
«آنان مرگ را به زیباترین شکل به کار بردند
میخکی از میان دندانها
که در عشق به تو رساندندش،
از جبهه، از تبعید، از زندان.
نوبت ماست، بیا که روزها به پایان میرسند.
بیا موهایِ آبیات را بلند کن
بر تنِ شکستخوردهام.»
احمد اوکتای | از شعرِ «در نوبت»
نهانَش@MimNaha
«گیسویت را از بالکنِ شب بلند کن به آبِ پُر پَر آرزوی من. در شبی جنگلی، در روزی برفی، دیدم چگونه سُر میخورند مرغانِ مرگِ درنده. بیا کبوترانِ پستانهایت به پرواز درآیند بیا سرزمینِ بهشتات را بنما. شرابِ برادری را نمیخواهند بگو چند سفره گسترده ماندْ؟» احمد اوکتای
فارسی




