پسر ایران زمین🇮🇷

89 posts

پسر ایران زمین🇮🇷 banner
پسر ایران زمین🇮🇷

پسر ایران زمین🇮🇷

@IranFada777

Iranian Imperial Air Force

Katılım Şubat 2026
151 Takip Edilen174 Takipçiler
پسر ایران زمین🇮🇷 retweetledi
Hamidov
Hamidov@Khamidovski·
Hamidov tweet media
ZXX
3
2
32
2.3K
پسر ایران زمین🇮🇷 retweetledi
🇮🇷مک کوئین
🇮🇷مک کوئین@Steveimcqueen3·
خب الدنگ من که حرف خودتو زدم تازه لایک هم واست گذاشتم. بلاک کردنت چی بود پس؟
🇮🇷مک کوئین tweet media
فارسی
66
153
3.7K
33.4K
پسر ایران زمین🇮🇷 retweetledi
Nina
Nina@Nina9272436374·
مطمئنم دیگه چیزی نمونده تا آزادی و برگشت شاهمون به کشور قشنگمون ایران⌛️✌️ پاینده ایران جاوید شاه👑 #KingRezaPahlavi‌ForIran
Nina tweet media
فارسی
23
59
260
1.7K
پسر ایران زمین🇮🇷 retweetledi
Sheldon
Sheldon@patrick_jane77·
هجدهم و نوزدهم دی‌ماه۱۴۰۴ یک چیز را فهمیدیم؛ فاصله‌ی ما تا فتح تهران و بقیه شهرها فقط یک‌روز است. فقط و فقط 1 روز. یک روز با حضور میلیونی. کشته میدهیم؟ بله آسیب میخوریم؟ بله اما آن‌سویش پیروزی است. پیروزی ما و ایران، بر اهریمنان و ناکسان و دشمنان وطن. آن‌روز دور نیست. این را شک ندارم. به امید پیروزی و روزهای خوش. یاد و نام تمام جاویدنامان قهرمان وطن گرامی🫡🖤 پاینده ایران، و #جاویدشاه✌
فارسی
118
1K
5.2K
82.2K
پسر ایران زمین🇮🇷 retweetledi
Sheldon
Sheldon@patrick_jane77·
این را هم بگویم؛ من از سال۸۸ در اکثر اعتراضات مردمی در خیابان بودم. جمعیتی که در ۱۸م و ۱۹م دیماه در تهران با فراخوان رضاشاه دوم پهلوی به خیابان آمده بود را هرگز پیش از این ندیده بودم. نه در ۸۸، و نه در ۹۶ و ۹۸ و ۱۴۰۱. جمعیت حتی بسیار بیشتر از جمعیت میلیونی ۲۵م خرداد۸۸ بود. آمار دقیق طبیعتا ندارم. اما به جرات میگویم نیمی از جمعیت تهران در خیابان بود. خیلی خیلی بیشتر از تمام دفعات گذشته، و خیلی خیلی مصمم‌تر از همیشه. ⬇️
فارسی
130
1.2K
7.3K
118.1K
پسر ایران زمین🇮🇷 retweetledi
Sheldon
Sheldon@patrick_jane77·
آن‌شب، ۱۸ دیماه ۱۴۰۴، شبِ رشادت ملت ایران بود. شبی که بی هیچ اغراقی تهران (و قاعدتا بسیاری شهرهای دیگر) برای چندساعت در دستان مردم آزادیخواه بود؛ و بعد از آن، کشتار و سرکوب و گلوله و دوشکا و قمه و تبر و شمشیر وحشیگریِ حکومت و سرکوبگران مردم‌کش‌اش. ملت را به خاک و خون کشیدند و شد آنچه که نباید. فرداشبش (۱۹م دیماه) علیرغم کشتار و سرکوب شب قبل، حضور مردم از این هم غرورآفرین‌تر و پرتعدادتر شروع و خونبارتر تمام شد. نوزدهم را در محله‌ی دیگری حاضر شدم، با چندتن از دوستانم. همینطور هم ۲۰م و ۲۱م را در محله‌هایی دیگر، که مشروحشان در مواردی متفاوت و در کلیت کمابیش مشابه همین متن بالاست. حقیقتا عجیب و غرورآفرین بود که علیرغم کشتار شب اول، در شب دوم جمعیت بیشتری به خیابان آمده بودند و در محله‌های بیشتری. آن ۴شب، هم حضور و رشادت مردم و هم سنگدلی و وحشیگری و مردم‌کشی حکومت، خیلی چیزها را در من و در ایران عوض کرد. شرایط هرگز مثل گذشته و حتی مثل روزهای پیش از دی‌ماه۱۴۰۴ نخواهد شد؛ و یک چیز را با اطمینان کامل می‌گویم: "ج.