Sheesha Media

4.6K posts

Sheesha Media banner
Sheesha Media

Sheesha Media

@Sheeshamedia

Sheesha Media, a non-profit promoting democratic change and community transformation in Afghanistan

Canada Katılım Ekim 2009
2.4K Takip Edilen20.8K Takipçiler
Sheesha Media
Sheesha Media@Sheeshamedia·
مهناز به ترکیه رفت و چهار سال است که در آن‌جا، در رشته‌ی پزشکی درس می‌خواند. هانیه هم‌صنفی دیگر حمیرا که امروز در کشور چین درس می‌خواند از دخترانی است که با آمدن طالبان در ۱۵ آگست ۲۰۲۱، صنف دوازدهم را تمام کرده بود؛ اما حمیرا که در وقت «بازگشت طالبان به قدرت» دانش‌آموز صنف یازدهم مکتب بود، نتوانست به آرزوی خود برسد. حمیرا یکی از میلیون‌ها دختری‌ست که در پنج سال گذشته، هم‌زمان با بسته‌شدن دروازه‌های مکتب و دانشگاه، نه‌تنها از آموزش، بلکه از ابتدایی‌ترین حقوق انسانی و فردی خود محروم شده است. زندگی او، مانند زندگی میلیون‌ها دختر دیگر در افغانستان، به طور ناگهانی و خشونت‌بار از مسیر طبیعی خود خارج شد؛ مسیری که می‌توانست به دانشگاه، به کار، به استقلال و به آینده‌ی روشن ختم شود؛ اما حالا به یک بن‌بست تاریک و نفس‌گیر رسیده است. برای نسلی از دختران، این پنج سال به معنای توقف کامل زندگی است. پنج سال زندگی، پنج سال جوانی، پنج سال انگیزه، امید، برنامه و تلاش؛ این سال‌ها، سال‌های شکل‌گیری هویت، آرزو، مهارت و آینده است. وقتی این سال‌ها از یک انسان گرفته شود، در واقع بخشی از زندگی او برای همیشه از بین رفته است. بیشتر بخوانید: sheeshamedia.com/panj-sall-mahr…
Sheesha Media tweet media
فارسی
0
0
0
15
Sheesha Media
Sheesha Media@Sheeshamedia·
در صحن حیاط مکتب، دانش آموزان به صف ایستاده بودند. برنامه‌ی مفصلی برای روز اول سال آموزشی جدید ترتیب داده شده بود. فضا با صدا و سرود پُر شده بود. دانش آموزان پسر و دختران کوچک، همه یونیفورم به تن داشتند. شور، اشتیاق و انگیزه در چهره‌های همه نمایان بود. چون قرار بود بعد از شنیدن اولین زنگ مکتب، به صنف‌های‌شان بروند و در این بهار هم راه درس و تحصیل را در پیش بگیرند. بعد ازینکه زنگ مکتب به صدا در آمد، سال جدید آموزشی رسماً آغاز شد. اما امسال بازهم دختران بالاتر از صنف ششم، در روز اول سال آموزشی در مکتب حضور نداشتند. حدوداً پنج سال است که مکاتب و راه‌های رسمی برای آموزش دختران مسدود اند.‌ این پنج سال، نیمی از قشر جوان جامعه را در بی‌سرنوشتی نگه داشته اند. روزی که کابل را تصرف کردند و خبر بسته شدن مکاتب را شنیدم، خوب به خاطر دارم. آن‌روز من ۱۲ سالم بود و هنوز پارچه‌ی نهایی صنف ششم را دریافت نکرده بودم. بعد از ظهر روز یکشنبه خبر بسته شدن مکاتب را از تلویزیون شنیدم. آن لحظه نمی‌دانستم چی شد. نمی‌توانستم اتفاقات رخ داده را درک کنم. یعنی چی که مکاتب بسته شدند؟ یعنی دیگر حق تحصیل و با سواد شدن را نداشتم. همان لحظه بود که یکباره دلم گرفت. بغض کردم و اشک‌ از چشمانم جاری شد. آنروز برای اولین بار برای دختر بودنم گریه کردم. فهمیدم دختر بودن در این کشور چقدر سخت است. نمی‌دانستم مرتکب چه گناهی شده بودم که سرنوشت چنین چیزی را برایم رقم زد. از آن روز پنج سال می‌گذرد؛ از اولین و آخرین باری که برای گرفته شدن اساسی‌ترین حقم گریه کردم. بیشتر بخوانید: sheeshamedia.com/4564-2/
Sheesha Media tweet media
فارسی
0
0
1
123
Sheesha Media
Sheesha Media@Sheeshamedia·
بهار از راه رسیده است. یخ‌ها شکسته و هوا گرم شده است. درختان شکوفه کرده‌اند، پرنده‌ها آوازهای زیبا می‌خوانند و پرواز می‌کنند. باران بهاری سرازیر شده و همه‌جا بوی تازگی و امید می‌دهد، زمین دوباره جان گرفته‌است. اما در دل من و هزاران دختر دیگر، هنوز زمستان ادامه دارد؛ زمستانی که درهای مکتب‌ها همراهش یخ بست و ما محروم شدیم تا دیگر مکتب نرویم. اگر به معنی بهار توجه کنیم می‌فهمیم که بهار فصل نو شدن، فصل زندگی، فصل زیبایی، فصل عشق و فصل شروع دوباره است؛ اما برای ما هنوز زمستان است. روزها یکی پس از دیگری تکرار می‌شوند و همان سردی‌ها نگذشته است. در حالی که طبیعت لباس سبز به تن کرده، من و خواهرانم لباس غم بر تن کرده‌ایم؛ ما تا هنوز در سرمای این همه محدودیت‌ها می‌سوزیم. بهار آمده، زنگ مکتب پسرها به صدا درآمده، اما برای ما بهاری نرسیده تا زنگ مکتب ما زده شود و یخ‌ها همه بشکند. درهای مکتب‌ها هنوز بسته‌اند و کتاب و کتابچه‌های ما خاک می‌خورند. بهار ما قبلاً این‌طور نبود؛ ما هم بهاری داشتیم. چرا رویاهای ما در سکوت خاموش می‌شوند؟ ما هم روزی مثل همین شکوفه‌های زیبا بودیم؛ وقتی باد می‌وزید، در حال رقصیدن بودیم. ما هم قبلاً این‌طور بودیم، پر از امید و پر از اهداف و آرزو. هر صبح با شور و اشتیاق بیدار می‌شدیم و آماده می‌شدیم تا روانه‌ی مکتب شویم و یک قدم به آینده‌ی خود نزدیک‌تر شویم. با لبخندی بر لب، با لباس‌های زیبا و کتاب‌های خود، شادی‌کنان به مکتب می‌رفتیم. هر درس، دریچه‌ای به دنیای بزرگ‌تر و پر از امکان بود؛ می‌آموختیم که هر چیزی در جهان قانون و دلیل دارد. مکتب برای ما فقط درس نبود، بلکه دنیایی بود پر از زندگی و امید، جایی که می‌توانستیم رویاهای خود را بسازیم و به حقیقت تبدیل کنیم. بیشتر بخوانید: sheeshamedia.com/4335-2/
