حالا شما از بیرون نسخههاتونو بپیچین ولی واقعیت اینه که آدم از حضور در جمع و از کوچیکترین کارهای روزمره انرژی میگیره تا خودشو نبازه و توی سیاهی غرق نشه، وگرنه که (شکلی از) خودکشی جمعی خر همهمونو میگیره.
کارناوالهای جاری در سطح شهر و پدیدههای داخلشرو هنوز نتونستم هضم کنم.
[مثلا سس خرسیهای بهدار آویختهشده و دافیهای نئونی در حال شماره دادن با پرچم حزبالله.]
دوستان اگر خیلی از آتشبس ناراحتید، نگران نباشید؛ اسرائیل وحشیتر از اونیه که به هر توافق احتمالیای بین ایران و آمریکا پایبند بمونه و دیر یا زود دوباره حمله میکنه. میتونید روی جنگ به عنوان بخشی از روتین زندگیتون در آینده حساب کنید.
روز سیزدهم جنگ:
خواب دیدم در کشتیای بزرگ با وضعیتی فلاکتبار و تاریک، بههمراه تمامی دوستان و آشنایانم در حال غرق شدنیم؛ مرگی سخت، پر جزئیات و طولانی.
روز دوازدهم جنگ:
یه دایرهی ثابترو به مدت چهلوپنج دقیقه با دوچرخه دور زدم بعد پیاده شدم؛ به خطوط روی زمین خیره شدم و از ویژن حاصلشدهی این عمل لذت بردم.