Ali

17.1K posts

Ali banner
Ali

Ali

@ali20615

مملکتِ ما ایران است و ما ایرانی هستیم و پدران ما هم ایرانی بوده‌اند . ایران را دوباره خواهیم ساخت

persian Gulf Katılım Aralık 2017
1.2K Takip Edilen641 Takipçiler
Sabitlenmiş Tweet
Ali
Ali@ali20615·
@cicikhanoom @hediekimiaee هر وقت شاهمون ناامید شد اونوقت ما هم ناامید می شیم👑💚🤍❤️
فارسی
0
0
1
43
سی سی خانوم
سی سی خانوم@cicikhanoom·
من حق ندارم خسته و ناامید بشم، میدونین چرا؟ چون خون یه عالم جوون و نوجوون کف خیابون ریخت، چون یه عالم زندگی تموم شد من زنده موندم، من باید صدای اون یه عالم زندگی تموم شده باشم هزاران من وجود داره که باید صدای اونا باشن
فارسی
21
322
2K
16K
Ali
Ali@ali20615·
@2EXPvZWQ7LLPX4P @JackalDeat53185 👏هم طول کشید و هم هزینه دادیم تا بفهمیم تنهاییم و فقط باید روی خودمون و شاهمون حساب کنیم
فارسی
0
0
1
10
🇩🇪👑کابوس 👑🇮🇷
🇩🇪👑کابوس 👑🇮🇷@2EXPvZWQ7LLPX4P·
@JackalDeat53185 این یک امر اشتباهه که فکر کنیم ترامپ رییس جمهور ماست و در قبال ما مسئولیت داره. او رییس جمهور یک کشور دیگست. ما ایرانیان باید تنها تا آخر خط بریم.
فارسی
2
0
3
1.3K
🇩🇪👑کابوس 👑🇮🇷
🇩🇪👑کابوس 👑🇮🇷@2EXPvZWQ7LLPX4P·
این دو عزیز هم جاوید شاه گویان آسمانی شدند. #از_دموکراسی_بگوز
فارسی
5
36
337
4K
Ali
Ali@ali20615·
@kir_tu_eslam شبیه منوس توی انمیه بلیچ هستن،ترسناک و زشت
فارسی
0
0
2
382
Carlos Khan 🇮🇷
Carlos Khan 🇮🇷@kir_tu_eslam·
زن چادری میبینم کهیر میزنم
فارسی
54
121
3K
107.3K
Ali
Ali@ali20615·
@JoOldooze من ممنونم 🌹
العربية
0
0
1
5
جوالدوز
جوالدوز@JoOldooze·
این رشتو، شرح ماجرای #الی_کوهن هست که در طول زمان و به تدریج تکمیل میکنم. امیدوارم بتونم هر هفته یا اگه فرصت داشتم دوبار در هفته آپدیت کنم. آپدیت‌ها را زیر همین توییت ادامه میدم. ---------------------------------------------- بازوانی نیرومند آرنج‌هایش را چسبیدند و او را کشان‌کشان به سمت سلولش بردند. حواسش کرخت شده بود و وقتی او را به داخل پرتاب کردند، سرش به کف بتنی برخورد کرد و رشته‌ای از خون از پیشانی‌اش جاری شد. الی کوهن ناله‌ی ضعیفی کرد و از هوش رفت. یکی از نگهبان‌ها با غرولند گفت: «کثافت! هیچ‌چیز جواب نمی‌دهد. محال است دهان باز کند.» نگهبان دیگر گفت: «نگران نباش قربان. چند جلسه شوک الکتریکی و کمی «تاب‌بازی در گهواره»، مثل بلبل برایمان آواز می‌خواند.» ستوان به سمت زندانی رفت، او را به پشت برگرداند و با تکه‌پارچه‌ای آغشته به الکل، خون را از صورتش پاک کرد. «هاتف، او را خوب ببند و نگذار امشب یک لحظه استراحت کند. بگذار روی زمین سرد، بدون تشک و پتو بخوابد؛ صبح می‌بینی که چطور زبان باز می‌کند.» «بسپرش به من. حرف می‌زند.» ستوان بلند شد و شروع به ترک آن سلول بی‌روح کرد. وقتی به دم در رسید، لحظه‌ای ایستاد و پشت سرش را نگاه کرد. گفت: «هاتف، روی تو حساب می‌کنم. اما زیاد از حد هم غیرتی نشو! مقامات بالا او را برای دادگاه، صحیح و سالم می‌خواهند.» هاتف لبخندی زد و گفت: «خیالت راحت، با پنبه سرش را می‌برم.» سپس هر دو بیرون رفتند و هاتف در را با شتاب و صدای بلند بست. الی کوهن، در حالی که از درد به خود می‌پیچید، روی زمین افتاده بود و آرام ناله می‌کرد. ضربه‌ای که به سرش خورده بود، دردش را بیشتر نکرد؛ برعکس، او را از آن حالت «بی‌تفاوتیِ اجباری» خارج کرد. همان حالت