Arya
872 posts


آنکه آزادی آموخت در بند نمیشود، حتی در بند. #پرستو_چمنآرا #ساسان_چمنآرا


"I can't speak for the other side... I wouldn't want to steal from Mr Trump, would you?!“ | PUK President Bafel Talabani addresses remarks by Donald Trump regarding alleged weapons diversion involving #Kurds, during an interview on Piers Morgan Uncensored.












آپدیت #آمه بابا که مرد من مرگ رو انکار کردم. به همه میگفتم بابام مرده اما انگار هنوز همون دختر بچه ی هفت ساله بودم که پدرش رو میگفتن رفته عسلویه. از مرگ فراری بودم. هرکی از مرگ حرف میزد انکار میکردم. برعکس! آدم هایی دورم بودن که همه بوی مرگ میدادن. تراپیستم میگفت این بیشتر روان من رو به سمت احساس بقا سوق داده و من هیچوقت سوگواری نکردم و اصلا بلد نیستم. دیشب اما مرگ مقابل من نشست. کف دستم. توی جان کوچک سیاهم. من مرگ رو انکار نکردم. تماشاش کردم. دستش رو گرفتم ازش خواستم کوچک من درد زیادی نکشه. نکشید. آمه کوچولو توی دستم از دنیا رفت. سرش رو نوازش کردم. دست کشیدم روی تنش. بهش گفتم که عاشقش بودم... انگار رسالتش این بود که بیاد و قلب من رو از اسارت آدم های نبخشوده ی زندگیم نجات بده. دکترش گفت از معده اش بوده. بعضی از گربه های ضعیف معده هاشون مواد مغذی رو جذب نمیکنه و ممکنه مدتی حالشون خوب خوب باشه، اما یهو قند خون افت میکنه و توی کیس من چون زیر دو هفته بود و حتی چشم هاش باز نشده بود نشد که کاری بکنیم... وقتی خاک ریختم روی تنش به تمام آدم هایی که این مدت عزیزانشون رو از دست دادن فکر کردم. قفسه ی سینه ام سنگین شد. چطور این درد رو تحمل کردن؟ کاش مثل آمه ی عزیز من که قلبم رو آزاد کرد، خون این بچه ها هم ایران رو آزاد کنه. آمه رو زیر درخت دفن کردم و اسم درخت رو گذاشتم "آمه" مدتی از همه جا میخوام برم. حالم اصلا خوش نیست و نیاز به یک سوگواری طولانی دارم. از همه ی شما عزیزان که داستان من و آمه رو دنبال کردید و انرژی های قشنگ برامون فرستادید ممنونم. داستان ما اینجا به پایان رسید. مراقب خودتون باشید. به امید آزادی ایران!

