Sheesha Media tweet media
فارسی
0
0
0
76
Sheesha Media
Sheesha Media@Sheeshamedia·
زمانی‌که آفتاب جامه‌ی پُرخون بر تن می‌کرد و کم‌کم رخت سفر می‌بست، گویی می‌خواست با غصه‌هایش همه‌جا را غمگین سازد. دختری در کنار پنجره نظاره‌گر او بود و با دیدن غصه‌های آفتاب، غم‌های خودش نیز جان گرفت و بار دیگر او را به گذشته برد؛ همان گذشته‌ای که زندگی‌اش دگرگون شد. دخترک از آدمیان شاکی بود؛ از این‌که چرا در گذشته سرنوشتش را از مسیر موفقیت منحرف ساختند و زندگی را به گونه‌ای دیگر برایش رقم زدند. او به یاد می‌آورد که دقیقاً چهار سال پیش، دختری شاد بود که در جاده‌های امید قدم برمی‌داشت. گویی زمان و مکان دست در دست هم داده بودند تا او را شاد سازند. او از ته دل می‌خندید؛ خنده‌ای به وسعت اقیانوس، عمیق و صادقانه. با همان لبخند، جهان را برای زیستن زیبا کرده بود و هر دختری با دیدن چهره‌ی بشاشش به وجد می‌آمد. او هر روز با غرورِ رویاهایش، زمین را از حضور پرمهرش معطر می‌ساخت. با هر قدمی که بر زمین می‌گذاشت، گویی بر آن منت می‌نهاد؛ تا این‌که روزی سیاه، همچون شبی تاریک، خود را نمایان ساخت. نقاب زیبای زندگی فرو افتاد و سختی، بی‌خبر از آن‌که این دختر از بسیاری از سختی‌ها بزرگ‌تر شده است، وارد زندگی‌اش شد. او با سختی‌ها انس گرفته بود، اما آن روز برایش شبیه کابوسی بود؛ کابوسی که چهار سال ادامه یافت و وارد پنجمین سال خود نیز شد. آن روز، با تمام غرور قدم برمی‌داشت تا این‌که به خانه‌ی رویاهایش رسید؛ جایی که برایش حکم بهشت را داشت. همان جایی که نه‌تنها نوشتن را به او آموخته بود، بلکه راه مبارزه کردن را نیز نشانش داده بود. بیشتر بخوانید: sheeshamedia.com/4532-2/
Sheesha Media tweet media
فارسی
0
1
3
125
Sheesha Media
Sheesha Media@Sheeshamedia·
شین اسمان و، په یوه میر پسې ګڼو زاڼو قطار جوړ کړی و، یوه هلک خولۍ ورته پورته که، زاڼو کاروان راوګرځاوه، په بله خوا یې مخه که. ما او خوریی په طاق‌بیري او جېوه کار اخته و، مور مې چای پسې راوړ، زموږ باغ کور ته نږدې و. په پیالو کې مې بوره واچوله، وچه ډودۍ مې په زنګانه راته کېښوه. وروسته د چره‌یي ټوپک څو پرله‌ پسې ټکان وسو، سر مې نه پسې وګرځاوه. دې ورځو کې کلیوال په ښکار پسې ډېر وتل، ماول چېرته به یې په کوترو یا ګاوچرو ټکان کړي وي. ساعت وروسته محمد ګل راغی، ساه یې نیولې وه، وام څه ټکه رالوېدلې ده؟ خیر خو به وي. ـ خیر له کومه سو، ټکه د ګلاب خان له لاسه ولیده، سیدګل او مامدګل یې دواړه ویشتلي. ـ دا اوس څه وایي! ولې څه زوی یې مړ و؟ ـ بیا ګلاب خان پټ سو، دې مامد ګل وروڼه راغلو د ګلاب خان ورور شیرخان یې په چاقوګانو وواهه. ـ خدایه خپل رحم وکړې، ولې په څه شي سره اخته سو؟ نور دلته ولولئ: sheeshamedia.com/ps/three-women…
Sheesha Media tweet media
PS
0
0
0
57
Sheesha Media
Sheesha Media@Sheeshamedia·
داکتر فاروق وردک، شاید به استناد معرفی داکتر طالب یا به اقتضای موقعیتش در کمیته‌ی سویدن، از من خوب تحویل گرفت. پیش از آن، مکتب شهدای سراب از طریق دفتر سازمان نصر در کمیته‌ی سویدن ثبت شده بود و قرطاسیه و کتاب و معاش چند معلم از همان مسیر حواله می‌شد. شخصی به نام سید طالب طاها آن را ضمیمه‌ی مکاتب جاغوری و قره‌باغ انتقال می‌داد. وقتی با فاروق وردک صحبت کردم و وضعیت منطقه و مکتب شهید نظامی را - که خودم معلم آن مکتب بودم - شرح دادم و از نیازها و ظرفیت‌های جغتو یاد کردم، علاقه نشان داد که مکتب شهید نظامی را فوراً تأیید کند و امکانات آن را در اختیارم قرار دهد. امکانات مکتب چیز زیادی نبود: چند تخته فرش پلاستیکی، مقداری کتاب درسی، قرطاسیه و معاش چهار معلم و یک نفر خدمه‌ که تمام آن‌ها در گوشه‌ای از یک موتر باربری جا می‌گرفت. در عین حال، از من خواست تا بهار سال ۱۳۶۹، برای مکاتب دیگری که از آنها سخن می‌گفتم، معلومات دقیق‌تری با آمار و ارقام تهیه کنم تا زمینه‌ی کمک گسترده‌تر فراهم شود. بعد از ظهر، وقتی با خبرهای خوشِ دیدار با فاروق وردک به دفتر داکتر طالب برگشتم، زمینه برای گفت‌وگوی مفصل‌تر باز شد. این گفت‌وگو، زمینه‌ای شد تا «تفاوت» داکتر طالب - همان تفاوتی که عنوان این یادداشت را ساخته است - آهسته‌آهسته برایم ملموس‌تر شود. داکتر طالب کم‌حرف بود؛ اما دقیقاً نمی‌دانستم این کم‌حرفی را نشانه‌ی بی‌اعتنایی حساب کنم یا احتیاط یا رویکردی که در برخی