خب نه الان یه چیزی دیدم که فهمیدم نه. میخوام پلی که روش وایسادم رو آتیش بزنم؛ آره پلی که روش وایسادم رو. تا اینجاشم از حماقت من بود. همهچیز. شببخیر.
راستش عصبانی نیستم، بداخلاقی میکنم که زیرش معلوم نشه. یعنی همینجور خوشحال داشتم لباس میپوشیدم، یهو به چیزی فکر کردم که خیلی غمگینم کرد؛ انقدر که صدای موزیکمو کم کردم و همونجوری نشستم کف اتاق؛ غصّهش خیلی زیاد بود. برا همین یه کوچولو گریه و برای بقیهی روز، فقط نه. همین. نه.
وقتی انتخاب بین آدم کمرنگ و پررنگ میشه،
منظور اونایی هست که بای دیفالت مشکی یا بلوندن
شمایی که زدی موهاتو با دکلره سوزوندی بلوند حساب نمیشی :)
مثل این میمونه لنز بذاری بیای بگی:
دخترای چشم رنگی>>>
واقعن من شاید یه روز بهخاطر اینکه احتمالن میخواستی کمک کنی یا حداقل نیّت خوبی داشتی ببخشمت و آشتی کنیم، ولی هیچوقت یادم نمیره که چجور آدمی بودی؛ من هنوزم به هیچکس نگفتم که دکمهی سارا رو سر چه جملهای برای همیشه زدم؛ تو که کیر اون صمیمیت رو هم نمیتونستی بخوری.
دیشب خیلی عصبانی بودم و خیلی توییتهای زشتی زدم؛ امروز خانمتر، مودبتر، خوشاخلاقتر و پروانهایتر به نظر میام و اخلاق محمدیپسندم برگشته، پاکشون کردم تا ببینم دوباره کی یادم میفته اعصابم خرد شه بگم آخه تو سگ کی باشی مادرجنده؟ اه.