برای اینکه این روزها بتونم دووم بیارم، مدام گالریم رو چک میکنم تا یادم بمونه یه زمانی حالم چقدر خوب بوده چون میترسم دیگه هیچوقت اون حال خوب رو تجربه نکنم
از صبح که از خواب بیدار میشم تا وقتی که شب میخوابم حالم بده، تو مسیر سرکار گریه میکنم در حال کار کردن گریه میکنم میرم خونه گریه میکنم ولی اصلا خالی نمیشم
انگار این غم هیچ درمانی نداره
جایی از دنیا زندگی میکنیم که تو ۲۵ سالگی نگرانیت باید این باشه که خداکنه بتونن زانوم رو حداقل نگه دارن که راه رفتن با پروتز برام راحت تر باشه
چجوری آدما با دیدن و شنیدن این صحنه ها و اتفاقات میتونن به زندگی عادیشون برگردن
برای آروم کردن دلی که اینقد عذاب دیده چی باید بگم
وقتی میگه مدلی هست که بشه باهاش صخره نوردی کرد، ماراتن شرکت کرد یا وقتی میگه عاشق جوراب های رنگی بود و تازه برای خودش کفش رانینگ جدید گرفته بود