kimchi retweetledi
kimchi
2.6K posts


@yakovchernikov وقتی پولی و طبقاتیش کرده ن، مسئله خطرش نیست دیگه. عقده، چپاول، تفرقه و انتقام گیری همیشگی از مردمه.
#DigitalBlackoutIran
فارسی

@gh0lch0magh هر بلایی که سر این اوباش بیاد و به هر شکل فجیعی که نابود شن، بازم عادلانه نیست در برابر جنایت هایی که کرده ن.
#ساسان_آزادوار
#DigitalBlackoutIran
فارسی
kimchi retweetledi
kimchi retweetledi
kimchi retweetledi
kimchi retweetledi

ما اینترنت رو برای همه میخوایم! برای برادرم میخوام که دوست داره آنلاین بازی کنه ، برای مادر بازنشسته ام میخوام که سرش رو تو اینستاگرام گرم کنه ، برای پدرم میخوام که یوتیوب ببینه
ما اینترنت طبقاتی نمیخوایم
#DigitalBlackOutIran
فارسی
kimchi retweetledi

📍یکی از افرادی که در وضعیت کنونی اینترنت نقش دارد، حسین حیدری داماد علیرضا زاکانی است. البته جالبتر آن است که در میان انبوه شرکتهایی که او در آنها فعال است، در یکی از شرکتها (ایده نگار عرش) با رامبد جوان شریک است!
📍حیدری در شرکتهای عماد رایانه شریف و عرش رایانه شریف که هر دو از پیمانکاران فیلترینگ جمهوری اسلامی بودهاند، نائب رییس هیئت مدیره است. او در زیست بوم درسا زیر نظر رسول جلیلی هم کار کرده است.
📍همراه اول و مخابرات از جمله مشتریان شرکتهای او هستند که برای آنها تامین تجهیزات کرده است.

فارسی
kimchi retweetledi

پاپی، از آن مرحله هم گذشتیم. من اشکریزان خانه را از نشانههای دردناکِ نبودنت پاک کردم، آن دیگری گودالی کَند که قرار شد جایِ خوابِ ابدیات باشد.
پاپی، توی راهرویِ زیرزمین که نمیشناختی، نشستم روی زمین، هقهق زدم. فکر کردم تو که از دوردست آمدی و حتی همگونهی من نیستی، زبانِ عشقت در نگاهت است، رفتنت مرا اینچنان پارهپاره کرده، مادرِ کیان پیرفلک چه کشید که کیانِ خوشسخنش از جانش میآمد. خیلی گریه کردم همانجا پاپی، کنارِ کیسهی غذایت.
نگرانِ انسانِ قلبت نباش. دیروز رفتم توی ایوان، نشستم کنارش. گودال کنده شده بود و خانه خالی از هر آنچه ما را به یادت میانداخت، جز فیلِ محبوبت که هم به فارسی میشناختی و هم به آلمانی… فیلی… الفانتی.
رفتم کنارش نشستم و گفتم و شنیدم که جای خالیِ تو نصفش در قلبِ من است و نصفش در قلبِ او. من و انسانِ قلبت در داشتن و نداشتنِ تو شریکیم. سر بر شانهی هم گذاشتیم، اشک ریختیم و گفتیم با هم میتوانیم.
شب گرسنه شد و گریه کرد. عذابِ وجدان داشت که تو نیستی و او در ولعِ حیات است. گفت عذابِ وجدان دارم که میخواهم باشم با اینکه تو نیستی. برایش از آخرین باری که سوگواری کرده بودم گفتم. آرام شد. غذا سفارش داد. نخوردم. عقربههای ساعت را گویا از سرب ساخته بودند.
پاپی، با ترس رفتیم بخوابیم. ترس از اینکه از غمِ تو خوابمان نبرد و ترس از اینکه خوابمان ببرد و از خودمان شرم کنیم که با غمِ تو خوابیدیم.
صورت به صورت، اشکهای گونه را در هم آمیختیم. ساعتی در سکوت بودیم تا نفسِ قلبت سنگین شد. دلم آرام گرفت که خوابیده است.
صبح را به شکلِ احمقانهای عادی شروع کردیم. دوش گرفتم. دوش گرفت. قهوه خوردم. قهوه خورد. گریه کردم. گریه کرد. به یادِ تو با هم گریه کردیم.
توی قطار برایش یک آغوشِ آبی فرستادم و با یک آغوشِ آبی لایک کرد.
به «شرقیها» گفته بودم که رفتی. امروز آنقدر سبک بودند که انگار نبودند. مثلِ یک نسیم دور و برِ منِ خسته وزیدند تا کلاس تمام شد.
آمدم خانه، نبودی. گریه کردم. رفتم. ساعتِ سه، پیامی که میدانستم میآید و نمیخواستم، آمد. با ساقدوشِ باوفا توی راه بودند. داشتند میآوردندت خانه. نیم ساعتِ دیگر میرسیم. نیم ساعت دیگر رکابزنان رسیدند. ساقدوشِ باوفا با پیراهنی گلدار و ژاکت، کنارِ انسانِ قلبت توی حیاط نشسته بودند. روی تلِ خاک، کنارِ گودال، چند گلِ لاله بود. فهمیدم به آرامگاهت رسیدی. سنگین رفتم در خانه. فیلی را برداشتم. آوردم گذاشتم کنارِ کیسهی خاکستری که تویش گرد خوابیده بودی. با دستانِ خودم رویت خاک ریختم. انسانِ قلبت خواست بریزد، نتوانست. با دست رویت را با خاک پوشاندم تا فردا درختی بیاید و تو را در خواب در آغوش بگیرد.
وقتی تنها شدیم، انسانِ قلبت از دردِ رفتنت ترکید. هرگز اینطور ندیده بودمش. از خودش عصبانی بود که روزِ آخر به تو مرغ کم داده. از تو عصبانی بود که رفتی. در آغوشم مشتها را حوالهی سرنوشتِ همیشه جاخالیدِه میکرد.
آرام که شد، نشستیم و بر جای خالیات دست کشیدیم و قصهی زیباییهایت را به هم گفتیم و خندیدیم و گریه کردیم. بشقابها دستنخورده ماندند. پارمِزان قبل از «مالیاتِ سگ» مزه نداشت.
شب شده پاپی. برای اولین بار توی حیاط خوابیدهای. ولی باز هم میدانم کجا خوابیدهای. کنارِ مایی. پیشِ انسانِ قلبت هستی. ساقدوشِ باوفا روی یک سنگ نام و تاریخِ عمرت را تراشیده است. فردا درختِ جوانی میآید تا روزی تو را در آغوش بگیرد و نامِ تو جلوی درخت خواهد درخشید.
من و انسانِ قلبت هم کنارِ هم بدونِ تو آرمیدهایم. نگران نباش، تا خوابش نبرد، از آغوشم جدایش نکردم. من هم میخوابم.
Gute Nacht, Pappi.
بومل ۳ مارس ۲۰۱۵- ۲۲ آوریل ۲۰۱۶

