هفته پیش ناخنم از بدجایی شکست؛ کجدار و مریز باهاش طی کردم که مبادا به جایی گیر کنه، کنده بشه و درد بکشم. برای این که به جایی نگیره با چسب پوشاندمش و با سوهان تیزیش رو از بین بردم. امروز خودم از عمد کندمش. همون کاری که با خیلی چیزهای دیگه هم کردم.
مامان بابام بابت وضعیت تغذیه و غذا نخوردنم خیلی ناراحتاند. مدتیه تصمیم گرفتم هروقت پرسیدن شام و ناهار چی خوردم الکی یه غذایی رو نام ببرم ولی هربار فراموش میکنم یا نمیتونم. خلاصه که دیگه دروغ گفتنم نمیاد.
این وضعیت اینترنت چیزیه که من از بعد از آبان ۹۸ ازش میترسیدم. آدم فکر میکنه وقتی چیزی که ازش میترسه سرش بیاد آروم میگیره ولی اینجوریام نیست. نصف زندگیم با ترس گذشت نصف دیگهاش با دلسردی پس از مواجهه با ترسهام.
صبح که بیدار شدم سردم بود، نیم ساعت طول کشید تا یادم بیاد الان زمستون نیست. یادآوردی سال و روز هفته هم یکم سخت بود. آدم چطور میتونه به ددلاینها برسه وقتی زمان براش اینطوری میگذره؟
حال و روزم باعث میشه یادم بیاد چرا اون همه سال دارو میخوردم. برای مدتی خیال میکردم همهچیز تقصیر قرصها بوده. الان واقعیت کل روز به سر و صورتم مشت میزنه.
سایتی که ازش فیلم دانلود میکردم رو میخوام. فقط هم همون رو میخوام. از هیچجای دیگه نمیخوام فیلم دانلود کنم و فیلمهای دانلود شده از سایتهای دیگه رو هم نمیخوام.
بعد از همه چیزهایی که از سر گذروندم دیگه حوصله ندارم بعد از هر حموم لوسیون بدن بزنم. امشب هم خواستم مثلا برگردم به روتینم ولی حوصلهام فقط از پس لوسیون زدن به یکی از پاهام بر اومد.
دارم یکی از سریالهای ترکی که قدیمها از جم پخش میشد رو میبینم. زمان پخشش بچه بودم و خیلی هم تو خونه ما طرفدار نداشت ولی حس میکنم کل ده دوازده سال اخیر رو سعی کردم شبیه شخصیت اصلیش باشم.