب دیده بودند. در بهترین حالت نیمی از روز برق نبود. غذا نبود. نیممیلیون کودک بر اثر گرسنگی جان باختند.
کودکان مدرسه نمیرفتند. درمان تضعیف شده بود.