مثل آریا استارک تو سریال گیم اوترونز یه لیست از ادمایی که تو این مدت کثافت بودن دارم و هرشب قبل خواب اسم تک تکشونو مرور میکنم تا برای بعدها فراموش نکنم….
اینروزا اینجوریه که هر چند ساعت یکبار اشکام میریزه و بعد بخاطر اینکه بتونم ادامه بدم اشکامو پاک میکنم و به کارام میرسم و یهو دوباره یادم میاد و دوباره شروع میشه…💔🖤
فکر میکنم واقعا دیوونه شدیم…
من میخواستم هنرمند باشم، کتاب بخونم، گلامو آب بدم، فرش خونهام رو جارو کنم و برای پیاده روی صبح ذوق داشته باشم.
اما الان ازم یه آدم سیاسیِ شکست خورده در اهدافِ لازم با دایره لغاتی سراسر فحش و ناسزا مونده…
بچه که بودم مامانم گفت تو قبرستون پا رو قبر کسی نذار به نشانه احترام به شخصی که اونجا خوابیده، این عادت همیشه برای من موند؛
حالا تو این خیابونا چجوری قدم بزنیم؟
از من نپرسین خوبی!
وقتی هرشب با صدای گریه ی مامان بابام میخوابم
هرصبح با کابوس و تپش قلب از خواب میپرم
هرروز کصشرای همکار احمقمو تحمل میکنم
هرروز خیانت ادمایی که فکر میکردم قابل اعتمادن میبینم
هرلحظه با صدای زنگ در و تلفن قلبم از جا میکنه
وسه هفتس عزیزامو ندیدم…
تو این یکماه اخیر،بعدچن وقت کار نکردن به خاطر افسردگی،تصمیم گرفتم دوباره کارم روتو محیط جدید شروع کنم،راستش نظر تراپیستمم همین بود، که بیکاری برات سمه… چند روز پیش یکم امید داشتم برای شروع، امروز کلا نابود شدم…
نابودمون کردین🌑🥀