Majid
9.9K posts

Majid
@_m4jid_
“This too, shall pass” اگه مجاهدی، عرزشی هستی، سلطنتطلبی، مزدوری چیزی هستی تو احتمالا با من به مشکل میخوری، ول کن برو
Katılım Temmuz 2012
810 Takip Edilen1.3K Takipçiler

Majid retweetledi

یک متن طولانی (و درد دل گونهی) دیگر. اگر حوصله ندارید، حق دارید؛ فحشتان را کامنت کنید و بگذرید.
.
بهعنوان کسی که در خانوادهای سیاستزده (از عمد نمیگویم سیاسی) بهدنیا آمده و از زندانهای طولانی تا شکنجه و اعدام نزدیکانش را به چشم دیده، پدر و هر دو برادرش دستگیر و زندانی و خودش بارها توسط نهادهای امنیتی بازجویی و تهدید شده و نیز یک جنگزده که کودکی و دارایی خانوادهش در جنگ ۸ ساله دود شده و به هوا رفته و بهخاطر موارد ذکر شدهی بالا علاقمند نیمهجدی مطالعهی تاریخ سیاسی معاصر ایران است، بر اساس مطالعه، تجربه و نظر شخصی خودم گفتهام و باز هم میگویم: «بهنظر من، همین الان وقت نشستن پشت میز مذاکره برای صلح و رفع تخاصم و گرفتن حداکثر امتیازهای ممکن و دادن منطقیترین امتیازهاست. فردا ممکنه خیلی دیر باشه. ایران بدون حلوفصل دشمنی با اسراییل و کوتاه اومدن از دکترین «اسراییل باید از بین برود» هیچوقت روی صلح پایدار نخواهد دید، و بدون رفع تخاصم و برقراری ارتباط محترمانه و بر اساس منافع ملی با آمریکا هم هیچ وقت روی آبادانی».
نه هیچ وقت از جانب مردم حرف زدم و نه هیچ وقت گفتهام فلان چیز خواست مردم است. مثل هر شهروند سالم و میهندوست، آرزویم در همهی این سالها اعتلا و پیشرفت ایران و سربلندی و شادی و رفاه و آزادی همهی ایرانیان بوده و تا جای ممکن و البته بسیار کم و بینتیجه برایش تلاش کردهام. در نوجوانی با شعار «خلیج فارس ایران، محل دفن ریگان» با شور و حرارت میهنپرستانه برای ثبتنام و اعزام به جبههی جنگ با آمریکا اقدام کردم که طبعاً اتفاقی نیفتاد. در جوانی مثل خیلیهای دیگر به سراب اصلاحات دل بستم، تا جایی که عنوان پایاننامهم «همایشگاه جهانی گفتوگوی تمدنها» را به مرد لبخند و گفتوگو خاتمی تقدیم کردم و آنقدر در رویای تکریم انسان ایرانی خوشباورانه غرق بودم که برای جلسهی دفاع از پایاننامهام کوفی عنان، رییس وقت سازمان ملل، کویچیرو ماتسورا، دبیرکل وقت یونسکو، خاتمی رییس جمهور و عطااله مهاجرانی، رییس مرکز گفتوگوی تمدنها را دعوت کردم. (و البته جز نامه و ایمیل تشکر چیزی دریافت نکردم) بعدتر با اینکه شرایط مهاجرت و تحصیل و کار در بهترین دانشگاهها و شرکتهای دنیا برایم فراهم بود، ایران را ترک نکردم که میگفتم: «اصلاً معماری خوندم که نه تنها خونهی پدرم که صدام ویران کرد، که همهی ایران رو بسازم، اصلاً آدم باید خاکی که زیر آسمونش به دنیا اومده رو آباد کنه!». از ۱۸ سالگی که حق رأی داشتم تا انهدام هواپیمای اوکراینی به اندک روزنهای برای تغییر وضعیت سیاسی جامعه باور داشتم و (جز انتخابات دورهی دوم شورای شهر تهران) در همهی انتخاباتها شرکت کردم، تا جایی که در ماجرای «تَکرار میکنم» حتا به ریشهری و درّی نجفآبادی هم رأی دادم و بعدش از احساس چرکی عملم، واقعاً دوش گرفتم و جوهر ماسیده به انگشتم را با سنگ پا زدودم. اما بعد از فاجعهی هواپیما همهی امیدم به تغییر از مسیر صندوق انتخابات از بین رفت و دیگر در هیچ انتخاباتی شرکت نکردم. همهی اینها که را که برشمردم بخش کوچکی از زندگی خیل عظیمی از شهروندان ایران است که من هم قطرهای از این اقیانوسم، اما نه هیچوقت دم از مردم زدهام و نه حرفم را حرف مردم خواندهام. اما حالا که از صلح میگویم در جوابم،
حلقهی سخت طرفدار نظام میگوید: «گه خوردی، بوی کثیف موساد میاد، مرگ بر منافق، تو خفه شو، زر زر نکن، مردم ادامهی جنگ رو میخوان، ….»
و
برانداز جنگطلب (که ابایی از ویران شدن ایران در عوض رفتن آخوند ندارد) میگوید: «صلح یعنی نجات جمهوری اسلامی، بووووووق، خفه شو برو رهبرت رو چال کن، بوووووووووووق، چیه، افتادین به مذاکره؟ خایه مال آخوند، روزای آخرته، بووووووووووووووووووق، مردم میخوان اینا تسلیم شن. برو بگو حکومت رو واگذار کنن، بوووووووووووووووووووووووق، و البته در این میان از مادر و دخترم تا خواهر نداشته و همسر سابقم را میدان ترکتازی فانتزیهای سرکوب شدهی جنسیشان میکنند» و جالب اینکه هر دو طرف با همهی اختلافهای بنیادینشان، خودشان را «مردم» میدانند.
فارسی












