Javeed Ahwar
4.1K posts

Javeed Ahwar
@JaveedAhwar
Visiting Scholar @nuedukz | PhD in History I Tweets in English & Persian I Alma mater @nuedukz @UniLeiden @UniUtrecht @OSCE_Academy @KabulUniversity



Successfully defended my PhD thesis today. Thank you Prof. Uli Schamiloglu, Prof. Ingeborg Baldauf, PD. Dr Lutz Rzehak and Eva Mari Dubuisson for your comments and feedback. It was definitely a “phew!” moment for me. Finally, I can write: - It is Dr Javeed Ahwar 😁

حق تعیین سرنوشت، یک اصل بنیادین در حقوق بینالملل و از دستاوردهای تمدن معاصر بشری است که مشروعیتِ دولت ها و نظامهای سیاسی را به خواستِ ملتها پیوند میزند. این اصلِ انکارناپذیر، در عالیترین میثاق ملی ما - اخرین و بهترین قانون اساسی کشور - نیز تسجیل یافته و حاکمیت ملی را انحصاراً از آنِ مردم افغانستان دانسته است. مایه تأسف است که در مقاطع تاریخی، از جمله در ماجرای تحمیل خط فرضی دیورند، ارادهی ملی نادیده گرفته شده است. متأسفانه رویکرد برخی جریانهای سیاسی در قبال این موضوع، نه تنها با واقعیتهای تاریخی همخوانی ندارد، بلکه فراتر از آن، عدول از مطالبات و احساسات عمومی مردم افغانستان محسوب میشود. تأکید میگردد که هیچ ملاحظه سیاسی نمیتواند و نباید حق حاکمیت بر سرزمین و تعیین سرنوشت را از مردم سلب کند. لذا، بیتوجهی به اراده و خواستِ عامه مردم در مسائل کلان ملی، امری غیرقابلقبول و مغایر با اصول حاکمیت ملی است.


چرا به لحاظ تئوریک نمیشود با رهبران تاجیک یک آینده بهتر برای افغانستان ساخت؟! در ادبیات اقتصاد سیاسی یک بحث عمده اینست که معمولا گرو هایی که شانس کمتر برای بدست آوردن مکرر قدرت داشته باشند (مثل اقوام نسبتا کوچکتر)، بعد از شانس بدست آوردن قدرت تلاش میکنند تا تغییرات ساختاری و بنیادی تری را ایجاد کنند تا آن قدرت کوتاه مدت را به لحاظ ساختاری پایدارتر بسازند. اما برعکس اقوام نسبتا بزرگتر که شانس به قدرت رسیدن شان نسبتا مکرر باشد، بیشتر دنبال تغییر ساختاری نیستند و کوشش میکنند بیشترین سهمی از قدرت را در ساختار های موجوده بدست بیاورند. این تئوری در کانکتست افغانستان مصداق بسیار روشنی دارد. قوم تاجیک که قوم نسبتا بزرگتر به حساب میاید و چانس به قدرت رسیدن اش نسبت به اقوام کوچکتر (هزاره و ازبیک) بیشتر و مکرر تر است، زمانیکه به قدرت برسد بیشتر دنبال بیشتر سهم بردن از قدرت خواهد بود تا یک تغییر ساختاری مثل نظام غیرمتمرکز یا فدرال. اما اقوام کوچکتری که شانس به قدرت رسیدن شان بسیار نادر است اگر به چنان قدرتی دست یابند دنبال تغییر ساختاری مثل فدرال خواهند بود تا تمرکز روی بیشترین کرسی های قدرت. مصداق این مدعا حکومت مجاهدین است که بجای غیرمتمرکز سازی قدرت به دنبال سهم بیشتر بردن از ساختار متمرکز موجوده قدرت بود. به همین دلیل فعالین سیاسی و روشنفکرانی که به دنبال یک تغییر ساختاری و یک آینده بهتر برای افغانستان اند نباید دل به رهبران سنتی تاجیک ببندند. اینها دل شان در گرو رأس قدرت در یک ساختار متمرکز و یا هم در گرو معاونیت در آن ساختار متمرکز است. روشنفکرانی که سودای آبادانی، توسعه پایدار و یک جامعه و کشور مدرن و منطبق با ارزش های امروزی را دارند که تنها در یک ساختار دولتی غیرمتمرکز یا فدرال متصور است، باید با رهبران اقوام نسبتا کوچکتر اتحاد های مستقلی شکل بدهند و برای برپایی یک ساختار غیرمتمرکز کار کنند. خودفریبی دیگر بس است، باید به نکات اساسی معضل افغانستان و کورگره های آن پرداخت و و راه حل های علمی و عملی پیشنهاد کرد. من شخصا ترجیح میدهم با یک رهبر غیرتاجیکِ غیرِمتمرکزخواه که به دنبال تغییر ساختاری باشد کار کنم تا با یک رهبر تاجیک قدرتخواه در ساختار متمرکز!






















