من واقعاً زندگی رو دوست داشتم. زندگی کردن رو دوست داشتم. پیگیر بودن، سمج بودن و دنبال کردن چیزهایی که دوست داشتم رو به من حس زنده بودن میداد. الان تقریباً نشانهای از آدمی که بودم ندارم. فقط عصبانیم. این چیزی که در من وجود داره فقط به خشم تبدیل میشه. به میل برای جویدن خرخره.
این جمله از جنایات و مکافاتِ داستایِوسکی دقیقا همون حسی رو میگه که این روزها دارم:
«هر وقت سعی میکنم لبخند بزنم، احساس میکنم به آنچه در درونم است خیانت میکنم...»