۱۲ سالی که تو دانشگاه تدریس کردم دانشجوهای خوبی داشتم که خاطره شون برام پررنگتر از بقیه باقی مونده اما یکی که یک دختر خیلی خجالتی و درسخون بود خیلی بهش اصرار کردم سر کلاس نماینده بشه و بره سرکار و ارشد بخونه.
بابت اصرار من برای حضورش در جامعه ازم قدردانی میکنه. این پیام امروزشه:
تو تمام این سالهایی که اینجا مینویسم نشده بود فکر کنم که چی باید بگم؛ اینقدر که همه چیز پیچیده است و اظهار نظر سخت، اما به قول خانم هایده: مستی هم دیگه درد منو دوا نمیکنه، غم با من زاده شده منو رها نمیکنه
یکی از پیامهای شما اینترنشنال این بود ک روغن بهران توی بازار نیست ک مردم روغن ماشینشونو عوض کنن دلیلشم اینه ک گالن ندارن
چه فاجعه ای توی ایران داره اتفاق میفته واین بیشرفا حاضر نیستن قدرتو رهاکنن مملکتو
پسر من واقعا اگه این شغل رو نداشتم و امیال انسان دوستانه- مادرانه م توی این کار راضی نمیشد جدا کارم ساخته بودا
مثلا امروز از وضع مملکت در شرف پنیک بودم که یکی از مریضای سابقم زنگ زد مامانم حالش بده به دادم برس منم پذیرش دادم و آروم شدم🫠
فکر کنم تمام اونهایی که با من و بعد از من به دنیا اومدن درک مستقیمی از این مساله دارن که ما همیشه در این سالهای زندگی منتظر بودیم، منتظر یک روز بهتر، یک زندگی ارام و در نهایت منتظر رایحه خوش آزادی