علی اصغر ~
831 posts






قرار بود اول مهر آخرین روز شیمیدرمانیم باشه. رفتم آزمایش دادم و نشستم منتظر دکتر. اینجا رسمه خودش از اتاقش میاد بیرون، اسمتو صدا میکنه، با لبخند دست میده و تا در اتاقش همراهیت میکنه. همون موقع دلم شور افتاد، اما ته دلم یه امیدی بود؛ گفتم الان میگه «تموم شد». اما وقتی رسیدیم، یه مکثی کرد، یه “اممم” طولانی گفت، بعد سعی کرد با جملههای پراکنده آمادهم کنه. فهمیدم خبر خوشی نیست. گفت: «یادته گفتیم این ماه آخریه؟ به نظرم بهتره شش ماه دیگه ادامه بدیم… برای تثبیت شرایطت.» انگار آب یخ روی سرم ریختن. چند ثانیه هیچ صدایی نشنیدم، فقط صدای نفس خودم. گفتم «چرا؟» گفت «چون هنوز بدن داره میجنگه…» اون لحظه دنیا برام کند شد. فکر تموم شدنش مثل رؤیا بود برام . ولی بعد، یه چیزی تو دلم گفت: باشه، شش ماه دیگه هم میجنگیم. برای همون رؤیای تمومشدن. برای روزی که بنویسم: «تموم شد… بالاخره تموم شد.