ا در این کشور باقی نخواهد ماند. بسیاری از ما پیش از این‌هم ج.ا را قاتل خواهران و برادرانمان می‌دانستیم. حالا اما کل ملت چنین دیدگاهی دارد. ما پیروز خواهیم شد و ایران عزیزمان آزاد و سربلند خواهد شد. به‌دست همین مردم رشید و شجاع و زیبا و فداکارش" نور بر تاریکی پیروز است، و ایران از خاکستر خود بر خواهد خاست. پاینده ایران، و #جاویدشاه✌ ⬇️
فارسی
33
518
3.2K
41.6K
پسر ایران زمین🇮🇷 retweetledi
Sheldon
Sheldon@patrick_jane77·
حساب دقیقش را ندارم. ظرف چند دقیقه کف خیابان و پیاده‌رو پر از خون بود و جنازه. فضا پر از فریاد بود و ناله و جیغ. بیشتر از ۱۰ نفر جلوی چشمان خودم گلوله خوردند و بر زمین افتادند. جوان و پیر، زن و مرد. قطعا بیشتر بود. خیلی بیشتر. پشت سرم را نمیتوانستم نگاه کنم تا تعداد زخمی و کشته‌ها را ببینم. حدود ۱۵۰متر با یک کوچه فاصله داشتیم و در چندثانیه‌ای که این مسافت را دویدیم، این تعداد را به چشم خودم دیدم که جلوی چشمم گلوله خوردند. شلیک کور، با رگبار، به میان جمعیت متراکم؛ "شلیک به مردم ایران". چند متر مانده به کوچه، یک نفر سر همان کوچه گلوله خورد. دوستش برگشت یک دستش را گرفت و منم رسیدم و دست دیگرش را گرفتم و کشیدیمش داخل کوچه. درِ یک خانه باز شد و خانمی (چادری بود) داد زد "بیاید تو" اون جوانی که زخمی شده بود (بیشتر از بیست و دو سه سال نداشت - گلوله به رانش خورده بود) را تا جلوی در آن خانه بردیم چند نفر دیگر هم آمدند کمک، تحویل آنها دادم بردند داخل خانه اما خودم داخل نرفتم. به تاریکی داخل کوچه دویدم و خیلیهای دیگر هم مشغول همین کار بودند. وسطهای کوچه هسته‌ای چند ده نفره از جوان‌تر‌ها آتش روشن کردند و فریادکشان مشغول تشجیع همدیگر و برنامه‌ریزی برای مقابله شدند. مقابله با سرکوبگرهای تا دندان مسلح، با دست خالی و نهایتا سنگ و چندتایی هم چوب و تیرک تابلوهای راهنمایی و جدول خیابان و آجر و... سنگرشان هم دو سه تا سطل آشغال فلزی بود و خلاص. خودشان بودند و شجاعت و وطن‌پرستی. یکیشان فریاد میزد: "من بر نمی‌گردم خونه. زندگی‌ای ندارم که بخوام بهش برگردم. هرچی داشتیم و نداشتیم رو ج.ا ازمون گرفته. کجا برگردیم؟ امشب یا میمیریم یا پیروز میشیم". کنارشون موندم. از ابتدا هم مشخص بود آنجا ماندن با دست خالی نتیجه‌ای نخواهد داشت. اما خشم و عصبانیت از کشتار مردم توسط رژیم و امیدی که زیاد بودن تعدادمان به ما داده بود اجازه‌ی فرار نمیداد. اونجا بود که فهمیدم خیلیهای دیگه از بچه‌ها هم همان روز وصیتنامه‌شان را نوشته‌اند و به خیابان آمده‌اند. واقعا اینبار همه‌چیز متفاوت بود. صدای شلیک‌ها در پس‌زمینه قطع نمیشد. رگبار مسلسل بود و صدای جیغ و فریاد. نیاز به دانش نظامی خاصی نبود تا بفهمی بیش از ۲۰-۳۰ اسلحه بی‌وقفه درحال شلیک بودند. از صدای شلیک‌ها و موتورها میشد فهمید که وضعیت سایر کوچه‌ها هم مشابه کوچه ماست. صدای شلیک‌ها رفته رفته نزدیک‌تر میشد تا موتوری‌هایشان به سر کوچه‌ی ما رسیدندند. حدود ۲۰موتور دوترکه. سر کوچه ایستادند. چند اشک‌آور سمتمان انداختند و ۷-۸تاشون جدا شدند وارد کوچه شدند و بقیه به راهشان ادامه دادند. به محض ورود، بچه‌ها به سمتشان سنگ پرتاب کردند و آنها هم شروع به تیراندازی کردند. دوباره هم به سمت مردم. جرات آمدن به وسط کوچه را نداشتند. همان اوایل کوچه ایستاده بودند و شلیک کور میکردند. هم به سمت ما و هم به پنجره و پشت‌بام‌هایی که مردمی از آنجا شعار میدادند یا سنگ به سرکوبگرها میزدند. حقیقتا دقایق عجیب و نفسگیری بود. بغض و اشک‌آور گلویت را فشار میداد و همزمان فریاد میزدی. هموطنانت جلوی چشمت گلوله میخوردند و بر زمین می‌افتادند و نمیدانستی آیا خودت سالمی یا گلوله خورده‌ای و حالی‌ات نشده، یا اصلا نفر بعدی که بر زمین خواهد افتاد، خودت هستی، و هزار فکر دیگر. جمعیتمان در کوچه را خیلی سریع لت و پار کردند. با دست خالی چطور میتوانستیم در برابرشان مقابله کنیم. گلوله می‌آمد و نفیرش را بیخ گوش و بالای سرم به‌وضوح می‌شنیدم. زنده ماندن یا گلوله خوردن در آن شب فقط به شانس و اقبال ربط داشت، نه هیچ چیز دیگر. مردمی که گلوله خوردند هیچ فرقی، مطلقا هیچ فرقی با بقیه‌مان نداشتند. جمعی از مامعجزه‌وار سالم ماندیم و جمعی دیگر، نه. جمعی که هر کدامشان یکی از ملت ایران بودند که بی هیچ تمایزی در مسیر گلوله‌ی ناکسان مردم‌کش ج.ا قرار گرفتند و جان شریفشان را از دست دادند. مابقی شب تا ساعت حدود ۲ که بالاخره توانستم به خانه برسم را (و اینکه چطور و با چه سختی و در مواردی هم خوش‌شانسی توانستم به خانه برسم) را نیازی به تعریف کردنش نیست چون این متن اصلا در مورد خودم نیست. واقعیتِ حضور و رشادت و شجاعت و مظلومیت مردمم را میخواهم روایت کنم. هرچند که حقیقتا در کلام قابل بازگو کردن نیست و من هم روایتگر و سخنور قهاری نیستم. آن شب (تا جایی که من می‌شنیدم) تا ساعت ۲:۳۰ صدای شلیک‌ها می‌آمد. تا ساعت ۱:۰۰ شدید و ممتد بود و بعد از آن پراکنده و گاه‌گاه. فقط هم اسلحه گرم نبود. قمه و تبر و دشنه هم دست سرکوبگرها دیدم و زدنِ مردم بیدفاع با آنها را هم. کلیه راه‌های تماس قطع بود و راهی برای خبر گرفتن از دوستان و اقوام (که تقریبا همگی شرکت کرده بودند) نبود تا بشود از سلامتی‌شان خبر گرفت. آن شب، هجدهم دی۱۴۰۴، ⬇️
