بعد پدرم گفت اصلا نیا اینجا، این سری جنگ خیلی بدتر از قبل. من چمدونم رو بسته بودم و روی همون لباسهای تا شده داشتم تا صبح گریه می کردم.
هنوز باورم نمیشه چه روزایی رو پشت سر گذاشتم. هیچ راه ارتباطی با خونه نداشتم و فامیلی اینجا نبود که بهش پناه ببرم. قلبم طوری شکسته که مطمئنم
دقیقا شش ماه از اومدنم به کانادا گذشته بود و میخواستم به مامان بگم که بالاخره میتونم برای ویزاش اقدام کنم. خیلی خوشحال بودم و دلم میخواست راجعبه سمپوزیم هم باهاش حرف بزنم که اولین نفر و با اعتماد به نفس ارائه دادم و همه چیز خوب پیش رفت. وقتی بهش زنگ زدم دیدم تو بیمارستان،