فارسی

خداحافظی
چقدر مقاومت کرده بودم برای آمدنت به زندگیمان، از ترسِ صبح و ظهر و شبی که تو دیگر نیستی. همسرم آرزوی داشتن حیوانی داشت که به قول خودش حیوانِ قلبش، Herzenstier، باشد و من که از دست داده بودم و سنگینیِ سنگِ از دست دادن هنوز روی سینهام بود، نه میگفتم.
هر روز یکی دیگری را راضی میکرد. ذوق همسرم، همانی که شد «انسان قلبت» را که وقتِ دیدنِ سایتهای حمایت حیوانات برای سرپرستی دیدم، تسلیم شدم. هنوز «باشه» را نگفته، آدم قلبت به تقلا افتاد تا آرش پشیمان نشده آرزویش را برآورده کند، اما به هر دری زد، نه گفتند. هر بار شنید سگ کوچکِ موردِ نظرش خانهای پیدا کرده. قبل از آمدنِ تو، در یکقدمیِ آمدنِ مونسی دیگر بودیم. سازمان حمایت حیوانات اما به خاطر کوچکیِ خانهمان تقاضایمان را رد کرد.
یادم نمیرود که «آدم قلبت»، با آن جوابِ رد دست از جستجو برداشت و خودش را فریب داد که شاید تو درست بگویی، اصلاً سگ داشتن سخت است.
تحملِ دیدنِ چشمهای غمگینش سخت بود. نشستم به جستجو کردن، که حتی یک ساعت هم طول نکشید. توی همان سایتِ اولِ سرپرستی، عکست بالای لیست بود، سمتِ راست در کنارِ دو سگِ دیگر. از پشتِ قفس به دوربین میخندیدی. تو را بهاش نشان دادم و او فوراً به سازمان زنگ زد. خوشحالیِ خانمِ مسئول را از پشتِ تلفن میشنیدم. گفت که مادرت و همهی خواهر و برادرهایت سرپرست پیدا کردهاند و تو تنها ماندهای. هنوز در اسپانیا بودی و قرار بود دو روز دیگر به آلمان بیاورندت و اگر کسی نبود که سرپرستت شود، باید تنها تو را به مرکزِ حمایت حیوانات میفرستادند. دو روز بعد توی ماشینمان نشسته بودی و طوری رفتار میکردی گویی خانوادهات را پیدا کردهای.
ده سال و نیم هیچ شبی تنها نخوابیدی. تو ده سال و نیم صد تا اسم داشتی که ما دو تا باهاش قربانت میرفتیم. از همهی اسمهایی که رویت گذاشتم، پاپی را بیشتر از همه دوست دارم. پاپولی.
پاپی، ده سال و نیم با هم بودیم. صبحها خوشحالی کردی از بیدار شدنمان، ظهرها عشق ورزیدی صرفاً به خاطرِ بودنمان، شبها گرم کردی بدنمان را با سیزده کیلو عشق. امروز ده سال و نیم بودنت شده لحظهلخظه خاطره در فاصلهی دو عکس اول و آخرت در آغوش من.
یک بار توی صدها باری که تهِ چالهی آشنای افسردگی بودم، مثلِ همیشه، مثلِ یک شعلهی آبی جلویم میدرخشیدی. بهات گفتم این شعله خاموش شود، موهایم را از ته میزنم. پاپی، موهایم را از ته زدم، اما ترس ندارم که مرا نشناسی، چون میدانم بویم را حفظی.
