۲۳سالم بود به دوست پسر فابم گفتم من دیگه وقتشه ازدواج کنم
گفت من برنامم برای ازدواج برای ۳۰ به بعده
گفتم نه پس من نمیتونم صبر کنم تا اونموقع، جدا شیم
الان ۳۰ و رد کردیم، اون پارسال ازدواج کرد منم در خدمت شماام
یه زمانی میومدیم توئیتر یه گفت و گو و صمیمیتی بین کاربران بود
حتی امکان داشت هم دیگه رو فالو نکنن اما با هم اینتراکشن داشته باشن
الان همش شده عکس که اکثرا هم از بدنهای نیمه برهنه است
فقط هم برای ایمپرشن گرفتن این کار رو میکنن
دیگه اون دوستی و صمیمیت توی توئیتر مُرد
کاش یه دختر نوجوون نیویورکی بودم.آهنگهای کریسمسی پلی میکردم، یه فنجون قهوه میریختم و از پنجره برف ریز ریز رو میدیدم.کاپشن پفی و بوتهام رو میپوشیدم با دوستام میرفتم سمت راکفلر سنتر و با اون درخت غولپیکر پر از لامپ رنگی عکس میگرفتم، میرقصیدم و تا نیمه های شب خوش میگذروندم🥲
دیگران میتوانستند وقایع را به مستی و شوخی بگذرانند،
اما برای من همه چیز بیش از حد جدی بود،
من همه اتفاقات، رنج ها و ترس ها را زودتر و بیش از حد حس میکردم،
و این استعداد نحس راه را برای هر گونه سبک سری میبست.
یه قانون نانوشته توی روابط عاطفی هست:
اونی که دلت گیرشه، شرایطش جور نیست و قدمی برنمیداره!
در عوض اونی که همه چیش رو به راهه، مرد زندگیه و پاپیش گذاشته، تو دلت باهاش نیست.
چرا زندگی اونجوری که میخوایم پیش نمیره؟