از افراد طبیعتاً وجود دارند و هیچ نام یا صفتی برای آن نمی‌توان گذاشت. من صاف و ساده آن را در ذهن خود چیزی از جنس «پرسیدن» تعبیر کردم و فکر کردم دوست دارد بیشتر بشنود تا دقیق‌تر بفهمد؛ یا کمتر بگوید تا بعداً مجبور نشود آن را اصلاح کند. در طول یک و نیم یا دو ساعتی که با هم نشستیم و صحبت کردیم، تقریباً هیچ سخنی نگفت که من از آن بتوانم تصویری روشن از ذهنیت ایدئولوژیک یا جهانِ کتابیِ او به دست بیاورم. من هنوز ذهنِ کتاب‌زده و شعارآلود داشتم. آدم‌های سیاسی را با وزنِ جمله‌ها، با نامِ کتاب‌ها، با اشاره به متفکران و روایت‌های بزرگ می‌سنجیدم. داکتر طالب اما در این میدان وارد نشد. یک جمله هم نگفت که نشان دهد از فلان کتاب اثر پذیرفته یا بهمان نظریه را دنبال کرده است. از «خاطرات مبارزه‌ی خودش» چیزی نساخت؛ برایم نسخه‌ای نپیچید و هیچ توصیه‌ای بار نکرد. سؤال‌هایش زمینی و مرتبط با تجربه‌های روزمره بود: خانواده، پدر، منطقه، وضعیت اقتصادی و امنیتی، مسیر راه، جبهه، استاد حکیمی، مجاهدین… از خودم پرسید، از سال‌هایی که در کویته بودم، از درس و مطالعات و زبان انگلیسی. هرجا در سخنانم به داکتر واحد و اخگر و استاد حکیمی و شریعتی و کتاب‌ها اشاره می‌کردم، بی‌اعتنا از کنارش می‌گذشت؛ چنان که گویا این‌ها برای او یا مهم نیست یا نمی‌خواهد در حضور من درباره‌اش حرف بزند. متن کامل در وب‌سایت: sheeshamedia.com/dr-rasul-talib…
Sheesha Media tweet media
فارسی
0
0
5
416
Sheesha Media
Sheesha Media@Sheeshamedia·
دروازه‌هایی که هر سال، به روی رویاهای کوچک و بزرگ گشوده و حیاط‌هایی که با خنده‌های کودکانه دوباره زنده می‌شوند. صبح‌ها رنگ دیگری گرفته‌اند؛ کوچه‌ها پر از قدم‌هایی شده‌اند که به سوی دانستن می‌روند و آسمان، گویی شاهد آغاز هزاران آرزوی تازه است؛ آرزویی که در دل هر کودک آرام و روشن جوانه می‌زند. کودکان و جوانان، لباس‌های مقدس‌شان را بر تن کرده‌اند؛ لباس‌هایی که فقط پارچه نیستند، بلکه نشانه‌ی امید اند، نشانه‌ی آینده‌ای که هنوز نوشته نشده، اما در دل‌های‌شان، با ایمان و شوق، در حال شکل گرفتن است، در حال جان گرفتن در میان خیال‌های ساده و پاک. کیف‌های‌شان را بر دوش انداخته‌اند، کیف‌هایی که از کتاب سنگین نیستند، از رؤیا سنگین‌اند، از دانستن، از ساختن، از «شدن»، از خواستن برای بهتر بودن، برای رسیدن به جایی که هنوز دور اما ممکن است. زنگ مکتب به صدا درمی‌آید… صدایی که برای بسیاری، آغاز است؛ آغاز یک راه، یک فرصت، یک زندگی، آغازی که هر روز تکرار می‌شود، اما هر بار معنای تازه‌ای دارد. و همه آماده‌اند، برای نشستن در صنف، برای نوشتن، برای یاد گرفتن، برای ساختن فردایی که هنوز نیامده است، اما در ذهن‌های‌شان به آرامی شکل می‌گیرد و روشن‌تر می‌شود. اما… بیشتر بخوانید: sheeshamedia.com/royahaee-ki-da…
Sheesha Media tweet media
فارسی
0
0
1
67
Sheesha Media
Sheesha Media@Sheeshamedia·
سرنوشت ما دست کیست؟ این پرسش، شاید برای برخی تنها یک سوال فلسفی باشد؛ اما برای بسیاری از دختران این سرزمین، یک دردِ زنده و یک واقعیت همیشگی است. وقتی زندگی میان «خواستن» و «نشدن» گیر می‌کند، وقتی رویاها شکل می‌گیرند اما اجازه‌ی رشد پیدا نمی‌کنند، این سوال آرام و بی‌صدا در دل تکرار می‌شود: سرنوشت ما دست کیست؟ دختری را تصور کن که هر صبح با امید بیدار می‌شد. کتاب‌هایش را با دقت در کیف می‌گذاشت، موهایش را مرتب می‌کرد و با شوق به سوی مکتب می‌رفت. او در ذهنش آینده‌ای روشن می‌ساخت؛ روزی که داکتر شود و جان انسان‌ها را نجات دهد، یا معلمی که چراغ دانایی را در ذهن کودکان روشن کند. برای او، آینده چیزی دور نبود؛ چیزی بود که هر روز به آن نزدیک‌تر می‌شد؛ اما ناگهان همه‌چیز تغییر کرد. درهای مکتب‌ها بسته شد، صداهای صنف خاموش شد و مسیرهایی که قرار بود او را به آینده برسانند، بسته شدند. نه به خاطر اینکه او نخواست، بلکه به خاطر شرایطی که بر او تحمیل شد. درست در همین لحظه بود که آن سوال سنگین‌تر از همیشه در ذهنش نشست: اگر من نمی‌توانم انتخاب کنم، پس سرنوشت من دست کیست؟ در چنین شرایطی، سرنوشت شبیه چیزی بیرونی به نظر می‌رسد؛ چیزی که دیگران درباره‌اش تصمیم می‌گیرند. کسانی که شاید هیچ‌گاه در آن صنف‌ها ننشسته‌اند، هیچ‌گاه صدای زنگ مکتب را با قلبی پر از امید نشنیده‌اند و هیچ‌گاه طعم آرزوهای نوجوانانه را نچشیده‌اند. بیشتر بخوانید: sheeshamedia.com/sarnavisht-ma-…
Sheesha Media tweet media
فارسی
0
0
1
125
Sheesha Media
Sheesha Media@Sheeshamedia·