فارسی
62
789
4.1K
87.5K
پسر ایران زمین🇮🇷 retweetledi
Sheldon
Sheldon@patrick_jane77·
۱۸دیماه، خیابان ستارخان و آریاشهر؛ ساعت ۷:۳۰ از سمت.... به سمت فلکه دوم آریاشهر به راه افتادیم. خیابان تاریک و خلوت بود و نگران بودم که آیا از فراخوان استقبال میشه یا نه. از ساعت ۷:۴۵ ناگهان شرایط چرخید. مثل روز رستاخیز بود و سیل جمعیت از هر کوچه و ساختمان بیرون می‌آمد در ستارخان به هم میرسید. جمعیتمون از چندنفر یکهو شد چندصد نفر و ناگهان چندین هزار نفر و جلوتر، چند ده هزار نفر؛ در یک خیابان، از محله‌ای فرعی در تهران. به دوستانم زنگ زدم، در محله‌های مختلف؛ نارمک، تهرانپارس، مجیدیه و سیدخندان، بلوار فردوس، هفت‌تیر و میدان ولیعصر، یوسف‌آباد، ونک و میرداماد، پونک، نازی‌آباد و شاپور، هاشمی آریانا، ۳۰متری جی، شهر قدس، اسلامشهر، قلعه حسن‌خان، و حتی پاسداران و تجریش و زعفرانیه. با هرکس حرف میزدم، همه همین رو میگفتند: "باورت نمیشه چه جمعیتی آمده. تهران دست ماست". "تهران دست ماست"؛ قشنگترین جمله‌ای که میتونستم بشنوم. شعارها "جاویدشاه" بود و این آخرین نبرده پهلوی برمیگرده و مرگ بر خامنه‌ای و فریاد "ایران ایران" و...، که همگی دیده‌ایم شنیده‌ایم در محله‌های خودمون یا در ویدئوها. از هر تیپ و سن و سالی که فکرش را بکنید در جمعیت بود. پیر بود و جوان، زن و مرد. محجبه و بی‌حجاب. پیرزن و پیرمرد با عصا و واکر. خانواده‌هایی با فرزندان خردسال و نوجوانشان. زن باردار و پابه‌ماه. دانشجو و دانش‌آموز و بازنشسته و غیره و غیره. در یک کلام، یک "ایران" به خیابان آمده بود، با یک خواسته: سرنگونی رژیم ننگین ج.ا و بازگشت پهلوی و پادشاهی به کشور. در میان جمعیت و بخصوص در راس آن (که البته نمیتوانستی ابتدا و انتهای جمعیت را پیدا کنی) جوانان زیبا و پرانرژی بودند. نسل شیک پاسارگادی. جوان‌هایی که دیدن هر کدامشان و شور و شوق و شجاعتشان، امید به آینده‌ی این کشور را در دلت دوچندان میکرد. ماموران سرکوب از قبل از شکل‌گیری جمعیت در خیابان‌ها موضع گرفته بودند. چراغ‌های خیابان‌ها را خاموش کرده بودند و مانوور میدادند و عربده میکشیدند و تهدید میکردند و باتوم میزدند. ابتدا هم موفق بودند در ترساندن مردم. سیل جمعیت که ناگهان زیاد شد و خیابان مالامال جمعیت شد و بسته شد ناگهان اما ورق چرخید و غیب شدند. عقب‌نشینی کرده بودند به چهارراه‌ها و میادین اصلی. جمعیت شعار میداد و جلو میرفت تا اینکه مامورها ناگهان جلویمان سبز شدند. با موتورهایشان و اسلحه‌هایشان و لیزر سبزرنگ‌شان. ساعت حدود ۹ شده بود که اولین حمله را کردند. لیزر سبز انداختند و پشت سرش سیلی از گاز اشک‌آور و بمب‌های صوتی