عمه‌جان دکتر

8.2K posts

عمه‌جان دکتر banner
عمه‌جان دکتر

عمه‌جان دکتر

@Momideh

پزشک نیستم، وقتی دانشجوی دکترا شده بودم این لقب رو برادرزاده هام به شوخی روم گذاشتن.

Se unió Ekim 2013
372 Siguiendo665 Seguidores
Tweet fijado
عمه‌جان دکتر
عمه‌جان دکتر@Momideh·
یکی از دعاهای مادربزرگم خیلی برام دلنشینه: الهی آوازه‌ی خوشی‌تون رو بشنوم. منم در سال جدید آرزویی ندارم جز شنیدن آوازه‌ی خوشی کشورم، هم‌میهنانم و همه‌ی مردم دنیا❤️
فارسی
4
2
122
0
عمه‌جان دکتر
@Letournesol54 بمیرم😭 ذره ذره درکتون می‌کنم. مادربزرگ من یک سال بیشتره که افتاده رو جا، عین یه جوجه‌ی کوچولو شده، هوش و حواسش هم گه‌گاه مختله. هربار با اون صدای ضعیف می‌گه «قربونت بشم کی میای ببینمت؟» من یه دور می‌میرم...
فارسی
1
0
1
358
LeTournesol
LeTournesol@Letournesol54·
مادربزرگم امروز خیلی سرحال بود. حالش خوب بود و خیلی ناز. حرف زدیم باهم چند جمله‌ای. گوشی رو که داد به پدرم هق‌هق‌ام بند نمی‌اومد. پدرم خیلی تعجب کرد. چندبار گفت «امروز که خیلی خوب و آرومه. چی شد؟» نشنیده بود که تو همون مکالمه کوتاه سه بار ازم پرسید «الان کجایی؟ چرا نمیای ببینمت؟»
فارسی
2
1
126
8K
عمه‌جان دکتر
همین‌جور می‌گیرن و می‌زنن و می‌کشن و می‌کشن بالا... بار اولشون هم نیست. همین‌جور به زجرکش کردن همه‌جوره‌ی مردم ادامه می‌دن. آخه یه دونه آدم عاقل تو اینا نیست؟ باشرف و انسان که بماند! اینا چی بودن افتادن به جون سرزمین ما و مردم ما؟ 😭 #نه_به‌_اعدام #DigitalBlackoutlran
فارسی
0
0
3
31
عمه‌جان دکتر
@factworrior @SirHermesMarana @matin25388 @nasaqchi ماه‌هاست که رفتار لمپنانه رو داریم از سلطنت‌طلبان می‌بینیم، از نظر من با توجه به چیزی که مدتهاست دارم به روشنی می‌بینم لمپنیسم مخالفانشون در مقابل چیزی که از اونها دیده می‌شه اصلا به حساب نمیاد! کامنتم ناظر به نوشته‌ی شما بود که در اون روی لمپنیسم گروه مخالف پهلوی مانور دادید.
فارسی
1
0
2
35
درست سنج
درست سنج@factworrior·
@Momideh @SirHermesMarana @matin25388 @nasaqchi شما داری با افکار خودت می‌جنگی و چیزی که من ننوشتم رو می‌خونی من مگه گفتم سلطنت طلب‌ها لمپن نیستن؟ یا اگر اونا لمپن هستن، ما رو مجاز می‌کنه به رفتار لمپن مابانه؟ اتفاقا شما اگر مدعی مبارزه با یک رفتاری هستی، باید مراقب باشی اون رفتار ازت سر نزنه. امیدوارم واضح باشه:)
فارسی
1
0
0
26
نسق چی
نسق چی@nasaqchi·
هی این علی جوانمردی میگه صدای دولت امریکا و رییس جمهور ترامپ این نیست که فردی از خارج بیاد داخل ایران و حکومت دست بگیره، هی این طرفداران سلطنت انکار میکنن، بابا طرف صدای دولت ترامپه، صد بار پشت بلند گو گفته، به خودتون بیاید. روی اسب بازنده شرطبندی نکنید، افسرده میشیدا. x.com/i/broadcasts/1…
فارسی
3
5
58
3.8K
عمه‌جان دکتر
@factworrior @SirHermesMarana @matin25388 @nasaqchi کاربر درست‌سنج، من به هیچ‌‌کدوم ازین حرف‌ها کار ندارم، فقط حرف زدن از «عاری از منطق بودن» و نسبت دادن واژه‌ی «لمپن» به دیگران من رو به خنده انداخت. گروه بزرگی از سلطنت‌طلبان ماه‌هاست این واژه رو در کار و کردار و گفتار و رفتارشون به تمام معنا نشونمون دادن! تجسم مسلم لمپنیسم هستن!
