امروز تو میوه فروشی با یه خانمی هم صحبت شدیم یه پیرمردی هم روبرومون خیره شده بود به ما فکر میکردم نسبتی با خانمه داره سر صندوق،پیرمرد گوگولی رفته بود منو واسه پسرش از خانمه خواستگاری کرده بود،خانمه اومد سمتم گفت آدرس تو بده به این آقا واسه امرخیر ،پسرشون ،گفتم متاهلم و در رفتم🏃
از بعضی آدما بدون اینکه در حقم بدی کرده باشن حس خوبی نمیگیرم،هرچی سعی میکنم ازشون دور شم اونا نزدیک تر میشن و این خیلی عذابم میده، امشب یکیشون مهمون ناخوندمون بود