مهیب. جمعیت ترسید و بعضی‌ها پا به فرار گذاشتند. زیبایی ماجرا اینجا بود. اکثریتی از جمعیت حاضر به فرار نشد. فریاد "فرار نکنید" و "نَدَوید" از میان جمعیت بلند شد و شعار نترسید نترسید ما همه با هم هستیم. جمعیت انسجام خودش را حفظ کرد. اولین بار بود که در تمام این سال‌های اعتراض و تظاهرات چنین چیزی میدیدم. مگه میشد اینهمه شجاعت و انگیزه‌ی جمعی. (اینکه میگویم بمب صوتی و اشک‌آور، الان میگویم. در آن لحظات نمیدانستیم دقیقا چیست و خیلیها فکر میکردند گلوله‌ی جنگی هم هست و با اینحال همه ماندند. شاید هم گلوله هم لود و من ندیدم). پیرترها و به عقب جمعیت رفتند و ۲۰-۳۰ ردیف اول فقط جوان‌ها بودند، چه جوان‌هایی مردم. چه جوان‌هایی! جمعیت در میان دود اشک‌آور و صدای بمب‌ها خودش را پیدا کرد و صدای شعارها بلندتر شد. عده‌ای سطل آشغال‌ها را آتش زدند برای مقابله با دود اشک‌آور. سرکوبگرها (حدود ۳۰ موتور دو ترکه، با موتورهای سنگین) شروع به جلو آمدن کردند و رگبار اشک‌آور روی سرمان بود. ناگهان جمعیت به سویشان روانه شد. فریاد "نترسید، حملههههه" بلند شد و چندهزار نفر همزمان به سمتشان دویدند. با دست خالی، بدون هیچ سلاحی، دوان دوان به سمت "مرگ یا آزادی". موتوری‌ها صحنه را که دیدند سر و ته کردند و فرار کردند. جمعیت سر از پا نمیشناخت و فریاد شادی و شعار بلندتر شد. مشابه این اتفاق دو بار دیگر افتاد؛ ساعت ۹:۳۰ آمدند، لیزر سبز انداختند و اشک‌آور و بمب صوتی و جمعیت فراریشان داد، و ساعت شد ۱۰:۱۵؛ آنتن موبایل‌ها قطع شد. اینترنت هم. موتوری‌ها آمدند، لیزر سبز انداختند و اشک‌آور، و ناگهان سیل گلوله. با تک‌تیر و قناصه؟ نه. رگبار مسلسل به میان جمعیت فشرده. پیر و جوان ایرانی بود که مثل برگ درخت بر زمین می‌افتاد. جمعیت فریاد میزد و دنبال راه فرار بود. چشم‌ها میسوخت و همه‌جا دود بود، و هر چند قدم که میرفتی چند نفر جلویت و کنار و پشت سرت به زمین می‌افتادند. خدایا، چه اتفاقی داره میفته؟ هموطنان عزیزم، مردم شریف ایران، جلوی چشمم دارن قتل‌عام میشن؛ "قتل‌عام"! جنایت از ج.ا زیاد دیده بودم در تمام این سال‌ها. اما این‌شکلیش رو تاحالا ندیده بودم. ایکاش نمیدیدم. ایکاش ⬇️
فارسی
343
2.4K
10.3K
297.8K
پسر ایران زمین🇮🇷 retweetledi
Ramin Fallah
Ramin Fallah@ramaeenn·
#فوری اختصاصی ـ ترامپ بالاخره توانست پارادوکس سیستمی که خامنه‌ای طراحی کرده بود را فعال کند‌. او توانست هسته نرم را به طمع بیندازد و هسته سخت را دچار توهم قدرت کند و حالا هسته نرم را با هسته سخت و توهم قدرتش تنها می‌گذارد. ۱/ چرا این توافق منجر به سقوط جمهوری اسلامی می‌شود؟ ترامپ اوباما نیست نگران نباشید اساساً توافق با آمریکا برای هسته سخت رژیم یک خودکشی سیاسی است چه برسد که آن توافق بوی تسلیم هم بدهد. این همان نقطه‌ای است که ترامپ بالاخره توانست پارادوکس آن را فعال کند؛ وضعیت هسته نرم: هسته نرم فکر میکند که محال است ترامپ دنبال رژیم چنج باشد و همزمان طمعِ پولِ ترامپ را هم دارد پس برای بقا و برای گرفتن دلارهای ترامپ، تسلیم را انتخاب می‌کند. این هسته ابزاری جز کودتا ندارد و کودتا ترتیب می‌دهد. وضعیت هسته سخت: هسته سخت برای بقا جنگ را انتخاب می‌کند و هدفی جز حذف خائنین ندارد. با توهمِ قدرتی که ترامپ با آتش بس به هسته سخت تزریق کرده اکنون هسته سخت در ذهنش می‌گوید وقتی ترامپ با جنگ نتوانست مفاد تسلیم نامه را بگیرد پس با مذاکره هم نمیتواند. پس هسته سخت این توافق را خیانتِ محض و مرگِ بیولوژیکِ خود می‌داند. وقتی این دو لایه با یکدیگر سرشاخ شوند، توالی دانه‌های بعدی زنجیره سرازیر می‌شود: هسته سخت رژیم قیام می‌کند و خودش با دست خودش سیستم را منفجر می‌کند و انتحاری می‌زند. ۲/ بعضیا می‌پرسند خب وقتی برجام امضا شد پس چرا رژیم سقوط نکرد و هسته سخت هم برآشفته نشد؟ ما باید جمهوری اسلامی بدون سید علی خامنه‌ای را از جمهوری اسلامی با سید علی خامنه‌ای تفکیک کنیم برجام در دورانی بود که خامنه‌ای زنده بود و برجام را تطهیر کرد. چون خامنه‌ای کیش شخصیت داشت تا وقتی زنده بود سیستم هر تصمیمی می‌گرفت مشروعیت پیدا می‌کرد. نقش خامنه‌ای مشروعیت بخشیدن به تصمیمات رژیم بود حتی اگر آن تصمیم خیانت بود. امروز اما کیش شخصیت رژیم (خامنه‌ای) دلیت شده است. در غیابِ خامنه‌ای، رژیم هیچ ماشینِ مشروعیت‌بخشی ندارد که بتواند خلعِ سلاحِ مطلق و خفت‌بارِ ترامپ را برای هستهٔ سختِ نظامی (پاسداران) هضم و تفهیم کند. ۳/ اساساً مقایسه توافقی که ترامپ به دنبال آن است با توافق برجام یک خیانت به حقیقت است. توافق برجام آنقدر برای رژیم سود داشت که حسن نصرالله آن را به جمهوری اسلامی تبریک گفت. اوباما چیزی از رژیم نگرفت و همه چیز به رژیم داد؛ نه غنی‌سازی رو گرفت، نه امنیت تنگه رو گرفت و نه نیابتی رو گرفت. اساساً نماد کلید که حسن روحانی آن را برای برجام به کار برد یک نماد ضداسرائیلی و متعلق به جنبش فلسطینی است. برای همین نصرالله تبریک گفت و نتانیاهو و دولت اسرائیل همان سال از توافق برجام و از اوباما خشمگین شدند. چون توافق برجام واقعا به ضرر امنیت ملی اسرائیل هم بود. اما در نقطهٔ مقابل، توافق ترامپ غنی‌سازیِ صفر است؛ یعنی گرفتنِ تمامِ کارت‌های بازیِ رژیم بدونِ پرداختِ یک دلار پیش‌پرداخت. این توافق همه چیز رژیم را می‌گیرد اما چیزی به او نمی‌دهد تا سند نهایی امضا شود. این عمیق‌ترین فاز از فلسفه قدرت و تئوری سقوط است که متدولوژی و مهندسی معکوس ترامپ و ائتلاف را دقیقاً روی خال می‌زند. #جاویدشاه
Ramin Fallah tweet media
فارسی
81
121
991
80.1K