

Anahid
12.1K posts

@Anahiid
A free Iran is a step towards a peaceful world. #ایران_را_پس_میگیریم



امروز دوباره روی آن خیابان در تهرانپارس گل گذاشته شد. کسانی که برای اولین بار به آنجا میروند، شاید آن مکان را کاملاً عادی ببینند. یک خیابان. چند ساختمان. مردمی که رفتوآمد میکنند. و چند گل که روی زمین گذاشته شدهاند. اما کسانی که داستان آنجا را میدانند، خوب میدانند که این فقط یک خیابان نیست. این زخمی از حافظه است که هنوز هم التیام نیافته است. در شبهای ۱۸ و ۱۹ دی، زمانی که صدای گلوله در سراسر آن منطقه میپیچید، شاید هیچکس تصور نمیکرد که سالهای بعد مردم برای گذاشتن گل به همین نقطه بازگردند. شاید هیچکس تصور نمیکرد که نام جوانانی که آنجا بر زمین افتادند، روزی به بخشی از هویت این خیابان تبدیل شود. اما تاریخ اغلب در همان جاهایی نوشته میشود که هیچکس انتظارش را ندارد. وقتی این نامها را میخوانم، بیشترین درد من از این نیست که کشته شدند. درد من از این است که آنها میخواستند زندگی کنند. بهنام درویشی میخواست زندگی کند. او مهندس بود. آشپزی را دوست داشت. رؤیاهای خودش را داشت، عزیزان خودش را داشت و آیندهای پیش رویش بود. اما امروز وقتی نام او برده میشود، پیش از تمام دستاوردهای زندگیاش، آخرین پیامش به یاد میآید: «به مادرم بگویید... دیگر پسری ندارد.» نمیدانم مادرش پس از شنیدن این جمله چند شب را بیخواب گذرانده است. نمیدانم چند بار به درِ خانه خیره شده است. اما این را میدانم که بعضی جملهها هرگز از ذهن انسان پاک نمیشوند. حتی اگر تمام دنیا آنها را فراموش کند. بعد نوبت به نام سینا کاظمی میرسد. یک دانشجو. یک نوازنده گیتار. جوانی که تمام زندگیاش پیش رویش قرار داشت. گاهی با خودم فکر میکنم... آیا هنوز گیتاری در اتاق او باقی مانده است؟ آیا پدر یا مادرش هنوز گاهی درِ اتاقش را باز میکنند و چند لحظه در سکوت میایستند؟ آیا هنوز گوشهای از آن خانه، آینده ناتمام او را در خود نگه داشته است؟ و بعد علی منوچهرآبادی... جوانی که در کنار پدرش کار میکرد. او نه امپراتوری میخواست و نه قدرت. او فقط یک زندگی بهتر میخواست. یک کارگاه بزرگتر. یک آینده موفق. شاید یک خانواده. شاید یک زندگی ساده و خوشبخت. اما زندگی بعضی انسانها تنها در یک شب به گذشته تبدیل میشود. امروز وقتی مردم در تهرانپارس گل میگذارند، فقط مردگان را به یاد نمیآورند. آنها زندگیهایی را به یاد میآورند که هرگز فرصت کامل شدن پیدا نکردند. آنها اتاقهایی را به یاد میآورند که درهایشان دیگر مثل گذشته باز نمیشود. آنها مادرانی را به یاد میآورند که زمان برایشان جلو رفت، اما زندگیشان همانجا متوقف شد. و شاید به همین دلیل است که آن خیابان هنوز هم مردم را به سوی خود میکشاند. زیرا آنجا فقط خون ریخته نشد. آنجا رؤیاها شکسته شدند. آنجا آیندهها از دست رفتند. آنجا دنیای بعضی خانوادهها برای همیشه تغییر کرد. شاید به همین دلیل است که مردم هنوز هم در آنجا گل میگذارند. زیرا گلها نمیتوانند مردگان را بازگردانند. اما میتوانند نشان دهند که آنها فراموش نشدهاند. و گاهی حافظه، آخرین شکل عشق است. بعضی خیابانها بخشی از یک شهر هستند. و بعضی خیابانها بخشی از تاریخ میشوند. تهرانپارس اکنون یکی از آنهاست. تلاشی برای بخشیدن کلمات به درد تهرانپارس، به انتظار مادران، به رؤیاهای ناتمام و به فریادهای شنیدهنشده؛ تلاشی که دوست هندی من، هیمت سینگ، با قلم خود انجام داده است. با وجود هزاران کیلومتر فاصله، بعضی زخمها را برای احساس کردن، نه یک سرزمین مشترک، بلکه فقط یک قلب حساس لازم است. Himmat Singh (@himmatsing32304) 🇮🇳❤️🇮🇷🕊️


«از صبح تا سه شب پای تلوزیون میشینم که اسمی از پسرم بشنوم» مادرش میخواهد دنیا نام دردانهاش را بشناسد. لطفا همصدا و استوار، نام جاویدنام #بهبود_حسنزاده را فریاد بزنید. ۱۸ دیماه؛ کازرونِ عزیز🖤




الهام آرپناهی.


During my visit to Oslo I met with @dagiulstein, MP, leader of the Christian Democrats and party leadership at the Parliament. They were clear and direct in their support for the people of Iran. We will continue to work together to ensure Iranians' demand for freedom are heard.

خون جوانان ما بی حساب نمی ماند…