فارسی
1
0
5
40
درست سنج
درست سنج@factworrior·
@SirHermesMarana @matin25388 @nasaqchi هر اندازه رضا پهلوی و البته بقیه اپوزوسیون فشل و ناکارآمد هستند، مخالفان پهلوی و آن‌ها که کینه تاریخی از او و خاندانش را با خود حمل می‌کنند لمپن و عاری از هر منطقی هستند. همین شیوه لمپنانه باعث می‌شود سر آخر در آغوش جمهوری اسلامی می‌افتید.
فارسی
2
0
4
644
عمه‌جان دکتر
@ali_hedielou بر اساس شعر فاخر من مرد ماهی‌گیرم آب اومده تا زانوم پس کامل این بیت هم اینه: «گرکه زندان و حبس دلگیر است چاره‌ی آن حواله بر زانو است» چقدر دلم برای حضور حسین تنگه، حیف ازین آدم و عمر و جوونیش که این‌جور به آزار می‌گذره. خوشا به حال معاشرانش، خوش‌سخنیش حتما باعث دل‌خوشیه اونجا هم.
فارسی
1
0
0
115
علی هدیه لو
علی هدیه لو@ali_hedielou·
یادش به خیر یه زمان «شنبه‌زاده» شده بود کاراکتر شعرهای من امروز شنیدم از زندان سلام رسونده دوتا بیت براش نوشتم: ای که دادی پیام از محبس شاد باشی (ولو به کنج قفس) گرکه زندان و حبس دلگیر است چاره‌ی آن حواله بر ... است ما هم اینجا بدون حکم و حساب حبس‌ها می‌کشیم در تب و تاب گرچه زندان ما بزرگتر است حبس، حبس است، ور به صد گذر است چشم داریم هی به اینده (به امید است آدمی زنده) تا چه خواهد شدن در این سودا خویش را می‌کشیم تا فردا کاش فردای بهتری باشد حال و احوال دیگری باشد .. شاد باشی به عیشِ پاینده خوش برینی به بخت گاینده
علی هدیه لو@ali_hedielou

گفت روزی به «شنبه‌زاده» کسی که مرا در دل آمده هوسی ای که محبوب و دختر و پسری ز هر انگشت تو چکد هنری از حسد دارم از تو بغض و لجی خواهمت کرد دشمنی و کجی گفت اینگونه شنبه زاده،خجل گر سر صلح داری،اینک دل لیکن ای گوزمغز بی‌تدبیر گر سر جنگ داری اینک ..ر

فارسی
16
15
484
19.2K
Narnia
Narnia@Narnia_chef·
خودم عاشقشم🤤 «جنگل پرتقال»🌳🍊 ترکیباتش: شکلات تلخ🍫پرتقال🍊کیک فندقی 🌰 این دسر برای ۱۲ تا ۱۵ نفر کافیه اگه کنارش چیز دیگه ای هم باشه یا بعد از یه شام سنگین خورده بشه،ممکنه تا ۲۰ نفر هم جواب بده. چون پروسه ی درست کردنش زمانبره حتما ۳-۴ روز جلوتر برای سفارشش اقدام کنید🧡
Narnia tweet mediaNarnia tweet media
فارسی
4
20
161
7.6K
عمه‌جان دکتر
عمه‌جان دکتر@Momideh·
@AbousahlZoozani از یه طرف می‌خوام فیو بزنم که این میز شاید بیشتر دیده بشه، از طرفی بابت اون خط آخر دلم راضی نمی‌شه... این حال رو برای تک‌تک پست‌های این‌جوری دارم.
فارسی
0
0
0
266
عمه‌جان دکتر
عمه‌جان دکتر@Momideh·
@DSharghi1345 @shi0va نمیری حالا اون‌قدر زحمت کشیدی! شرم نمی‌کنی این حرفا رو به کسانی که تو ایران زیر اون فشارن می‌زنی؟ منت می‌ذاری سرشون؟ فراوون دیدم ازتون و برای همین رفتاراتونه که اون مثلا وطن‌دوستی‌تون به دل نمی‌شینه! فیکید! دیگه دخالت نمی‌کنیم! انگار بیشترشون جز آبروریزی و قلدری کار دیگه‌ای کردن!
