امروز بالاخره بعد از سالها از کنج عزلت بیرون اومدم و این ایونت ویکافه رو رفتم و واقعا نمیتونم دیگه حالم بد. نمیتونم این جو و این قضیهها رو دیگه تحمل کنم. شدم یه پیر رو به زوال. چرا نمیتونم مثل بقیه جوانها از اینطور قضیهها لذت ببرم؟ نمیدانم.
ببین ناناس کوچولو، وقتی کافه میری قرار بر این نیست تموم خشمی که طول روز تو خودت جمع کردی رو سر ویتر اون کافه خالی کنی. یک درصد به این احتمال فکر کن که اون ویتر هم روز خوبی نداشته باشه، بعد تو میمونی و یک سینی گرد تو کونت🧘🏻♂️