خوش بودن یک هنر است، نه یک بیچارگی؛ اما بسیاری از انسان‌ها می‌گویند: «تو به هر چیز کوچکی بیش از حد خوشحال می‌شوی.» شاید آن‌ها هنوز به این باور نرسیده‌اند که موفقیت‌های کوچک، پیشرفت‌های بزرگ به بار می‌آورند. باور به خدا و تلاش برای موفقیت، چیزی است که انسان را به جایگاه‌های بلند می‌رساند. گاهی می‌توانیم از مشکلات نیز به نفع خود استفاده کنیم، چه در زندگی شخصی و چه در جامعه. اگر مشکلی ما را از پا نیندازد، بی‌شک ما را قوی‌تر می‌کند، به‌ویژه اگر امتحانی از سوی خدا باشد. باور دارم که انسان بدون مشکل این دنیا را ترک نمی‌کند؛ حتی اگر تنها باشد یا در خلوت زندگی کند، باز هم دغدغه‌ای وجودش را درگیر می‌کند. اگر با زندگی درست رفتار نکنیم، می‌بازیم. زندگی مانند چرخی پیچیده است که ابتدا و انتهایش معلوم نیست؛ پس باید کسی باشیم که این چرخ نامرئی را به‌خوبی کنترل کند، نه فقط برای یک لحظه، بلکه برای تمام عمر. از ته دل می‌گویم که دختری فقیر هستم؛ نه آن فقری که به پول مربوط باشد، بلکه فقری در میان محدودیت‌ها و ناامیدی‌ها، که لباسی نو بر تن دارد. ممکن است بتوانید لباس یا کفش‌تان را نسبت به گذشته بهتر کنید؛ این خوب است، اما به همان اندازه باید به زندگی نیز فرصت بدهید تا با شما همراه شود. نباید بیش از حد تسلیم مشکلات شد یا فکر کرد تنها کسی هستید که زندگی با او نمی‌سازد. گاهی به روزهای خوب‌تان نگاه کنید؛ این‌که چگونه بوده و حالا چگونه است. به نظر من، زندگی مانند گل است؛ اگر به آن رسیدگی کنیم، بهترین لذت را از عطرش خواهیم برد. در حقیقت، وقتی زندگی‌ام را به یک گل زیبای لاله تشبیه می‌کنم، حس قشنگی تمام ذهنم را درگیر می‌کند. با خودم می‌گویم: دختر یعنی ناز، لطافت، مانند گل. حسی زیبا در من می‌گوید که بسیاری از زیبایی‌های دنیا از نام زیبای «دختر» معنا گرفته‌اند. از حق نگذریم، هر انسان به اندازه‌ی همتش نزد خدا ارزش دارد؛ چه دختر و چه پسر. تسلیم شدن در برابر دردها و مشکلات عیب است، اما داشتن مشکل و غم در زندگی عیب نیست. به گفته‌ی بزرگان، زندگی بی‌دغدغه گاهی خطرناک‌تر از زندگی با دغدغه است. بیشتر بخوانید: sheeshamedia.com/life-is-fighti…
Sheesha Media tweet media
فارسی
0
0
1
84
Sheesha Media
Sheesha Media@Sheeshamedia·
مسلم زما د لېسانس ټولګیوال دی، د جمعې په ورځ مې په حبیب الله ځاځي پارک کې ولید. له کلونو وروسته دیدن خوږ وي، وار له مخه را ته وای بخت مې بېخي تور سپي څټلی دی. ـ ورته وام، خدای دې نه کړي، هر څه په بخت پسې مه تړه، ته دې دا نسکور بخت راوښیه. ـ له فراغت وروسته له شخصي تلویزون سره انټرشیف وم، شپږ میاشتې وروسته د مالي ستونزو له کبله وتړل شو. تر منډو ترړو وروسته مې له یو ویبسایټ سره کار پیل کړ، هغه له درې میاشتې وروسته کیسه ختمه که، ویل د ځای کرایه لا نه سو ورکولای. یو څه وخت دغسې وګرځېدم بیا له یو فرهنګي دفتر سره د ایډیټر په توګه خدای را سمه که، معاش یې برابر و، کار یې ټوله ورځ و. خو چې کال پوره کېدی، ټاکنو هر څه ختم کړل. څه وخت کور بې‌کاره وم، یو ملګري زنګ وکړ، هرات ته یې وروغوښتم هلته د یو شخصي شرکت سره اداري مدیر شوم، ستړی وم، خو پیسې یې ډېرې راکولې، په ځان نه پوهېدم. ـ ولا دا خو دې ډېرې ستړې ګاللې دي. ـ ستړې یې مه کوه، دا کیسې خو تر سقوط له مخه وې، کرونا او سقوط بیا بېخي حالت خراب کړ، هر څه یې له سره کړل. ـ ولې څه وشول؟ ـ شاوخوا شپږ میاستې د هېڅ شي درک نه و، خلک او طالبان بېخي سره نابلده و، درک نه و معلوم. ـ وسړیه! خو عمومي بښنه وشوه، جنګ ودرېدی، نو اندېښنه دې د څه شي وه. ـ خبره دې پر ځای ده، دا ومنه چې مدرسه او پوهنتون یو ځای کول ډېر وخت او کار ته اړتیا لري، هېڅ نظام له خپل فکره ماسېوا هېڅوک نه مني او نه زغمي. کنه پخواني نظامونه یې ښې بېلګې دي، که دغسې نه وي ته راته ووایه. ـ ولا خبره دې سمه ده. له انقلاب راوروسته بیا افغانان په یوه کاسه نه دي سره کېناستلي. د نظامونو ژر ژر بدلون، ټول ملت سره وویشی. پرچم او خلقیانو له خلکو سره بد چلند وکړ، د مجاهدینو نارواوې ټولو په سترګو ولیدې، دغسې طالبان، جمهوریت او اوس بیا طالبان؛ ټول په همدغه یوه لاره روان دي. نو ته اوس د چا په خوا یې؟ نور دلته ولولئ: sheeshamedia.com/ps/bakht-bakht/
Sheesha Media tweet media
PS
0
0
0
88
Sheesha Media
Sheesha Media@Sheeshamedia·
رفتار طالبان در قبال نام مزاری را نمی‌توان جدا از تاریخ تبعیض علیه هزاره‌ها در افغانستان تحلیل کرد. هزاره‌ها در طول تاریخ مورد نسل‌کشی قرار داشته، بارها با خشونت، حذف و محرومیت مواجه شده‌اند؛ از سرکوب‌های خونین گرفته تا نادیده‌گرفتن در ساختار قدرت. این تبعیض، تنها در سطح سیاسی باقی نمانده است، بلکه به فرهنگ، زبان و معیارهای اجتماعی نیز نفوذ کرده است. امروز نیز، با وجود تغییرهای ظاهری، بسیاری از این الگوها هم‌چنان ادامه دارد. محرومیت گسترده‌ی زنان از آموزش، محدودیت‌های شدید اجتماعی و برخوردهای تبعیض‌آمیز با اقوام غیرپشتون، نشان می‌دهد که یک الگوی فکری خاص همچنان بر ساختار قدرت حاکم است – الگویی که تفاوت را تهدید می‌بیند، نه فرصت. در این میان، هزاره‌ها به‌دلیل هویت قومی و مذهبی‌شان، بیش از دیگران در معرض این فشارها قرار دارند. حذف نام مزاری، در همین چارچوب قابل درک است: تلاشی برای تضعیف نمادهای یک هویت مقاوم. بیشتر بخوانید: sheeshamedia.com/tabeez-az-guza…
