ساعت ۴صبحِ روی صندلی شاگرد ولو شدم بابام آهنگشو زیاد کرده ابی داره میخونه نیستی اما یادت اینجاست وقت ِگل کردن رویاست
شیشه رو دادم پایین چشام فقط تاریکی میبینه دستمو ازپنجره بردم بیرون بادو از لای انگشتام و آستین لباسم حس کردم اشکم ریخت
عمیقاً این لحظهحس کردم من واقعا بگا رفتم