فقط سه چهار ساعت با نیما حرف زدم همش مشخص بود اینجوریه که چته چرا انقدر دیوانهتر از قبلی. بنده خدا الان میره تکست میده به کانفیگ فروشم که زودتر قطعم کنه. 😂😂😂😂😂😂
مینی سریال Mrs davis رو هم اگه خواستید ببینید. هیجانانگیزه و کمدیش خیلی من رو گرفت. البته خیلی هم کمدی نبود نمیدونم شاید من کسم خله. اگه هم ندیدید ندیدید ولش کنید اصلاً.
گفتم وسط این علافیها دون کیشوت رو یه بار دیگه بخونم. آخه دفعه اول خیلی بچهسال بودم که خوندمش هیچی ازش نفهمیدم. ایندفعه هم باز خیلی چیزی ازش متوجه نشدم، فهمیدم کلاً عقبموندهام خیالم راحت شد.
اوضاع موضاع اعصاب روانم هم خیلی خیلی خرابتر از قبلهها. تو این چند ساعتی که آنلاین شدم تقریباً هر بار توئیت ایشون رو تو تایملاین دیدم زدم زیر گریه که پس چرا این همه مدت یه بار حال من رو نپرسید. چرا من برای هیچکس هیچ معنیای نداشتم و ندارم؟
حس فعلیم نفرت و تهوعه. ممکنه بپرسید نسبت به چی؟
نسبت به همه چی. به خودم، به زندگی، به گل jasmin، به وطن، به لازانیا، به تخصص اطفال، به آینده، به سیزن اول severance خصوصا اپیزود آخر، به مردی که عاشقشم، به کیک تولد با فیلینگ موز و گردو، به همهی چیزهایی که یه زمانی دوستشون داشتم.
از شنبه تعطیلاتم تموم میشه و باید باز خانوادهم رو ترک کنم. جدا از اینکه لوکیشنهای بیمارستانهایی که قراره توشون باشم خیلی کیری و خطریان، بیشتر از این ناراحتم که دیگه با خانوادهم یه جا نیستم. دوست داشتم اگه کسپر میشیم همه مون با هم باشیم که کسی بعد بقیه نمونه و عذاب بکشه.