فارسی
0
0
1
36
dokhtar_sharghi
dokhtar_sharghi@DSharghi1345·
@shi0va دیگه دخالت نمیکنیم واقعا شماهم هی نگید خارجی ها کمک کنید
فارسی
1
0
0
113
Arash Guitoo (آرش گیتو)
خداحافظی چقدر مقاومت کرده بودم برای آمدنت به زندگی‌مان، از ترسِ صبح و ظهر و شبی که تو دیگر نیستی. همسرم آرزوی داشتن حیوانی داشت که به قول خودش حیوانِ قلبش، Herzenstier، باشد و من که از دست داده بودم و سنگینیِ سنگِ از دست دادن هنوز روی سینه‌ام بود، نه می‌گفتم. هر روز یکی دیگری را راضی می‌کرد. ذوق همسرم، همانی که شد «انسان قلبت» را که وقتِ دیدنِ سایت‌های حمایت حیوانات برای سرپرستی دیدم، تسلیم شدم. هنوز «باشه» را نگفته، آدم قلبت به تقلا افتاد تا آرش پشیمان نشده آرزویش را برآورده کند، اما به هر دری زد، نه گفتند. هر بار شنید سگ کوچکِ موردِ نظرش خانه‌ای پیدا کرده. قبل از آمدنِ تو، در یک‌قدمیِ آمدنِ مونسی دیگر بودیم. سازمان حمایت حیوانات اما به خاطر کوچکیِ خانه‌مان تقاضای‌مان را رد کرد. یادم نمی‌رود که «آدم قلبت»، با آن جوابِ رد دست از جستجو برداشت و خودش را فریب داد که شاید تو درست بگویی، اصلاً سگ داشتن سخت است. تحملِ دیدنِ چشم‌های غمگینش سخت بود. نشستم به جستجو کردن، که حتی یک ساعت هم طول نکشید. توی همان سایتِ اولِ سرپرستی، عکست بالای لیست بود، سمتِ راست در کنارِ دو سگِ دیگر. از پشتِ قفس به دوربین می‌خندیدی. تو را به‌اش نشان دادم و او فوراً به سازمان زنگ زد. خوشحالیِ خانمِ مسئول را از پشتِ تلفن می‌شنیدم. گفت که مادرت و همه‌ی خواهر و برادرهایت سرپرست پیدا کرده‌اند و تو تنها مانده‌ای. هنوز در اسپانیا بودی و قرار بود دو روز دیگر به آلمان بیاورندت و اگر کسی نبود که سرپرستت شود، باید تنها تو را به مرکزِ حمایت حیوانات می‌فرستادند. دو روز بعد توی ماشین‌مان نشسته بودی و طوری رفتار می‌کردی گویی خانواده‌ات را پیدا کرده‌ای. ده سال و نیم هیچ شبی تنها نخوابیدی. تو ده سال و نیم صد تا اسم داشتی که ما دو تا باهاش قربانت می‌رفتیم. از همه‌ی اسم‌هایی که رویت گذاشتم، پاپی را بیشتر از همه دوست دارم. پاپولی. پاپی، ده سال و نیم با هم بودیم. صبح‌ها خوشحالی کردی از بیدار شدنمان، ظهرها عشق ورزیدی صرفاً به خاطرِ بودنمان، شب‌ها گرم کردی بدنمان را با سیزده کیلو عشق. امروز ده سال و نیم بودنت شده لحظه‌لخظه خاطره در فاصله‌ی دو عکس اول و آخرت در آغوش من. یک بار توی صدها باری که تهِ چاله‌ی آشنای افسردگی بودم، مثلِ همیشه، مثلِ یک شعله‌ی آبی جلویم می‌درخشیدی. به‌ات گفتم این شعله خاموش شود، موهایم را از ته می‌زنم. پاپی، موهایم را از ته زدم، اما ترس ندارم که مرا نشناسی، چون می‌دانم بویم را حفظی. پاپی، سالی که گذشت انگار قرار بود سالِ آخرت باشد. یک ماه توی کوه‌های توسکانا خوش گذراندیم، سالِ نو از ترقه‌بازیِ سالِ نو به یک جزیره پناه بردیم — چقدر خوب خوابیدی. زمستان هم که برف سنگِ تمام گذاشت برایت. آتشِ شومینه هم به‌راه بود. صبر کردی یخِ زمین آب شود تا بار و بندیلت را ببندی و همان‌طور که شتاب‌زده آمدی، شتاب‌زده بروی. دیروز ساعتِ چهار و پنج دقیقه بعدازظهر خوابیدی. قبلش یک خانم دکتر یک کم اذیتت کرد. اذیتت کرد تا به من و «انسانِ قلبت» بگوید که تنِ کوچکِ تو دیگر توانِ ایستادن ندارد. یادت هست دو روز قبلش که تولدم بود، یک‌دفعه پخشِ زمین شدی؟ یادت هست بغلت کردم، گفتم تو را خدا امروز نرو؟ بازهم رفتی… ولی بامرام دو روز درد کشیدی. خلاصه، خانم به ما گفت که ما باید یک تصمیمِ خیلی سخت بگیریم اگر تو را بیشتر از خودمان دوست داریم. دیدی صورت‌مان خیس شد پاپی؟ چه دقایقِ سختی بود تا گفتیم جانی که این‌قدر عزیز بوده با کرامت از دنیا برود. یادت هست خانم دکتر یک «مزاحم نشوید»ِ قرمز از کشو درآورد و به در آویزان کرد و خودش رفت بیرون؟ می‌خواست ما سه‌تایی از هم خداحافظی کنیم. چقدر لیسیدی مرا پاپی 🥰 خلاصه خانم آمد، مهربان نازت کرد و یک آمپول به‌ات زد… همان وقتی که ما دو تا به‌ات «خوب بخوابی» گفتیم پسر. بعد من دیگر رفتم بیرون. دلِ دیدنِ آمپولِ دومی را نداشتم. توی راهرویِ کلینیک هق‌هق‌کنان بالا و پایین می‌رفتم. یک کمک‌پرستار آمد، دستش را گذاشت روی شانه‌ام، گفت چه پیراهنِ شیکی پوشیده‌ای. توی سرم یک «خفه شو» گفتم، اما چرخیدم، دیدم توی نگاهش خیلی خوب می‌داند جریان چیست. دستش روی شانه‌ام ماند. آرام نوازش کرد و گفت: حق داری غمگین باشی. ما همه می‌دانیم چقدر غمگینی. گریه کن. لایِ در باز شد و همسر با چشمانی سرخ آمد بیرون. دیشب گذاشتیم آنجا بخوابی تا امروز جوابِ خوابِ ابدی‌ات را آماده کنیم. توی راه، «انسانِ قلبت» آرام اشک می‌ریخت و من پروایی نداشتم از هق‌هقِ بلند. سرِ پیچِ خانه، هق‌هق‌ها شد فریادِ ترسِ دیدنِ خانه‌ی خالی از تو. روی ایوان از پشتِ پرده‌ای اشک، نبودنت را به عالم کار زدم. روزِ مرگِ اشتباه. سالِ مرگِ اشتباه. دردِ قلبِ درست. ادامه👇
Arash Guitoo (آرش گیتو) tweet mediaArash Guitoo (آرش گیتو) tweet media
فارسی
81
4
489
30K
Arash Guitoo (آرش گیتو)
پاپی، از آن مرحله هم گذشتیم. من اشک‌ریزان خانه را از نشانه‌های دردناکِ نبودنت پاک کردم، آن دیگری گودالی کَند که قرار شد جایِ خوابِ ابدی‌ات باشد. پاپی، توی راهرویِ زیرزمین که نمی‌شناختی، نشستم روی زمین، هق‌هق زدم. فکر کردم تو که از دوردست آمدی و حتی همگونه‌ی من نیستی، زبانِ عشقت در نگاهت است، رفتنت مرا این‌چنان پاره‌پاره کرده، مادرِ کیان پیرفلک چه کشید که کیانِ خوش‌سخنش از جانش می‌آمد. خیلی گریه کردم همان‌جا پاپی، کنارِ کیسه‌ی غذایت. نگرانِ انسانِ قلبت نباش. دیروز رفتم توی ایوان، نشستم کنارش. گودال کنده شده بود و خانه خالی از هر آنچه ما را به یادت می‌انداخت، جز فیلِ محبوبت که هم به فارسی می‌شناختی و هم به آلمانی… فیلی… الفانتی. رفتم کنارش نشستم و گفتم و شنیدم که جای خالیِ تو نصفش در قلبِ من است و نصفش در قلبِ او. من و انسانِ قلبت در داشتن و نداشتنِ تو شریکیم. سر بر شانه‌ی هم گذاشتیم، اشک ریختیم و گفتیم با هم می‌توانیم. شب گرسنه شد و گریه کرد. عذابِ وجدان داشت که تو نیستی و او در ولعِ حیات است. گفت عذابِ وجدان دارم که می‌خواهم باشم با اینکه تو نیستی. برایش از آخرین باری که سوگواری کرده بودم گفتم. آرام شد. غذا سفارش داد. نخوردم. عقربه‌های ساعت را گویا از سرب ساخته بودند. پاپی، با ترس رفتیم بخوابیم. ترس از اینکه از غمِ تو خوابمان نبرد و ترس از اینکه خوابمان ببرد و از خودمان شرم کنیم که با غمِ تو خوابیدیم. صورت به صورت، اشک‌های گونه را در هم آمیختیم. ساعتی در سکوت بودیم تا نفسِ قلبت سنگین شد. دلم آرام گرفت که خوابیده است. صبح را به شکلِ احمقانه‌ای عادی شروع کردیم. دوش گرفتم. دوش گرفت. قهوه خوردم. قهوه خورد. گریه کردم. گریه کرد. به یادِ تو با هم گریه کردیم. توی قطار برایش