پستهٔ خندون :)

157 posts

پستهٔ خندون :) banner
پستهٔ خندون :)

پستهٔ خندون :)

@idealistmee

به دنبال پزشک بودن، عشق دیرینه‌ام

همونجایی که باید 参加日 Kasım 2021
31 フォロー中19 フォロワー
پستهٔ خندون :)
پستهٔ خندون :)@idealistmee·
@amir_jasour شاید جدی "ازدواج آرااامش ازدواج امیدههه ازدواج رد شدن از پل‌های تردیده" 🤧😂
فارسی
0
0
0
30
امیرجسور
امیرجسور@amir_jasour·
واقعا چيشده كه انقدر دارين همه ازدواج ميكنين؟! به ما هم بگيد خب
فارسی
37
2
95
5.8K
پستهٔ خندون :)
پستهٔ خندون :)@idealistmee·
دندونپزشکا چون کارشون با جون آدما در ارتباط نیس واقعا بی‌دقتی می‌کنن 😑💔 به حرفم گوش کن آخه زززن حواستو جمع کن مرررد
فارسی
0
0
1
15
پستهٔ خندون :)
پستهٔ خندون :)@idealistmee·
روی صدای اذان گفتن و اخلاق حاج آقایی ک برای نماز صبح میاد خوابگاه کراشم 🥹✨ به نظرم آدم خوبیه و یه استثناست بین آخوندا 😂🥲
فارسی
0
0
0
28
آی اَم شاینی گرل ✨️
آی اَم شاینی گرل ✨️@ishinygirl_2004·
به چت جی پی تی گفتم با پاسور چجوری فال بگیرم؟ فکر کرده منظورم پاستاس حالا جوابش: فقط اونجا که می‌گه هر چی لوله ای تر، فال دار تر :))))))
آی اَم شاینی گرل ✨️ tweet media
فارسی
2
0
8
305
مَهسو
مَهسو@mtdmahsa_·
دوستان شما وقتی دارین از شدت استرس میمیرین چه‌کار می‌کنین معمولا؟
فارسی
368
2
657
46.7K
پستهٔ خندون :)
پستهٔ خندون :)@idealistmee·
"قشنگترین عکسا وقتی گرفته میشن که حواست نیست، و برای گرفتن این عکسا باید کسی رو داشته باشی که حواسش بهت هست" وای آتیییش تیش تیش تیش تیش تیش گرفتمممم 💔😂😭😭
فارسی
0
0
0
11
پستهٔ خندون :)
پستهٔ خندون :)@idealistmee·
دیشب ٢٩ آذر شب امتحان یکی مونده به آخر استیجری
پستهٔ خندون :) tweet mediaپستهٔ خندون :) tweet media
فارسی
0
0
0
18
پستهٔ خندون :)
پستهٔ خندون :)@idealistmee·
امتحان اطفال افتضاح سخت بود. واقعا دوست دارم با تک تک اتندا یه صحبتی داشته باشم 🫤
فارسی
0
0
0
17
پستهٔ خندون :)
پستهٔ خندون :)@idealistmee·
@FuckedupRainMan زیاد طرفدار اینجور فیلما نیستم ولی فیلم Following و Oldboy واقعا مریض بودن برام
فارسی
0
0
0
55
Zahra once said:
Zahra once said:@ZahraOnceSaid·
اع الان فهمیدم این ممکنه بسته به شانسم تا سال‌ها اخرین شب یلدایی باشه که پیش خانوادمم💀
فارسی
1
0
3
51
دکتر خاکستری(استاد)
اینترنی داشتم که اصلاً درس نمی‌خواند. اهل شلوغ‌بازی و شیطنت و جُک گفتن هم نبود. ساکت، آرام و مؤدب؛ به‌موقع می‌آمد، به‌موقع می‌رفت. بی‌علاقه و بی‌انگیزه به نظر می‌رسید. تا ازش نمی‌خواستم، مریض نمی‌دید. ساکت و آرام روی صندلی می‌نشست. قد بلند، موهای سیاهِ براق و چشم‌و‌ابروی مشکی داشت. پوست صورتش سفید بود و ته‌ریش نامرتبِ فَشِنی‌ای هم برای خودش استایل کرده بود. با خودم فکر می‌کردم شاید مشکل مالی دارد، شاید توی خانواده مشکلی برایش پیش آمده… نسبت به بقیه اینترن‌ها معلوماتش خیلی کم بود. وقتی مبحثی را درس می‌دادم، گرچه بی‌حاشیه گوش می‌کرد، ولی انگار روح و فکرش جای دیگری بود. بقیه وسط حرفم می‌پریدند، نمک می‌ریختند و شلوغ می‌کردند، ولی معلوم بود فعال‌تر گوش می‌کنند. هیچ‌وقت درباره هیچ بیماری سؤال نمی‌پرسید. اصلاً اوردرهای من را نگاه نمی‌کرد. قرار بود یک ماه در اورژانس پیش من آموزش ببیند. بعد از حدود سه هفته، با خودم گفتم: «باید با این جوون ارتباط بیشتری بگیرم، شاید مشکلی دارد و بتوانم کمکش کنم.» نیمه‌شبی با هم در اورژانس بودیم. بخش خلوت شده بود و فرصتی دست داد چند دقیقه بنشینیم. اتاق ساکت بود؛ صدای مانیتور و ناله چند تا مریض به گوش می‌رسید. من پشت میزم نشسته بودم و حرف‌ها را توی ذهنم بالا و پایین می‌کردم. می‌خواستم سر صحبت را باز کنم. او مثل همیشه ساکت کنارم نشسته بود و غرق گوشی. گفتم: «دکتر، چه برنامه‌ای برای بعد از فارغ‌التحصیلی داری؟» گفت: «هیچی آقای دکتر… راستش هنوز به چیزی فکر نکردم.» گفتم: «شاید می‌خوای پوست بخونی؟ چون می‌بینم علاقه‌ای به اورژانس نداری.» گفت: «نه دکتر! پوست هم شد رشته؟! الان آرایشگرا هم دارن کار پوست می‌کنن.» گفتم: «آهان… پس رادیولوژی یا پاتولوژی؟ راحت، بی‌دردسر، بی‌مریض.» گفت: «نه دکتر… راستش من اصلاً به تخصص فکر نمی‌کنم. هیچ رشته‌ای.» گفتم: «اووکی… پس مهاجرت؟ اون‌ور آب؟ ما رو هم فراموش می‌کنی؟» گفت: «نه بابا! مهاجرت واسه چی؟» گفتم: «خب برنامه‌ت چیه؟ یک هفته دیگه اورژانست تموم می‌شه. چشم به هم بزنی اینترنی هم می‌گذره. باید یه فکری داشته باشی.» گفت: «دکتر، من هیچ انگیزه‌ای ندارم… نمی‌دونم چرا. هیچی برام مهم نیست.» شروع کردم نصیحت کردن: این‌که ۹۹ درصد راه رو اومدی، هفت سال از بهترین سال‌های عمرت رو گذاشتی، بهتره با کیفیت تمومش کنی، دکتر باسواد آینده بهتری داره… من حرف می‌زدم، او از پنجره بیرون را نگاه می‌کرد. خیابان خلوت بود. هر از گاهی ماشینی رد می‌شد. روبروی بیمارستان، یک ساختمان پزشکان شیک و بلند بود با نمای مدرن و نورپردازی خاص. تابلوی نئونِ مطب رادیولوژی خاموش و روشن می‌شد و نور قرمز، صورت اینترن را خط‌درمیان روشن می‌کرد. همان‌طور که به ساختمان نگاه می‌کرد گفت: «دکتر، این ساختمونو می‌بینی؟» با خودم گفتم الان حتماً می‌خواد بگه: «همین ساختمون تو کونت!» با احتیاط گفتم: «بله.» گفت: «اینجا کُلش مال ماست. بابام ساخته؛ نصف واحدها به نام منه، نصفش به نام خواهرم.» بد موقعیتی بود. ضایع شده بودم. نمی‌خواستم کم بیارم. بی‌تفاوت گفتم: «واقعاً؟ نمی‌دونستم.» گفت: «اگه خواستین مطب بزنین، واحد اکازیون بهتون می‌دم.» خندیدم: «مطب چی بزنم؟ مطب مریض اورژانسی؟» گفت: «ماشین چی دارین دکتر؟» قبل از جواب دادن، توی ذهنم دنبال جمله‌ای بودم که طوری بگم انگار ماشینم پول خرده! در حالی که هنوز قسطش را می‌دادم و به زور خریده بودم. لبم را کج کردم و گفتم: «یه توسانی دارم.» گفت: «از نمایندگی خریدین؟» همان لحظه فهمیدم فامیل صاحب نمایندگی با فامیل اینترن یکی است! گفتم: «نه، از فلان‌جا.» گفت: «آره… از خودمون خریدین! کاری داشتین بگین، به بچه‌ها می‌گم سفارشتونو بکنن.» کاملاً کم آورده بودم. با خودم گفتم: «تو مرض داری تو کار مردم فضولی می‌کنی؟ می‌خواد درس بخونه یا نخونه به تو چه؟ تو مریضتو ببین، شیفتتو بده، ماستتو بخور…»
فارسی
208
27
3.6K
210.9K
پستهٔ خندون :)
پستهٔ خندون :)@idealistmee·
@Ablfzlko هیییچ ظهر یه ذره درس خوندم. عصر آخرین جلسه جبرانی آموزش شنام رو رفتم. بعدش به جای درس خوندن به اصرار دوستم دو ساعت با یه یارویی تو اینستا چت کردم. تا 10 شب با هم اتاقی هام کلک کردیم و حرف زدیم. ساعت 11 ملاتونین خوردم و دیگه 12 بود ک خوابیدم
فارسی
1
0
1
19
Aghosh
Aghosh@Ablfzlko·
دوستان میشه دیروزتون رو‌ تعریف کنید که چ اتفاقایی براتون افتاد میخام ببینم زندگیامون چقدر با هم فرق داره :)
فارسی
2
0
7
96
پستهٔ خندون :)
پستهٔ خندون :)@idealistmee·
@Saba7706 ولی من همیشه استرس اینو میگیرم ک بپرسن رشته ات چیه😫 گاهی فکر میکنم دروغ بگم یا به طور کلی بگم کارآموز بیمارستانم
فارسی
0
0
0
64