
روبهروی خوابگاهمون یه ساختمونی داشت که نگهبانش یه پیرمردی بود هروقت میرفتیم بالکن، این آقا نور گوشیو میگرفت سمت شلوارش و آلتشو نشونمون میداد یهشب سرد زمستونی تصمیم به انتقام گرفتیم، با اشاره کشوندیمش جلو در خوابگاه و از بالکن آب سرد یخچالی خالی کردیم رو سرش، خیلی حال داد