یک آغوشِ آبی فرستادم و با یک آغوشِ آبی لایک کرد. به «شرقی‌ها» گفته بودم که رفتی. امروز آن‌قدر سبک بودند که انگار نبودند. مثلِ یک نسیم دور و برِ منِ خسته وزیدند تا کلاس تمام شد. آمدم خانه، نبودی. گریه کردم. رفتم. ساعتِ سه، پیامی که می‌دانستم می‌آید و نمی‌خواستم، آمد. با ساقدوشِ باوفا توی راه بودند. داشتند می‌آوردندت خانه. نیم ساعتِ دیگر می‌رسیم. نیم ساعت دیگر رکاب‌زنان رسیدند. ساقدوشِ باوفا با پیراهنی گلدار و ژاکت، کنارِ انسانِ قلبت توی حیاط نشسته بودند. روی تلِ خاک، کنارِ گودال، چند گلِ لاله بود. فهمیدم به آرامگاهت رسیدی. سنگین رفتم در خانه. فیلی را برداشتم. آوردم گذاشتم کنارِ کیسه‌ی خاکستری که تویش گرد خوابیده بودی. با دستانِ خودم رویت خاک ریختم. انسانِ قلبت خواست بریزد، نتوانست. با دست رویت را با خاک پوشاندم تا فردا درختی بیاید و تو را در خواب در آغوش بگیرد. وقتی تنها شدیم، انسانِ قلبت از دردِ رفتنت ترکید. هرگز این‌طور ندیده بودمش. از خودش عصبانی بود که روزِ آخر به تو مرغ کم داده. از تو عصبانی بود که رفتی. در آغوشم مشت‌ها را حواله‌ی سرنوشتِ همیشه جاخالی‌دِه می‌کرد. آرام که شد، نشستیم و بر جای خالی‌ات دست کشیدیم و قصه‌ی زیبایی‌هایت را به هم گفتیم و خندیدیم و گریه کردیم. بشقاب‌ها دست‌نخورده ماندند. پارمِزان قبل از «مالیاتِ سگ» مزه نداشت. شب شده پاپی. برای اولین بار توی حیاط خوابیده‌ای. ولی باز هم می‌دانم کجا خوابیده‌ای. کنارِ مایی. پیشِ انسانِ قلبت هستی. ساقدوشِ باوفا روی یک سنگ نام و تاریخِ عمرت را تراشیده است. فردا درختِ جوانی می‌آید تا روزی تو را در آغوش بگیرد و نامِ تو جلوی درخت خواهد درخشید. من و انسانِ قلبت هم کنارِ هم بدونِ تو آرمیده‌ایم. نگران نباش، تا خوابش نبرد، از آغوشم جدایش نکردم. من هم می‌خوابم. Gute Nacht, Pappi. بومل ۳ مارس ۲۰۱۵- ۲۲ آوریل ۲۰۱۶
Arash Guitoo (آرش گیتو) tweet media
فارسی
35
0
234
3.1K
عمه‌جان دکتر
عمه‌جان دکتر@Momideh·
@picolaaaaa من خودم خیلی چیزا رو درست می‌کنم و واقعا هیچ تعصبی ندارم که رسپی غذاها رو عوض نکنم، برعکس کارم همینه اصلا!😁چون خسته می‌شم از یه طعم واحد. سخت نمی‌گیرم و همه چی رو هر مدلی باشه با اشتها می‌خورم، ولی برای برنج به طور خاص خیس کردنش باعث کم شدن آرسنیک می‌شه: share.google/eAzuWDI6In1vBd…
فارسی
0
0
1
110
پیکولا
پیکولا@picolaaaaa·
/از شب قبل شروع میشه. در حالی که دلیلی نداره من برنجم نه خیس می‌کنم، نه دم‌کنی میذارم. میشورم میذارم تو پلوپز ۴۵دیقه بعد تحویل میگیرم خلاص، خیلیم خوب میشه. در حالی که ناهار برنج داشتن برای مامان من ینی از دو سه ساعت قبل به فکرش بودن و چندین بار بهش سر زدن همین فرمون برا خیلی چیزا
فارسی
13
1
341
21.5K
پیکولا
پیکولا@picolaaaaa·
یکی زیر توییت جواب داده دلیلش زن‌ستیزی ایرانیه، و نظرم به نظرش نزدیکه من وقتی خودم شروع به آشپزی کردم دیدم خیلی مراحل رو میشه حذف کرد، بدون تغییر در نتیجه، در مدت زمان خیلی کمتر، همون غذا رو با همون کیفیت داشت. من زیر یک ساعت فسنجون میپزم، درحالی که پخت فسنجون برای مادرشوهرم/
Nafis@Bozqaaleh

یکی تحلیل کنه این وسواس طولانی پختن دستور غذاهای ایرانیه از کجا میاد. بلغور گرفتم حلیم بپزم رو خودش نوشته ۶ دقیقه بپزید ۵ دقیقه بذارید لعاب بده. دستور ایرانی میگه از ۲-۴ ساعت قبل بخیسونید بعد بذارید ۳-۴ ساعت بپزه!