Sheesha Media tweet media
فارسی
0
3
16
283
Sheesha Media
Sheesha Media@Sheeshamedia·
پنج سال است که تقویم‌های روی دیوار، زمستانِ بی‌پایانی را نشان می‌دهند؛ اما در میان سینه‌ی من بهاری ابدی در جریان است. می‌دانم دروازه‌ها بسته‌اند، می‌دانم خیابان‌ها گاهی به جای صدای خنده‌ی دختران، طنینِ سنگینِ سکوت را تجربه می‌کنند؛ اما بگذار اعتراف کنم این سکوت تنها یک “وقفه” است نه یک “پایان!” وقتی از کنارِ آن دیوارهای بلند می‌گذرم، دیگر به قفل‌ها خیره نمی‌شوم. من به آن نورِ کم‌رنگی فکر می‌کنم که از لایِ درزِ درها به بیرون می‌تابد. می‌دانم برادرم با بَیک پُر از کتاب به سمت مکتب می‌دود. او برای هر دوی ما درس می‌خواند. من در ذهنم کنارش روی چوکی می‌نشینم، تخته را می‌بینم و با هر جمله که معلم می‌گوید، مسیری از آینده‌ام را در دلم هموار می‌کنم. مادرم با مهربانی می‌گوید: «دخترم شاید تقدیر این باشد…» اما او نمی‌داند که تقدیر نوشتنی است نه تحمل کردنی. من نمی‌خواهم غبارِ زمان روی آن روپوش سفید داکتری که در خیالم به تن دارم بنشیند. من همان دختری هستم که روزی در صنف نهم برای اولین بار معنای رویا داشتن را فهمیدم. وقتی کتاب بیولوژی را باز می‌کردم، با شگفتی به آناتومی بدن خیره شدم؛ به پیچیدگیِ قلب و نظم رگ‌ها. آن روزها می‌خواندم که چگونه قلب خون را به تمامِ سلول‌ها می‌رساند تا حیات باقی بماند. حالا در این سال‌های ممنوعیت، من همان درس را در مقیاسی بزرگ‌تر تجربه می‌کنم. من یاد گرفته‌ام که چطور تپشِ امید را در قلبی که زیر فشارِ محدودیت است، زنده نگه دارم. من تکامل را نه روی کاغذ که در جانم حس می‌کنم؛ اینکه چگونه یک دختر می‌تواند از میان سخت‌ترین صخره‌های ناملایمات مثل یک گل، جوانه بزند و راهش را به سوی خورشید باز کند. همان دختری که یاد گرفت حتی در دل تاریک‌ترین شب‌ها می‌توان با نور شمع دانش، نقشه‌ی راه فردای روشن را ترسیم کرد. درست است گاهی بغض سد راه کلماتم می‌شود؛ اما من از همین بغض‌ها رنگ تازه می‌سازم. من برای تمام دخترانی می‌نویسم که صنف ششم برای‌شان تلخ‌ترین خداحافظی بود. می‌خواهم به آن‌ها بگویم: «عزیزان من ما مکتب‌های واقعی‌ را در قلب‌های خود بنا کرده‌ایم. ما اینجا در خلوت خانه، در حالی که کتاب‌های خود را ورق می‌زنیم، مخفیانه جهان را تغییر می‌دهیم.» بیشتر بخوانید: sheeshamedia.com/by-the-name-of…
Sheesha Media tweet media
فارسی
0
0
1
95
Sheesha Media
Sheesha Media@Sheeshamedia·
شمسیه نوزده‌ساله است. سنی که باید میان کتاب‌های دانشگاه، در راهروهای دانشکده‌ی طب و در مسیر ساختن آینده‌اش سپری می‌شد. اما او حالا در سکوت خانه‌ای نشسته است؛ جایی که زمان می‌گذرد، اما زندگی‌اش در همان نقطه‌ای متوقف مانده که سال‌ها پیش از او گرفته شد. روزی، الگویش دختری بود به نام شمسیه علی‌زاده؛ کسی که با تلاش و پشتکار، به یکی از چهره‌های درخشان آموزش تبدیل شد. شمسیه‌ی ما نیز می‌خواست همانند او باشد، درس بخواند، پیشرفت کند و روزی داکتر شود. رویای او ساده؛ اما عمیق بود: نجات جان انسان‌ها و ساختن آینده‌ی روشن. آخرین باری که پشت میز صنف نشست، صنف نهم بود. آن روزها، دفترچه‌هایش پر از هدف و امید بود؛ اما با تغییرات سیاسی، دروازه‌های مکاتب به روی دختران بسته شد و مسیر زندگی او ناگهان ناتمام ماند. از آن روز تا امروز، بیش از ۱۶۵۰ روز گذشته است؛ ۱۶۵۰ روز دوری از مکتب، ۱۶۵۰ روز انتظار، ۱۶۵۰ روزی که در آن، رویاها آهسته‌آهسته به سکوت سپرده شدند! شمسیه هنوز هم گاهی کتاب‌هایش را از صندوق‌چه بیرون می‌آورد. ورق می‌زند، مکث می‌کند و دوباره می‌بندد. انگار میان امید و پذیرش، معلق مانده است؛ اما در خانه، شرایط نیز مانند زندگی او تغییر کرده است. پدرش کار ثابتی ندارد. وضعیت اقتصادی خانواده روزبه‌روز دشوارتر می‌شود. در این میان، شمسیه تنها دختر خانواده نیست؛ چند خواهر دیگر نیز دارد که هرکدام سرنوشت مشابهی در انتظارشان است. نگرانی‌ها بیشتر شده، فشارها سنگین‌تر. مادرش، زنی خسته از روزگار، میان دلسوزی و درماندگی گیر مانده است. او نه با آرزوهای دخترش مخالف است و نه از رویاهای او بی‌خبر؛ اما واقعیت‌های زندگی، نگاهش را تغییر داده است. یک روز، در میان سکوت خانه، با صدایی که خستگی در آن موج می‌زد، گفت: «شوهر کن… تا هم خودت بی‌غم شوی، هم ما.» بیشتر بخوانید: sheeshamedia.com/shawhar-kon-ta…
Sheesha Media tweet media
فارسی
0
1
1
159
Sheesha Media
Sheesha Media@Sheeshamedia·
