آیاخداپشت آن ستارهها بود؟آیا بدبختی انسانرا میدید و دم برنمیآورد؟پشت آن آسمان یخزده چه خبر بود؟آیا ستمگری بر اریکهٔجهانتکیه زده بود که بیعدالتیاش مثل آسمانش بیحدواندازه بود؟چرا اینطور ناگهان و بیرحمانه مجازاتمان میکرد؟ما نه خطایی کردهایم نهدرسر خیال گناه داشتیم.
آدم انگشت به دهان میمونه. آدم خجالتزده میشه. آدم با حیرت از خودش میپرسه چطور اینقدر جسور و بیپروایید؟ حافظهی این خیابونا پر از وحشت و مرگه اما آدمها، ایندفعه حتی در شهرهایی خیلی دور یا خیلی کوچک، باز هم توی خیابونند. کاش جادو واقعیت داشت. میشد شماها رو از گزند حفظ کرد.