فارسی
86
7
660
210.5K
عمه‌جان دکتر
عمه‌جان دکتر@Momideh·
@am12ir @picolaaaaa دقیقا منم اومدم به همین اشاره کنم. تو ایران جز 3-4 بار اونم چیزای فانتزی دیگه آشپزی نکرده بودم، ولی تو این 16-17 سال خارج از ایران خیلی چیزا پختم، اوایل برای منم سؤال بود که فلان خورشت که ۲سوته حاضر شد، چرا تو ایران اون‌قدر وقت می‌ذاشتن؟ بعد فهمیدم که اینجا چیزا زودتر می‌پزن!
فارسی
1
0
4
435
Amijr
Amijr@am12ir·
@picolaaaaa شما همون غذا رو تو ایران بخوای بپزی بیشتر طول می‌کشه. یه دلیلش ارتفاع از سطح دریا هست. در بیشتر شهرهای ایران ارتفاع بالاتر از سطح دریا نسبت به شهرهای اروپا هست. این اختلاف فشار هوا خودش مثل زودپز عمل میکنه.
فارسی
6
0
73
10.2K
عمه‌جان دکتر
عمه‌جان دکتر@Momideh·
@arvinfld همین الان تا شروع کردم به خوندن از همین مصرع اول این اومد تو ذهنم: ای مرغ سحر چو این شب تار بگذاشت ز سر سیاه‌کاری برم باقی شعر شما رو بخونم و لذت ببرم.
فارسی
0
0
1
14
Arvin
Arvin@arvinfld·
یه چهارپاره گفتم: شب شد طی و کوکبان فراری اما ز میان نرفته تاری صبح است ولی کجاست خورشید؟ کو حاکمِ حکمِ روز جاری؟ از پشت کلاله‌های غمبار پیداست چو هاله‌ای گرفتار تاریکی بخت ما ز شب نیست از سد حقیقت است و انکار این تودهٔ کم‌فشار نگذشت در سایهٔ جهل خفته این دشت تا باد ز سمت بد وزان است این ابر، افق ندیده برگشت غرید و به رعد وحشت‌ آورد رخشید و به برق دهشت آورد بارید ولی نه از سر لطف سیلاب به‌جای رحمت آورد اقلیم و هوا شرور و سرکش بستند مسیر صلح و سازش ویرانی و کوچ؟ یا که باید… شوریم به‌قدر تاب و کوشش این ابر سیاه را بسوزیم صد شعله و شمع اگر فروزیم فانوس خرد، چراغ حکمت چون سکه به رخت شب بدوزیم با ضربهٔ باد دف نوازیم بر نکبت سیل پل بسازیم زیر ستم تگرگ سقفی از دانش و از هنر فرازیم برلین ۱۳ آوریل ۲۰۲۶ #آروین_فولادیفر
فارسی
3
1
4
854
عمه‌جان دکتر
عمه‌جان دکتر@Momideh·
@arvinfld عالی، آقا زهازه 👌 چقدر لذت می‌برم از خوندن اشعارتون، بلند بلند برای خودم می‌خونم. با احترام، فقط مصرع دوم این بیت برام روون نبود: هر روز به اضطراب و تشویش گذشت آب و نان و هر وعدهْ غذایی سم است مثلا این‌جوری بشه خوش‌خوان‌تر نیست به نظرتون؟ نان، آب و هر وعدهْ‌غذایی سم است
فارسی
1
0
1
87
Arvin
Arvin@arvinfld·
زیر پُست هر بنده‌خدایی سم است در استوری هر آشنایی سم است دایرکت ندیدم این اواخر از ترس هر پرسش و هر چون و چرایی سم است در ایکس که نورماندی این غائله است هر منشن و هر کوت و #هوایی سم است تفسیر‌ و خبر، حرف و نظر از هر سو هر متن ‌و کلیپ و محتوایی سم است این شیوهٔ جر و بحث و دعوای همه چون شیوهٔ آن اِکس کذایی سم است از جمع رفیقان و عزیزان طردم هر محفل و هر جمع و فضایی سم