شمسیه نوزده‌ساله است. سنی که باید میان کتاب‌های دانشگاه، در راهروهای دانشکده‌ی طب و در مسیر ساختن آینده‌اش سپری می‌شد. اما او حالا در سکوت خانه‌ای نشسته است؛ جایی که زمان می‌گذرد، اما زندگی‌اش در همان نقطه‌ای متوقف مانده که سال‌ها پیش از او گرفته شد. روزی، الگویش دختری بود به نام شمسیه علی‌زاده؛ کسی که با تلاش و پشتکار، به یکی از چهره‌های درخشان آموزش تبدیل شد. شمسیه‌ی ما نیز می‌خواست همانند او باشد، درس بخواند، پیشرفت کند و روزی داکتر شود. رویای او ساده؛ اما عمیق بود: نجات جان انسان‌ها و ساختن آینده‌ی روشن. آخرین باری که پشت میز صنف نشست، صنف نهم بود. آن روزها، دفترچه‌هایش پر از هدف و امید بود؛ اما با تغییرات سیاسی، دروازه‌های مکاتب به روی دختران بسته شد و مسیر زندگی او ناگهان ناتمام ماند. از آن روز تا امروز، بیش از ۱۶۵۰ روز گذشته است؛ ۱۶۵۰ روز دوری از مکتب، ۱۶۵۰ روز انتظار، ۱۶۵۰ روزی که در آن، رویاها آهسته‌آهسته به سکوت سپرده شدند! شمسیه هنوز هم گاهی کتاب‌هایش را از صندوق‌چه بیرون می‌آورد. ورق می‌زند، مکث می‌کند و دوباره می‌بندد. انگار میان امید و پذیرش، معلق مانده است؛ اما در خانه، شرایط نیز مانند زندگی او تغییر کرده است. پدرش کار ثابتی ندارد. وضعیت اقتصادی خانواده روزبه‌روز دشوارتر می‌شود. در این میان، شمسیه تنها دختر خانواده نیست؛ چند خواهر دیگر نیز دارد که هرکدام سرنوشت مشابهی در انتظارشان است. نگرانی‌ها بیشتر شده، فشارها سنگین‌تر. مادرش، زنی خسته از روزگار، میان دلسوزی و درماندگی گیر مانده است. او نه با آرزوهای دخترش مخالف است و نه از رویاهای او بی‌خبر؛ اما واقعیت‌های زندگی، نگاهش را تغییر داده است. یک روز، در میان سکوت خانه، با صدایی که خستگی در آن موج می‌زد، گفت: «شوهر کن… تا هم خودت بی‌غم شوی، هم ما.» بیشتر بخوانید: sheeshamedia.com/shawhar-kon-ta…
Sheesha Media tweet media
فارسی
0
0
3
147
Sheesha Media
Sheesha Media@Sheeshamedia·
له هېواده د باندې، په ۱۹۸۴م کال کې زه د تاریخ او ژورنالېزم د فاکولتې د درېم صنف محصل ووم. ټکنده غرمه وه چې د مرکزي لېلیې او طعام خورۍ له لوډسپیکرو څخه غبرګ اعلان وشو: (نن شپه به د کنفرانسونو په لوی تالار کې یوه ستره علمي مباحثه وي) ورپسې یې وویل:(نننی ځانګړی مېلمه، د هندوستان څخه راغلی د استدلال، اعتدال او زغم سمبول علامه ابوالحسن علي الندوي دی). ماښام د تالار دواړه لوژونه تر خولې ډک شول؛ څه طالع وه او څه د لاس صفايي ماته د سټېج خوا ته نژدې چوکۍ پېدا شوه. مَلمَلي سپینه قره قلي په سر، خړچکی ساده بالاپوش په تن او د لکنهو تیله دارې پڼې په پښو د خپل مهال خوله ور لیکوال، هال ته راننوت. له علېک سلېک او لنډې سریزې وروسته؛ د خپل کتاب «ماذا خسر العالم بانحطاط المسلمين – نړۍ د مسلمانانو په زوال سره څه له لاسه ورکړل؟» فهرست او د څو څپرکو سرلیکونو ته تم شو. دغه اثر د لومړي ځل لپاره په ۱۹۵۰م کې چاپ شوی او پنځه فصلونه لري چې په هغو کې د جاهلیت عصر، انسانیت مخکې له بعثت څخه؛ د اسلام لومړنۍ دوره؛ د تمدن عروج او انحطاط؛ اروپایي تمدن، د مسلمانانو د احتمالي رهبرۍ نظریه او د اخلاقي زوال غمیزه شامل دي. دا کتاب د انګریزي، فرانسوي او فارسي په ګډون، په لسو ژبو ترجمه شویدی. له ښایسته ډېره وخته مې په زړه کې دا تلوسه په تیندکونو وه چې زه به یې پښتو ته ژباړم؛ ترڅو په ګردنۍ او پنځه ډزي ټوپک میېن پښتانه له دغسې ویاړمنې ماضي سره خپل حال او راتلونکې کوشېر کړي. په عین حال کې، دا هم په یاد ولري چې د قلم نوکه د ټوپک له شپېلۍ څخه تېزه او اعتدال له افراط څخه ډېر غوره دی. پرون مازیګر، د ژېړي لمر وروستۍ سلګۍ وې چې یو مینه ګرکي دوست مې د واتساپ په لیکې د تېرو پېړیو د عظمتونو د ۱۱ سرلارو اړوند، یو آنلاین کتاب راولېږه چې عنوان یې دی «هېرې شوې پېړۍ او د اسلام زرین دور» د ۱۴۹ مخونو دا کتاب زما یونازولي او نالیدلي اشنا، شوکت زماني لیکلی چې د تخصص ډګر یې اقتصاد او تجارت دی. نور دلته ولولئ: sheeshamedia.com/ps/zamane-aw-t…
Sheesha Media tweet media
PS
0
0
0
70
Sheesha Media
Sheesha Media@Sheeshamedia·
له هېواده د باندې، په ۱۹۸۴م کال کې زه د تاریخ او ژورنالېزم د فاکولتې د درېم صنف محصل ووم. ټکنده غرمه وه چې د مرکزي لېلیې او طعام خورۍ له لوډسپیکرو څخه غبرګ اعلان وشو: (نن شپه به د کنفرانسونو په لوی تالار کې یوه ستره علمي مباحثه وي) ورپسې یې وویل:(نننی ځانګړی مېلمه، د هندوستان څخه راغلی د استدلال، اعتدال او زغم سمبول علامه ابوالحسن علي الندوي دی). ماښام د تالار دواړه لوژونه تر خولې ډک شول؛ څه طالع وه او څه د لاس صفايي ماته د سټېج خوا ته نژدې چوکۍ پېدا شوه. مَلمَلي سپینه قره قلي په سر، خړچکی ساده بالاپوش په تن او د لکنهو تیله دارې پڼې په پښو د خپل مهال خوله ور لیکوال، هال ته راننوت. له علېک سلېک او لنډې سریزې وروسته؛ د خپل کتاب «ماذا خسر العالم بانحطاط المسلمين – نړۍ د