پاپی، سالی که گذشت انگار قرار بود سالِ آخرت باشد. یک ماه توی کوههای توسکانا خوش گذراندیم، سالِ نو از ترقهبازیِ سالِ نو به یک جزیره پناه بردیم — چقدر خوب خوابیدی. زمستان هم که برف سنگِ تمام گذاشت برایت. آتشِ شومینه هم بهراه بود. صبر کردی یخِ زمین آب شود تا بار و بندیلت را ببندی و همانطور که شتابزده آمدی، شتابزده بروی.
دیروز ساعتِ چهار و پنج دقیقه بعدازظهر خوابیدی. قبلش یک خانم دکتر یک کم اذیتت کرد. اذیتت کرد تا به من و «انسانِ قلبت» بگوید که تنِ کوچکِ تو دیگر توانِ ایستادن ندارد. یادت هست دو روز قبلش که تولدم بود، یکدفعه پخشِ زمین شدی؟ یادت هست بغلت کردم، گفتم تو را خدا امروز نرو؟ بازهم رفتی… ولی بامرام دو روز درد کشیدی.
خلاصه، خانم به ما گفت که ما باید یک تصمیمِ خیلی سخت بگیریم اگر تو را بیشتر از خودمان دوست داریم. دیدی صورتمان خیس شد پاپی؟
چه دقایقِ سختی بود تا گفتیم جانی که اینقدر عزیز بوده با کرامت از دنیا برود. یادت هست خانم دکتر یک «مزاحم نشوید»ِ قرمز از کشو درآورد و به در آویزان کرد و خودش رفت بیرون؟ میخواست ما سهتایی از هم خداحافظی کنیم. چقدر لیسیدی مرا پاپی 🥰
خلاصه خانم آمد، مهربان نازت کرد و یک آمپول بهات زد… همان وقتی که ما دو تا بهات «خوب بخوابی» گفتیم پسر.
بعد من دیگر رفتم بیرون. دلِ دیدنِ آمپولِ دومی را نداشتم. توی راهرویِ کلینیک هقهقکنان بالا و پایین میرفتم. یک کمکپرستار آمد، دستش را گذاشت روی شانهام، گفت چه پیراهنِ شیکی پوشیدهای. توی سرم یک «خفه شو» گفتم، اما چرخیدم، دیدم توی نگاهش خیلی خوب میداند جریان چیست. دستش روی شانهام ماند. آرام نوازش کرد و گفت: حق داری غمگین باشی. ما همه میدانیم چقدر غمگینی. گریه کن.
لایِ در باز شد و همسر با چشمانی سرخ آمد بیرون. دیشب گذاشتیم آنجا بخوابی تا امروز جوابِ خوابِ ابدیات را آماده کنیم.
توی راه، «انسانِ قلبت» آرام اشک میریخت و من پروایی نداشتم از هقهقِ بلند. سرِ پیچِ خانه، هقهقها شد فریادِ ترسِ دیدنِ خانهی خالی از تو.
روی ایوان از پشتِ پردهای اشک، نبودنت را به عالم کار زدم. روزِ مرگِ اشتباه. سالِ مرگِ اشتباه. دردِ قلبِ درست.
ادامه👇


فارسی
kimchi retweetledi
kimchi retweetledi
kimchi retweetledi
kimchi retweetledi

من همین الان فهمیدم مامانم ۲۶ روزه که گروگان گرفتنش،حق تلفن،حق وکیل،هیچی نداره و ۲۶ روزه تو بازجویی هستش،اسمش هم هیچ جا ثبت نیست،اینا با مادرم چیکار میکنن هیچ ایده ای ندارم الان حالش خوبه یا نه هیچ ایده ای ندارم تنها چیزی که میدونم اینه قرار نیست سکوت کنم و به کل سازمان های دنیا و رسانه ها خبر خواهم داد…
#فریده_کتابی
#faride_ketabi

فارسی





