است ماندم بکپم گوشهٔ عزلت یا نه! هم وصل و هم این فاز جدایی سم است گفتم که به خلوت بکنم گوش آهنگ دیدم که هر آوا و نوایی سم است هر روز به اضطراب و تشویش گذشت آب و نان و هر وعدهْ غذایی سم است درمان که فلوکستین و زاناکس نکرد هر نسخه و قرص و هر دوایی سم است این درد و غم دیار چون لوکمی است خون در رگ پاک آریایی سم است رندی به کنایه جام زهرم داد و گفتا که یگانه راه غایی سم است! ۲۰ آپریل ۲۰۲۶ #‌آروین_فولادیفر
فارسی
1
2
5
995
عمه‌جان دکتر
عمه‌جان دکتر@Momideh·
@arvinfld راستش من قبلی رو بیشتر دوست دارم و حتی برام خوش‌خوان‌تر هم هست! این یکی یه ذره سکته داره انگار، البته برای من و شاید اشتباه می‌کنم. به هر حال که اختیار شعر با شاعرشه و دست مریزاد🌺
فارسی
0
0
0
8
Arvin
Arvin@arvinfld·
مصرع اولشو سخت‌خوان بود عوض کردم: به مویه درکشم ز جام، غمی به‌سان زهر را فشرده‌ام به سینه‌ام، تمام سوگ شهر را ز ابر تیره‌گونِ بخت، شراره بارد و بلا بسوزد این شراره کاش، سپهر‌ و چرخ‌ و دهر را میان کوی ما و او، پلی ز‌ استغاثه بود اجابتی امید نیست، خدای کین و قهر را سرشک اهل معرفت، روانه شد به جوی‌ها ز آه سردشان ببین، تو انجماد نهر را حراج و بذل آتش است، ز لطف و جود بدسگال خدا بیا و نو بخوان، سرود نوح و بحر را
Arvin@arvinfld

غزل‌ جدیدی گفتم ‌با بغض این روزای سخت: به بغض تلخْ سرکشم شرنگِ جام زهر را فشرده‌ام به سینه‌ام، تمام سوگ شهر را ز ابر تیره‌گونِ بخت، شراره بارد و بلا بسوزد این شراره کاش، سپهر‌ و چرخ‌ و دهر را میان کوی ما و او، پلی ز‌ استغاثه بود اجابتی امید نیست، خدای کین و قهر را سرشک اهل معرفت، روانه شد به جوی‌ها ز آه سردشان ببین، تو انجماد نهر را حراج و بذل آتش است، ز لطف و جود بدسگال خدا بیا و نو بخوان، سرود نوح و بحر را برلین ۱۸ فروردین ۴۰۵ #آروین_فولادیفر

فارسی
2
2
7
1.8K
عمه‌جان دکتر
عمه‌جان دکتر@Momideh·
@Sohia_6067 جدا تهوع‌آورن، طرف تو بیوش زده احیای ساواک! اینا چی هستن من موندم! موجود این‌قدر جوگیر و به‌دردنخور و متعصب؟ بعد همینا تا دنیا دنیاست منت دارن سر ایرانیای داخل کشور که "مبارزه کردن" برای ایران! دوزاریا!
فارسی
0
0
1
150
🎒لیبرا صوفیا
🎒لیبرا صوفیا@Sophia6067libra·
چندسال پیش لب مرز بازرگان یکی از فامیلامون که الان سطلی شده رو گرفتن چون تو ماشینش وودکا داشت. کسی که گرفتش یه سرباز وظیفه بود و گفت اینجا دوربینه من اگه نمیگرفتم جلوتر میگرفتن و منم توبیخ میشدم. زنِ این طرف که گرفته بودنش میگفت : ایشالا لب مرز تیر بخوری مادرت به عزات بشینه. میخوام بگم صرفا سطلی بودن ادمها رو عقده ای و بی منطق نمیکنه. بعضیام با عقده و خشم های درونی و تفکر صفرو یکی شون انسانیت رو یادشون میره و بعد جذب این فرقه میشن.
