من نمیخوام دلیل زندگی کسی باشم، نمیخوام مرکز دنیا باشم؛ فقط میخوام بدونم برای یک نفر، حال من یک اتفاق ساده نیست. که اگه بفهمه غمگینم، با خودش نگه میگذره، که دلش بیقرار بشه، تمرکزش به هم بریزه، که راهشو کج کنه، با دنیا لج کنه تا مطمئن شه من هنوز تو این شلوغی بیرحم، گم نشدم.
غصه اون دستفروشیو بخورم که تا اون جنس محدودی که دستشه رو نتونه بفروشه روش نمیشه بره خونش با خونوادش چشم تو چشم بشه؟
نمیدونم اصلا هدف از آفرینش ما چی بود که باید اینهمه فشار روحی و جسمی و مالی متحمل بشیم …
ولی واقعا دیگه بسه😭
غصه مادریو بخورم که واسه خواسته های بچه کوچیکش نه نمیتونه بگه ؟
غصه اونیو بخورم که تحت درمانه و داروهاش یا پیدا نمیشه یا هردفعه افزایش قیمت ۱۰۰ درصدی داره؟
ناراحت اون دسته از کارگرایی باشم که حتی روزای تعطیل با یه کلنگ تو میدونای خروجی شهر نشستن و منتظرن کار گیرشون بیاد؟
الان تو این لحظه واقعا نمیدونم برای چی باید ناراحت باشم؟غصه ی چیو باید بخورم؟
غصه جوونیمون که پر پر شد؟
یا غصه اینکه الان روزای خوبمونه و رفته رفته قراره همه چی بدتر بشه؟
غصه پدریو بخورم که تو تهیه مایحتاج زندگیش مونده بود و از پس حداقل هزینه های زندگی برنمیاد؟