مسلمانانو په زوال سره څه له لاسه ورکړل؟» فهرست او د څو څپرکو سرلیکونو ته تم شو. دغه اثر د لومړي ځل لپاره په ۱۹۵۰م کې چاپ شوی او پنځه فصلونه لري چې په هغو کې د جاهلیت عصر، انسانیت مخکې له بعثت څخه؛ د اسلام لومړنۍ دوره؛ د تمدن عروج او انحطاط؛ اروپایي تمدن، د مسلمانانو د احتمالي رهبرۍ نظریه او د اخلاقي زوال غمیزه شامل دي. دا کتاب د انګریزي، فرانسوي او فارسي په ګډون، په لسو ژبو ترجمه شویدی. له ښایسته ډېره وخته مې په زړه کې دا تلوسه په تیندکونو وه چې زه به یې پښتو ته ژباړم؛ ترڅو په ګردنۍ او پنځه ډزي ټوپک میېن پښتانه له دغسې ویاړمنې ماضي سره خپل حال او راتلونکې کوشېر کړي. په عین حال کې، دا هم په یاد ولري چې د قلم نوکه د ټوپک له شپېلۍ څخه تېزه او اعتدال له افراط څخه ډېر غوره دی. پرون مازیګر، د ژېړي لمر وروستۍ سلګۍ وې چې یو مینه ګرکي دوست مې د واتساپ په لیکې د تېرو پېړیو د عظمتونو د ۱۱ سرلارو اړوند، یو آنلاین کتاب راولېږه چې عنوان یې دی «هېرې شوې پېړۍ او د اسلام زرین دور» د ۱۴۹ مخونو دا کتاب زما یونازولي او نالیدلي اشنا، شوکت زماني لیکلی چې د تخصص ډګر یې اقتصاد او تجارت دی. نور دلته ولولئ: sheeshamedia.com/ps/zamane-aw-t…
Sheesha Media tweet media
PS
0
0
0
78
Sheesha Media
Sheesha Media@Sheeshamedia·
روز به پایان می‌رسید و آفتاب کم‌کم رخت غربت می‌بست و پشت قامت بلند کوه‌ها ناپدید می‌شد. ابرهای آسمان با آخرین پرتوهای آفتاب به رنگ نارنجی گراییده بودند. صدای پرنده‌ها در فضا می‌پیچید و نسیم ملایمی شاخه‌های درختان را آرام تکان می‌داد. بوی گل‌ها در هوا پخش شده بود و طبیعت چنان آرام و دل‌پذیر به نظر می‌رسید که گویی همه‌چیز در صلح و آرامش فرو رفته است. اما وقتی حال دل انسان خوب نباشد، حتی اگر در زیباترین جای دنیا هم ایستاده باشد، باز هم درونش آرام نمی‌شود. آن روز، روز زیبایی بود. آسمان هم‌چون دل دخترک، پاک و شفاف به نظر می‌رسید؛ اما دل دخترک آرام نبود، امروز اولین روزی بود که از مکتب محروم شده بود، اولین روزی که دیگر اجازه نداشت به جایی برود که سال‌ها خانه‌ی دومش بود. برای دیگران شاید فقط یک روز عادی بود؛ اما برای او همان یک روز به اندازه‌ی یک سال طول کشیده بود، دلش قرار نداشت. هر لحظه در اقیانوس اندیشه‌هایش غرق می‌شد. سیلاب ناامیدی بر دلش هجوم می‌آورد و طوفان خاطرات مکتب، دوستانش، استادانش و تک‌تک لحظه‌هایی که در مکتب سپری کرده بود، ذهنش را پر کرده بود. گاهی بی‌اختیار لبخند می‌زد، لبخندی تلخ برای خاطرات شیرینی که دیگر تکرار نمی‌شد. لحظه‌هایی را به یاد می‌آورد که با دوستانش در صحن مکتب می‌خندیدند، باهم درس می‌خواندند و برای آینده‌ی روشن خواب‌های شیرین می‌دیدند؛ اما چند لحظه بعد، همان لبخند در میان اشک‌هایش گم می‌شد. اشک می‌ریخت برای روزهایی که دیگر قرار نبود دوباره آن‌ها را زندگی کند. بیشتر بخوانید: sheeshamedia.com/aakharin-nigah…
Sheesha Media tweet media
فارسی
0
0
3
128
Sheesha Media
Sheesha Media@Sheeshamedia·
مازیګر ملاصاحب څو دیني لارښوونې وکړې، عذابونه یې بیان کړل؛ ویل د بل حق مه خورئ، د خوار غریب لاسنیوی مه هیروئ، الله(ج) رحمان او رحیم ذات دی، مګر د بنده تر حق نه تیرېږي او عذاب به یې په دواړو دنیاوو کې وینئ. دعا یې وکړه، ووت. تر څنګ مې دوست محمد ناست دی، وای ښه به یې په ومني. ـ وام دوست محمده منل او نه منل خو د هر چا خپل کار دی، ملاصاحب خو خپل حق ادا کړ، په هر څه یې خبر کړو. ـ ګوره کلیواله دلته چې هر څوک ځان بزرګ بزرګ کوي، تر ټولو په غټه ناروا اخته دي. ـ بیا څه ټکه رالوېدلې؟ ستا خو تر ځان نورو ته ډېر ور پام وي. ـ زموږ غریبو څه په وس دي، ناروا خو هغوی کوي چې توان یې لري. دغه غټان د نورو لاسنیوی لا موږ ته نه راپرېږدي، خپله خو یې تر ننه یو کاسه اوړه په کورانکه راوړي وي. ـ ولې څنګه یې مخه نیسي!؟ ـ وروره د موسیسې کارتونه جمعه ګل راوړي، بیا یې کلیوالو ته ورکوي. جومات غټ دی، کارتونه کم وي، غواړي یې ټول. ابله ورځ ملاصاحب هم ورته وویل چې دا فقط دې څو تنو ته ورکوئ، هغوی یې مستحق دي، ستاسې خو ګذاره کېږي. نور دلته ولولئ: sheeshamedia.com/ps/4244-2/
Sheesha Media tweet media
PS
0
0
0
73
Sheesha Media
Sheesha Media@Sheeshamedia·