Aida Warahram 👑🇮🇷🇩🇪🐾 𓄂𓆃@AidaWarahram

شکار یک خانواده گراز عرزشی در حال کوفت کردن مک دونالد هر جایی که باشید آرامش را از شما میگیریم

فارسی
24
9
412
26.1K
کفتر پاسکال
کفتر پاسکال@Parniaispunk·
مرسی نقاشیامو دیدید و تعریف کردید. ۵۰ روز بود داشتم برا خودم نقاشی می‌کشیدم و به این فکر می‌کردم قراره تو دفتر خاک بشن و پا در نیارن برن. الان پا درآوردن.
فارسی
15
8
608
5.7K
عمه‌جان دکتر
عمه‌جان دکتر@Momideh·
@Somayeh1749173 الهی بگردم بچه رو، جگرم می‌سوزه که بچه‌ها هم این‌قدر اذیت می‌شن. بله واقعا وحشتناک بود، شماها که اونجایید و دیگه هرچی بگید کمه، یه عده از ماها هم بیرون ایران از شدت وحشت و استیصال مردیم. امیدوارم هرچی برای مردم توی ایران خیره، همون بشه. به سلامت بالندگی پسر گلتون رو ببینید🫂❤️
فارسی
1
0
2
40
Somayeh
Somayeh@Somayeh1749173·
@Momideh آخی، عزیزم. حق دارن به خدا. خیلی ترسناک بود اون شب. پسر من که خیلی ظاهرش و میخواد حفظ کنه و بگه نمی‌ترسم؛ صدبار ازم پرسید مامان ساعت دقیقش چند میشه؟ تا لحظه ی اعلام آتش بس ما مردیم و زنده شدیم.
فارسی
1
0
7
232
Somayeh
Somayeh@Somayeh1749173·
امشب همه میتونیم راحت بخوابیم؛ از فردا شب هر شب باز میام اینجا مینویسم غرب تهران و دارن بد میزنن، خدایا خودمون و به تو میسپارم. نمیخوام دوباره شروع بشه.😞
فارسی
14
2
106
3.4K
عمه‌جان دکتر
عمه‌جان دکتر@Momideh·
@RexIran @Tenne30Tuxedo دقیقا از چه «تلاشی» حرف می‌زنید؟ آها نکنه ویکندها قر دادن در تظاهرات و هشتگ زدن و استوری گذاشتن اسمش شده تلاش؟ نکنه هزاران بار حنجره پاره کردن واسه پهلوی در مقابلِ شاید یه سر سوزن اشاره به مصائب مردم داخل، مثل اینترنت و معیشت، اسمش شده تلاش؟ شرم هم خوب چیزیه که ندارید!
فارسی
0
0
1
40
Rex
Rex@RexIran·
تمام تلاش ما اینه که ایرانی به تمام خوشی و رفاه و آزادی که در کشورهای غربی هست دسترسی داشته باشه از صمیم قلب برای خانواده و دوستام و همه هم میهنانم خوشی و دل شاد و بی دغدقه آرزو میکنم . اما ! اما ! دسترسی به اینترنت برای بعضی ها خیلی عجیبه! چه رسد به آپلود کردن عکس و فیلم وقتی همه تماسها یک طرفه است و با هزار بدبختی! و نمایش عادی بودن اوضاع وقتی جهان نمیداند هزاران نفر ایرانی زیر شکنجه اند و هر روز اعدام میشوند. خوش باشید ولی نمایش خوشی برای مردمی که در بدبختی غرق اند ممنوع!
فارسی
3
0
1
402
تنسی‌تاکسیدو 
تنسی‌تاکسیدو @Tenne30Tuxedo·
شما به عنوان یک ایرانی وقتی در اروپا و آمریکا زندگی می‌کنید، درسته که نگران هستید، خانواده‌هاتون در ایران در خطر هستند، مشکلاتی دارید، ولی نهایتاً وقتی شب سر بر روی بالش می‌گذارید نگران این نیستید که فردا صبح بیدار میشید آیا خبر شروع مجدد جنگ و موشک خوردن، قطعی برق و اینترنت و آب و گاز و هزار کوفت دیگه رو میشنوید یا نه، یا از دست دادن شغل و نبود پول و... برای شما دغدغه کمتریه. ما در ایران هزار برابر استرس داریم، پس اگر میریم می‌نشینیم کافه یه چای می‌خوریم، از دل خوش و خوشحالی نیست، میریم که برای ساعتی از این واقعیت که هر روز داریم بدبخت‌تر میشیم فرار کنیم. پس لطفاً زبان خودتونو به کام بگیرید، ضمن تشکر از اینکه به فکر مملکت خودتون هستید، فکر نکنید شما بیشتر یا بهتر از ما می‌فهمید یا حتی شرایط ما رو درک می‌کنید.
فارسی
140
276
3.3K
94.7K