روز اول گریه کردم ٫ اونقدر مامانمو صدا کردم که شب دیگه صدا نداشتم
روز دوم دیگه اشکم نمیومد
و امشب وقتی داشتم فیلم مامانمو میدیدم، مامان بزرگم گفت صدای گوشیتو کم کن !
(نمیدونست دارم فیلم مامانمو میبینم)
و من
یک ساعت گریه کردم ،نمیدونم برگردم تهران قراره چطوری زندگی کنم
خیلیا امشب نبودن و من فقط شرمندگی برام موند فقط حس بی خاصیت بودن و ناچیز بودن برام موند حتی روم نشد بگم منم رفیقشون بودم انگار نارفیقی کردم انگار وسط راه ولشون کردم