bahram
28.9K posts





کشتند! امروز جمهوری اسلامی #یعقوب_کریمپور و #ناصر_بکرزاده ، دو زندانی سیاسی را اعدام کرد. پیام ناصر: «از کلمه اعدام ساده نگذرید، امروز نوبت من، فردا نوبت کس دیگری است.»

«و تاریخ همچون تانکی از روی ما گذشت» باید رضا سیدحسینی باشی، مترجم نامدار و سردبیر مجلهی دورانساز “سخن” که در پایان کتاب دو جلدی و کمنظیر “مکتبهای ادبی” این فراز درخشان را، دههها پیش و به نقل، در مقام هشدار به امروز ما بنویسی: «بیش از وحشت، شاعرانه کردن وحشت برای من دردناک بود» سرپرست و سر ویراستار مجموعهی ۶ جلدی “فرهنگ آثار” نویسنده و مترجم برجسته که با قلم او از کامو و توماس مان، تا یاشار کمال و آندره مالرو و دهها نام دیگر را شناختیم و خواندیم، اولین ترجمهاش را در ۱۵ سالگی در زادگاهش، اردبیل و در روزنامهی “جودت” منتشر کرد. فرزند والدینی بیسواد بود که خودش تا پیش از رفتن به دبستان، فارسی نمیدانست، اما از بزرگترین مترجمان ادبی تاریخ فرهنگ این سرزمین شد. در گفتگویی بلند با مجلهی “مترجم” از دوران اشغال آذربایجان بدست روسها و راهاندازی قرائتخانهای میگوید که موجب آغاز آشنایی او با ادبیات و فرهنگ جهانی شد. در همان دوران است که از پدر همکلاسی خود که رئیس ادارهی فرهنگ اردبیل و باستانشناس بود تقاضا میکند تا در سفری که به باکو دارد، برای او چند مجله و یکی دو کتاب ادبی بیاورد. حاصل سفر اسماعیل دیباج به باکو، یک مجله ادبی، یک مجموعه شعر و داستانی مخصوص رشته ادبی دبیرستان بود، با یک اشکال بزرگ: «همگی به خط سیریلیک بودند و برای همین اول نشستم و با کمال حوصله خواندن این خط را یاد گرفتم و بعد جرأت کردم و داستان نغمه شاهین ماکسیم گورکی را از آن کتاب ترجمه و بصورت پاورقی در روزنامه منتشر کردم» در جای دیگری گفته بود که از نوجوانی قصد داشت به راه ادبیات و شاعری پا نهد. به آن نشان که غزلی برای فرخییزدی، شاعر لبدوخته و کشته شدهی بدست استبداد، سروده بود تا روزی که بازرس کل آموزش و پرورش استان برای سرکشی به مدرسهشان میرود و وقتی برخلاف سایر شاگردان که در جواب به سئوال؛ میخواهی چهکاره شوی؟ گفته بودند؛ دکتر، مهندس و وکیل، او پاسخ میدهد؛ میخواهم نویسنده شوم. بازرس هم بلافاصله با تمسخر میگوید: «پس یک منقل تریاک هم در کنارت داشته باش و هی پُک به وافور بزن و شعر بگو… بچه ها به شدت خندیدند و من مثل لبو سرخ شدم و از گفته خودم پشیمان» تا که دبیر ادبیات خطاب به کلاس میگوید: «این سید با شما فرق می کند. آدم دیگری است» او که در ۲۹ سالگی شاهکار “مکتبهای ادبی” را در ۱۳۳۴ منتشر و تا ۴۰ سال بعد، در کنار دهها اثر دیگر، بارها آن را بهروز کرد، او که با نمرهی صفر از کلاس زبان فرانسه آغاز کرد و بعدها سختترین آثار ادبی فرانسه را ترجمه نمود، او که نامش در کنار زندهیاد ابوالحسن نجفی با رمانهای آندره مالرو گره خورده است، او که گفت هرگز آن روز را فراموش نمیکند که دکتر ناتلخانلری در پاسخ به کسی گفته بود سخت بتوان جایگزینی برای چنین دانشیمردی یافت و سردبیری “سخن” را به او سپرد، او که در پایان “مکتبهای ادبی” گفت که در زمانهای زندگی میکنیم که شاعران در کنار جلادان حکومت میکنند و در جایی از “رمان و اندیشه” نوشت؛ روزگار ما، دوران فشار تاریخ است و به مالرو ارجاع داد که؛ «ما در بطن تاریخ به دنیا آمدیم، و تاریخ همچون تانکی از روی ما گذشت» آن شد که آن روز دبیر ادبیات در پاسخ به خندهی دیگران گفت: ««این سید… آدم دیگری است» همین هم بود؛ آدم دیگری! - استاد سیدرضا سیدحسینی، که پس از داغ پسر فرهیخته و مترجمش، هرگز به زندگی بازنگشت، ۱۷ سال پیش در چنین روزی ما را به تن ترک کرد، اما زنده است به افقهای فرهنگی و ادبی که برای این خاک گشود. #DigitalBlackOutIran

