«با ابعادِ پنهانِ مهمِ زندگیمان بر زمین
چه اندک است آنچه زیستیم از آنچه پنداشتیم که زیستیم
نه با گفتههایمان، که با ناگفتههایمان وجود داریم
آن روز که به تنهایی بر پردهی مرگ نقش میبندیم
چه اندک است آنچه زیستیم از آنچه پنداشتیم که زیستیم»
آتیلا ایلهان | از شعر «مُخیَر»
«بادی را که در آب تو شسته نشده باشد، دوست ندارم؛
موجهایت در چشمم سبز و آبی میدود...
بیتو مهتابها دلم را نمیخندانند؛
خورشیدهایی که از افق تو برنخیزند، خورشید نیستند!»
عمر بدرالدین اوشاقلی | از شعرِ «حسرت دریا»
و گذشتهمان در گذشته باقی نمانْد
یک دستش را به سوی اکنونمان دراز کرده
و با دست دیگرش گلوی آینده را میفشارد
آیندهمان در آینده نخواهد آمد
دو دستش را پیش آورده
با یکی چشمِ امروزمان
و با دیگری پایِ اکنونمان را گرفته
گاهی هم شوخی میکنم،
آن هم وظیفهی من است؛
سری در سرم میاندیشم،
شکمی در شکمم میاندیشم،
پایی در پایم میاندیشم،
نمیدانم چه خواهم کرد.
اورهان ولی کانیک | شعرِ «محمودِ شوخ»
این است کار و بار من،
هر صبح آسمان را رنگ میزنم،
وقتی همه در خوابید.
بیدار میشوید، میبینید که آبی است.
گاهی دریا پاره میشود،
نمیدانید چه کسی میدوزدش؛
من میدوزمش.