پنجشنبه یه مریض اومد با این شکایت که بچه م دستش شکسته تو تصادف ، یه عکس بنویس! گفتم اقا مریض تصادفیه ! سرپایی که نیست باید ببریش بیمارستان! جمله ی دوم از دهنم درنیومده برگه ی پذیرششو مچاله کرد کوبید رو میز و داد که وقتی میگم بنویس ! بنویییس !
منتها بنده خدا فک نمیکرد خانم دکتر
امشب زدم به جاده، دارک امبینت گذاشتم و به آسمانی که دو سمتش را آذرخش پر کرده بود خیره شدمش.
چگونه میتوانم شکوه و زیبایی را به جهانم بیاورم؟
آری چنین و چنان است را باید به چنین و چنان خواهد بود بدل کرد.