نزدیک به سالی میشه که با گروههای کتابخوانی شهر آشنا شدم و هر چه بیشتر با جماعت کتابخوون معاشرت میکنم مطمئنتر میشم که صرف کتابخوندن هم مثل صرف مدرک داشتن شعور نمیاره.
@mehrabjafari26 سه بار خوندمش.....😌😍
بار اول از كتابخانه امانت گرفتم بعد رفتم بخرم گفت ٣٠٠
تا پولام ر جمع كردم رقتم سراغش شده بود ٥٠٠
هر سری میرفتم کتابفروشی مثل کوزت که به عروسکه نگاه میکرد نیگاش میکردم تا شد ۹۰۰
کتابفروش گفت هر چقدر داری بده ببرش بقیهشو بعدا بیاررر ....
@Daenerys73 روزهای بی اینترنتی پسرجان هی میگفت چکار کنم ...
میگفتم یک کتاب وردار بخوان ...
در جوابم میگفت هر چی چپه کتاب میخوانه....
منی که فک میکردم درسته مال منال ندارم ولی کتابخانهام میراث گرانبهایی برای فرزندانم خواهد شد ...به چپ بودن هم محکوم شدم ...
به عنوان مادری که از بچگی عاشق خوندن و نوشتن بود و اگر ولش میکردن هیچی نمیخورد و نمیخوابید و فقط میخوند و میخوند و گاهی هم مینوشت اینکه بچهم گفت از کتاب خوندن متنفرم خیلی غمانگیزه
پ.ن. من اون کتابخونه به اون عظمت رو به عشق این ساختم که بچهها با کتابهای خوندهشون پرش کنن
پیشنهاد کتاب #قلعه_مالویل
سه روزه تمومش کردم.
اونقدر جذاب بود که برا خوندنش ساعت میذاشتم تا بیدارشم بخوونمش.
اما با هر صفحه کتاب با خودم می گفتم:
کاااش ما هم یک امانوئل داشتیم!!!!
«به چشمهای این مردم نگاه کن، همه مُردهاند»
شاید اگر زنده بود خودش هم باور نمیکرد این چند سطر که ۳۰ سال پیش نوشت، داستان زندگی نکبتزدهی امروز ماست؛ بند به بند و بیش از پیش!
«چون حکایت به اینجا رسید شهرزاد گفت:
بس است دیگر. داستان را کنار بگذارید و به مردم کشورتان فکر کنید که زیر بارگرانی سرسام آور، زیر رفتار چوپانی سران مملکت، زیر اندوه جای خالی جوانانی که از دست رفتهاند، زیر تاریکیِ ایدئولوژی فروشکستهاند.
به مجلههای تعطیل شده فکر کنید، به کتابهای در محاق افتاده، به نویسندگانی که تحت بازجویی و فشار قرار گرفتهاند، به اعدام اندیشه که سالهاست متوقف نمیشود…»
بیسبب نبود که عباس معروفی کمی بعد در جایی از “پیکر فرهاد” نوشت:
«مسخرهترین چیز دنیا اتفاق افتاده بود. شما نمُرده بودید اما زندگی هم نمیکردید.
فقط زنده بودید» /۱
«آدمی از خواب اطرافیانی که بیدار نمیشوند میمیرد»
در “ناگهان” نوشت:
«آدمی که خستهست قرص میخورد، میخوابد»
انقلاب که شد سراغش رفتند. پسرک روزنامهفروشی که دیپلم هم نداشت و یکشبه “نابغه” شد، زندانش کردند و سالها تحقیر!
تا که خسته شد،
و در ۴۰ سالگی قرص خورد و خوابید!
سالها پیش از آن روز، عباس نعلبندیان در جایی نوشته بود:
«خورشید زمانی است که مرا، که ما را، ترك گفته است»
ده سال پس از شکنجههای قرون وسطایی بابت نوشتههایش،
ده سال پس از توهین مدام و ممنوعالقلمی،
ده سال پس از آنکه خانهی محقرش را مصادره کردند و مجبور شد دوباره به خانهی پدر کارگرش بازگردد،
ده سال پس از آنکه در برابر چشمان حاضران تن نحیفش را زیر باران مشت و دشنام گرفتند و آثارش را پاره کردند و در خیابان ریختند،
درست ده سال پس از آن روز، در اول خرداد ۱۳۶۸، دیگر خسته شد.
خسته از اطرافیانی که بیدار نمیشدند،
خسته از تقدیر شومی که سالها پیشتر در جایجای آثارش هشدار داده بود،
خسته از روزگاری که هیچ تخفیف نمیدهد به انسان، به عشق، به زندگی!
که در جایی گفته بود معتاد زندگی است.
صدایش را بر نواری ثبت کرد، ساعتی پیش از مرگ، که میگفت:
«برای اینکه کلک تمام این فضاحتها و این بحثها و اینها رو بکنم…
تنها چیزی که دارم قرصه»
خستهاش کردند، قرص خورد و خوابید!