Iran’s Regime Sentences 21-Year-Old Karate Champion to Death for Protesting، Execution Imminent! So let me get this straight; Sasan Azadvar goes to a protest… and the regime’s response is not a debate, not reform, but a rope? He isn’t a criminal. He’s a kid with medals, a future, and apparently the dangerous idea that freedom should exist. Iran’s Supreme Court looked at this and said, “Yeah, execution sounds about right.” And now the family gets the message from the judicial system: “Come say goodbye.” This is a regime so weak, it has to kill its own young people to feel strong. #StopExecutionInIran



نوال السعداوی نویسنده و چهره مطرح جنبش فمینیستی مصر از نبود دمکراسی درجهان سخن می گوید.گفت من بیست سال در آمریکا زندگی کردم ودمکراسی ای ندیدم.یاداورمی گردد که آنها از قدرت واقعی مردم می ترسند. مردم را ازسازمانیابی منع می شوندو این نکته کلیدی است.



“تنها دو دست لباس داشتند و دریایی شرافت” حکم اعدام همسرش را که دادند و برای مصادرهی اموالشان رفتند، باور نکردند که زندگی وزیر اسبق و همهی دارایی دو استاد تمام ِدانشگاه تهران و زوجی چنین فرهیخته، مترجم و نویسنده، تا بدین حد مختصر باشد. این داستان ِزندگی دکتر زهرا کیا (خانلری) است، که تنها خواستهاش از “برادران ِغارتگر” این بود که دستنویس آخرین پژوهش و ترجمهاش را مصادره و ضبط نکنند. مصادره نکردند؛ سوزاندند! جُرم دکتر پرویز ناتل خانلری و همسرش دکتر زهرا کیا تنها یک چیز بود؛ خدمت به فرهنگ ایران و پیکار با بیسوادی. زیرا میگفت: «وای بر ما اگر روزی فرهنگ ایران، بیوارث شود» دکتر زهرا کیا (خانلری) مصداق همان چیزی بود که روزگاری در باب “زن ایرانی” گفته بود؛ که زن ایرانی از عهده هر کاری بر میآید و به هیچ روی کم استعدادتر از زنان دیگر کشورها نیست. و اگر عقب ماندگی در ساحت ِاجتماعی زن ایرانی هست: «تنها علت آن، استبداد ِحکومت است»/۱

“اگر حقیقت آنها را میکشد، بگذار تا بمیرند” شاید بزرگترین میراث او، تکرار همان بندی از شعر هوراس، شاعر بزرگ امپراتوری روم، بود که در رسالهی “روشنگری چیست” نوشت و گفت: «دلیر باش در دانستن» ایمانوئل کانت، همانجا مینویسد؛ بخش بزرگی از جامعه، خودخواسته و به دلخواه، تا دم مرگ به لحاظ فکری نابالغ و کودک میمانند و چشم به ولی و قیم دارند. «زیرا کودک بودن آسان است» میگوید انقلاب شاید بتواند به خودکامگی فردی و سرکوبگری پایان دهد، اما هرگز نمیتواند شیوهی اندیشیدن را چنان اصلاح کند که پیشداوریهای کهنه از بین برود. «که برعکس، طوقی از پیشداوریهای جدید بر گردن تودهی ساده لوح مینهد» و همین است که مینویسد، بانگ “نفی عقل” و سرکوب خردورزی از هر کران به گوش میرسد؛ از مامور حکومت تا سپاهیان نظام، از دیوان سالار تا روحانیان که یک صدا در تقبیح خردورزی و استقلال فکری سخن در میدهند تا در نهایت به مردمان، آن حرف ناگفتنی را بزنند: «هر چه میخواهید، بخواهید. اما فرمانبردار باشید» /۱













