حد وسطم رو یه جایی بین «بودن با آدمها» و «پناه بردن به تنهایی» گم کردم…
نه شلوغی حالمو جا میاره، نه سکوت خونه آرومم میکنه.
نه انرژی توضیح دادن دارم، نه حوصله قورت دادن حرفهامو…
انگار بعضی روزها فقط از کنار زندگی رد میشم، بدون اینکه واقعاً توش حضور داشته باشم🫠
ما مردمان خاورمیانه، مردمانی بودیم که به چیزی بیشتر از عشق نیاز داشتیم. ما اول باید آرامش، آزادی و عدالت را به دست میآوردیم و با آنها میزیستیم و بعد، اگر مجالی ماند به سراغ عشق میرفتیم…
کارای بد رو راحت تر میبخشم تا حرفای بد. همش اینجوریم که اون آدم چطوری تونست با من انقدر بی رحمانه حرف بزنه؟ چطوری تونست اون حرفا رو بزنه؟ پیش خودش حتی یک لحظه فکر نکرد حرفاش مثل چاقوی داغ میشینه وسط سینه؟