سالها پیش، آنگاه که در ۱۹ سالگی از سر اتفاق و تنگدستی، تصمیم گرفت نمایشنامهای بنویسد و به مسابقات بفرستد، در جایی از آن آورده بود:
«بر ما قصهای غمانگیز میگذرد»
و همانجا در فرازی دیگر از “پژوهشی ژرف و سترگ و نو” نوشت:
«من این تقدیر شوم را قبول ندارم. من به آن تُف میکنم»
این داستان ِپر آبِ چشم یکی از پیشروترین نویسندگان نوگرای این خاک است که بیآنکه «پایش به سالن تئاتری رسیده باشد» با اولین نمایشنامهای که در ۱۹ سالگی نوشت از طرف هئیت داوران جشن هنر شیراز “نابغه” خوانده شد و نمایشی که نوشت در سراسر اروپا بر صحنه رفت.
داستان عباس نعلبندیان که در ۲۰ سالگی نویسنده شد.
در ۳۰ سالگی زندانی و محروم از همه چیز.
و در ۴۰ سالگی خسته شد از اطرافیانی که بیدار نمیشدند، و در چنین روزهایی برای همیشه خوابید! /۱
دعوت میکنم از همه طیف ها، چه پادشاهی خواه چه جمهوری خواه و حتی اصلاح طلبان، زیر همین پست، بدون روتوش بنویسید واقعا چی میخواید؟ دلیل اینکه نمیتونیم باهم کنار بیایم چیه؟
بدون هرگونه توهین لطفا
دوستان لطفا شیر کنید همه ببینند.
#از_دموکراسی_بگو
#جاويد_شاه
#اصلاح_طلب
بخدا تضمین میکنم اگه 57 اتفاق نیفتاده بود الان امروزه همه داشتن خایه های مسلمونا رو میخوردن و ادعای روشنفکری میکردن و تفکر کمونیسم اسلامی هنوز محبوب ترین تفکر بود
ماعه بدبخت باید قربانی میشدیم تا میفهمیدیم چی به چیه
@Aliasghardasht2@Dshsoheil چه راحت با لباس وروسری رنگی نشستن دارن غذا میخورن
اینا واقعا فامیلا و آشناها و مهمانای مراسم چهل حمیدن ؟!
🖤🩶
کاش پولش ر میدادین به خانوادههایی که نونآورشان ر در راه آزادی از دست دادن🕊️🌲🖤🙏🏼
منتقریباً آدم گریه نکنی هستمدر هر شرایطی، امشب که قاب عکس #حمید_مهدوی رو بغل مادربزرگش دیدم، اجازه گرفتم و اینعکس رو گرفتم.
فکر کنم پدر حمید بود گفت شما حمید ما رو میشناسی؟
دیگه گریه اَمون نداد بگم حمید شما الان نور چشم ماست.
@fwrealniggas@faezeh_floral توان حرف زدن با آدمها را از دست دادهام ...
اگر حالم را بپرسند گریه میکنم ...
اصلاا چه حاصل از این استوری ها که هر وقت بخواهند در اینترنت را قفل میزنند و دکانش را تخته...
یه استوری چیه؟ باور کنید یه عده تو کل این ۴۰ روز حتی یه دونه استوری هم نذاشتن. یه دونه توییت هم نزدن، حتی یه دونه ریتوییت هم نکردن. از سنگ صدا درومد از اینا نه. از شماها یه جور دیگهای متنفرم.
تا چند وقت پیش تنها نکته جذابی که تو زندگی برام مونده بود و دیدنش امیدوار نگهام میداشت، دیدن رفتن ج.ا بود. الان دیگه اون هم برام هیچ جذابیتی نداره، و هر لحظه که بمیرم راضیم.
@Ashrafnaimi2@ferani666 گویی مردمان دیگری وارد کردهاند و ما در وطن بیگانهایم....
دنیا به دست اوباش است
و نیکان به گناه لیاقت میمیرند...
#طومارشیخشرزین
#بهرامبیضائی
چرا باید رمان میخواندیم؟
رمان را نماینده دموکراسی یا چندصدایی میدانند. و قتی رمان میخوانید عادت میکنید که با نظریات مختلف بیانکه شما را تحریک کند، کلنجار بروید. در رمان یکی طرف شاه است، دیگری مخالف او، یکی مذهبی است و دیگری لامذهب، ذهن به مرور عادت میکند
من در دلِ فاجعه مانده ام و گلوله ای به تنم نخورده،
اما زخم تماشای این ویرانی
حیاتم را روزی صد بار مصادره می کند؛
با یاد آنان که از من
زیباتر
باهوش تر
و با جرعت تر بودند
چه کنم؟
🖤🥀