قیوم رهبر و مزاری - با همه‌ی تفاوت‌های ایدئولوژیک و اتنیکی‌شان - برای من از همین جنس بودند. یکی از جهانِ ساما می‌آمد، دیگری از جهانِ سازمان نصر و حزب وحدت؛ یکی در زبانِ چپِ انقلابی نفس کشیده بود، دیگری در زبانِ شیعه و جهاد و ولایت فقیه و سیاستِ قومی - اما هر دو در یک نقطه به هم می‌رسیدند: هر دو «کار» داشتند؛ کار نه به معنای شغل، بلکه به معنای پروژه‌ی زندگی. پروژه‌ی زندگی، همان چیزی است که به انسان عمر تاریخی می‌دهد. من آن روزها هنوز این زبان را نداشتم؛ اما حسش می‌کردم. وقتی روبه‌روی قیوم رهبر می‌نشستم، در واقع حس می‌کردم روبه‌روی «تجربه‌ی متراکم» نشسته‌ام: تجربه‌ی احتیاط، تجربه‌ی سنجش، تجربه‌ی این‌که آدم در تاریکی هم می‌تواند راه برود اگر چراغ خودش را پیدا کند. وقتی از مزاری می‌شنیدم یا در فضای او نفس می‌کشیدم، روبه‌روی «جرأتِ جمعی» می‌ایستادم: جرأتِ سازمان‌دادن، جرأتِ ایستادن، جرأتِ باز کردن یک «کاریدور بدیل» برای مردمی که زیر فشار تاریخ له شده بودند. آن‌چه این دو را در ذهن من به هم نزدیک می‌کند، نه همسانیِ شعارهایشان است و نه شباهتِ لباس و زبان‌شان؛ بلکه آن کیفیتی است که می‌شود نامش را «مسئولیتِ زنده» گذاشت: این‌که انسان - در هر اردوگاه و با هر جهان‌بینی - وقتی مسئولیت را جدی گرفت، به یک «مرجع اعتماد» تبدیل می‌شود. مرجع اعتماد نه از راه قدیس‌سازی به دست می‌آید و نه از راه ادعا؛ از راه «هزینه دادن» می‌آید، از راه «پی‌گیری» می‌آید، از راه «راست ایستادن» در لحظه‌های سخت می‌آید. شاید همین است که در حافظه‌ی من، قیوم رهبر و مزاری با عددِ سن تعریف نمی‌شوند؛ با «وزنِ کار» تعریف می‌شوند. شاید پیامی که این شباهتِ پنهان به مخاطب من می‌دهد همین باشد: بعضی آدم‌ها، پیش از آن‌که پیر شوند، تاریخ را کمی جابه‌جا می‌کنند؛ همین جابه‌جایی - همان عمر تاریخی - است که آن‌ها را در چشم نسلِ جوان، «بزرگ‌سال» می‌سازد. من اگر امروز می‌کوشم تفاوت‌های ایدئولوژیک و اتنیکی این دو را در نگاه خودم «حل» کنم، برای این است که بفهمم «اعتماد» در نهایت به کدام نقطه گره می‌خورد: به انسانِ مسئول. انسانی که در میدانِ واقعیِ زندگی، یک خطِ روشن می‌گذارد - خطی که دیگران بتوانند برای لحظه‌ای هم که شده، به آن تکیه کنند و راهِ خود را پیدا کنند. قیوم رهبر، بسیار شیرین‌سخن بود - یا دست‌کم برای من شیرین‌سخن می‌نمود. لهجه و لحنش گرمایی داشت که به آدم آرامش می‌داد. شاید اصلاً ضرورت نمی‌دید در برابر من اکتِ روشن‌فکری و دانشمندی بگیرد. هیچ‌وقت در گفت‌وگوهای ما به نمایشِ «برتری» نیاز پیدا نکرد؛ نه با کتاب، نه با نام‌ها، نه با تحقیر دیگری. از او هرگز نشنیدم که از ایدئولوژی‌اش به مثابه‌ی چماق استفاده کند. در سخنان او از کینه و نفرتِ معمولِ بسیاری از انقلابی‌ها خبری نبود. عجله و شتابِ تندِ آن روزگار را در کلماتش حس نمی‌کردم. هرگز از «حقانیتِ مطلقِ خود» یا «باطل بودنِ دیگران» سخن نگفت. من هم - شاید به دلیل همین فضا - هیچ‌وقت از او درباره‌ی کسانی که با او مخالفت داشتند سؤال نکردم؛ او هم چیزی نگفت. نه از داکتر واحد مامایم، نه از انجنیر علی، نه از انجنیر حسین، نه از داکتر فیض، نه از شعله‌ای‌ها و خلقی‌ها و پرچمی‌ها و ستمی‌ها و اخوانی‌ها. گویی می‌خواست ذهنِ نوجوانی را که تازه دارد در مسیر فهم سیاست راه می‌افتد، از همان آغاز با «کادرهای نفرت» قالب‌گیری نکند. شاید مرا بیشتر شاگردِ زندگی می‌دید، نه سربازِ یک اردوگاه. متن کامل در وب‌سایت: sheeshamedia.com/qaiyume-rahbar…
Sheesha Media tweet media
فارسی
0
0
1
63
Sheesha Media
Sheesha Media@Sheeshamedia·
در نگاه نخست، ممکن است چنین جمله‌ای صرفاً یک توهین شخصی به نظر برسد؛ اما در افغانستان، واژه‌هایی مانند «نجس» یا تحقیر چهره، بار تاریخی عمیقی دارند. این واژه‌ها، بازمانده‌ی یک گفتمان تبعیض‌آمیز هستند که در آن برخی انسان‌ها به‌صورت سیستماتیک «کمتر» و «پایین‌تر» تعریف شده‌اند. هزاره‌ها در تاریخ افغانستان بیش از بسیاری از گروه‌های دیگر قربانی تبعیض ساختاری، خشونت و حذف سیاسی شده‌اند. در اواخر قرن نوزدهم، در دوره‌ی عبدالرحمان، نسل‌کشی و سرکوب گسترده‌ی هزاره‌ها باعث کوچ‌های اجباری، بردگی، غصب زمین‌ها و قتل‌عام‌های وسیع شد. اما این سرکوب تنها در سطح سیاسی و نظامی باقی نماند. به مرور زمان، یک گفتمان فرهنگی نیز شکل گرفت که در آن هزاره‌ها به‌عنوان مردمی «پست‌تر»، «بیگانه» و «زشت» معرفی می‌شدند. در چنین فضایی، معیارهای زیبایی نیز رنگ و بوی قدرت به خود گرفت و چهره‌ی گروه‌های مسلط، به‌عنوان معیار «زیبایی» تعریف شد. در حالی‌که واقعیت چیز دیگری است. چهره‌ی مردم هزاره با چشم‌های کشیده، گونه‌های برجسته و سیمای متفاوت، بخشی از تنوع زیبای انسانی در افغانستان است. این تفاوت، نه نشانه‌ی ضعف، بلکه نشانه‌ی غنا و تکثر نژادی و فرهنگی است. زهرا جویا نیز یکی از چهره‌هایی است که با کار حرفه‌ای، شجاعت و صدای مستقل خود شناخته می‌شود. زنی که سال‌ها برای بازتاب صدای زنان افغانستان تلاش کرده است. با این حال، او نیز از این چرخه‌ی تحقیر در امان نمانده است. خود او در پاسخ به این توهین، چنین نوشته است: «حقیقتاً این نوع اهانت و تحقیر برای ما ناآشنا نیست. سال‌ها با این واژه‌ها و حتی بدتر از این زندگی کردیم و زخم خوردیم.» بیشتر بخوانید: sheeshamedia.com/nifrate-dogana…
Sheesha Media tweet media
فارسی
0
1
1
373