دفاعی که در تل‌آویو یادش داده بودند. وقتی چشم‌هایش را باز کرد، دردی مثل یک نور خیره‌کننده در مغزش پیچید. اما بعد از چند لحظه به آن عادت کرد و آرام گرفت. پاهایش مثل دو تکه یخ حس می‌شدند و سوراخ‌های بینی‌اش از بوی تند و متعفن پوسیدگی که با بوی ادرار مخلوط شده بود، پر شد. می‌خواست جای زخمی را که هنگام زمین خوردن برداشته بود لمس کند، اما دست‌هایش از پشت بسته شده بود و با زنجیری به پاهایش وصل بود. گردش خونش متوقف شده بود و همین سرمای شدید بدنش را توجیه می‌کرد. سعی کرد سرش را بلند کند تا وضعیتش را بررسی کند، اما کوچک‌ترین حرکتی باعث می‌شد زنجیر فولادی کشیده شود و شانه‌هایش را به عقب بکشد. درد طاقت‌فرسا بود. برای لحظه‌ای تصمیم گرفت از هر تلاشی دست بکشد و همان‌جا بماند، شاید حتی بتواند یکی دو ساعتی بخوابد. اما سرما اجازه نمی‌داد. با لکنت زیر لب گفت: «نه، نمی‌توانم.» چشم دوخت به دیوارِ پوسته پوسته شده‌ی روبروش و افکارش با سرعت از ذهنش گذشتند. وقتی سرش کمی سبک شد، ناگهان متوجه شد که سینه‌اش با تشنج بالا و پایین می‌رود. هر بار که نفس می‌کشید، دردی تیز در سمت راست بدنش می‌پیچید. چند دقیقه بعد فهمید که می‌تواند با با نفس کشیدن کنترل‌شده و پر کردن ریه‌هایش تا نیمه، درد را از بین ببرد یا حداقل کمترش کند. ناگهان صدای «اسحاق» در گوشش زنگ خورد: «یادت باشد! هر چیزی که اینجا یاد می‌گیری، روزی به کارت می‌آید. جدی‌اش بگیر.» چهره‌ی اسحاق برای لحظه‌ای جدی شده بود و بعد اضافه کرده بود: «امیدوارم هیچ‌وقت موقعیتی پیش نیاید که بفهمی حق با من بوده است.» الی کوهن می‌دانست که رئیس درست می‌گفت. حالا بیش از هر زمان دیگری. انکار این حقیقت که او یک مأمور اسرائیلی است، فایده‌ای نداشت. وقتی لحظاتی را که منجر به آن تصمیم سرنوشت‌ساز شده بود به یاد آورد، لبخندی زد. همان‌طور که آنجا افتاده بود، بسته در زنجیر، پر از درد و سرما، همه چیز مثل یک فیلم پلیسیِ عریان جلوی چشمش آمد. همه چیز خیلی اتفاقی در یک صبح بهاری در سال ۱۹۶۰ شروع شد؛ زمانی که او به عنوان حسابدار در بخش تدارکات شرکت «پخش مرکزی» کار می‌کرد. آن روز صبح کسی به درِ دفترش کوبید و اجازه ورود خواست. الی با اشاره به صندلی کنار میزش گفت: «بفرمایید، بنشینید.» مرد با خوش‌رویی سر تکان داد و دستش را دراز کرد. – «اسم من زالمان است. نام خانوادگی‌ام مهم نیست.» او به چهره‌ی متعجب الی لبخند زد. کمی به جلو خم شد و زمزمه کرد: «نمی‌دانم می‌توانم اینجا راحت صحبت کنم یا نه. من برای وزارت دفاع کار می‌کنم. مأمور اطلاعات هستم.» — «مأمور اطلاعات؟» مرد سر تکان داد: «شغل نسبتاً غیرمعمولی است که سفرهای زیادی دارد. به نظرم خیلی جالب است.» الی پرسید: «از من چه می‌خواهید؟» مرد با آرامش گفت: «از من خواسته شده که به شما پیشنهادی برای همکاری در سازمانمان بدهم.» — «چه نوع شغلی؟» — «کاری جالب، که شامل سفرهایی به اروپا می‌شود. به احتمال زیاد به کشورهای عربی هم سفر خواهید کرد.» الی لحظه‌ای سکوت کرد. گفت: «فکر می‌کنم نتوانم پیشنهاد شما را بپذیرم. احتمالاً می‌دانید که من به تازگی ازدواج کرده‌ام. می‌خواهم در کنار همسرم باشم. علاوه بر این، من به اندازه‌ی سه بار زندگی کردن، آوارگی و سفر کشیده‌ام.» — «حتی اگر حقوق فعلی‌تان را دو برابر کنیم؟» الی سرش را به علامت مخالفت تکان داد: «فرقی نمی‌کند. با همین که دارم می‌سازم.» مرد بلند شد و با ادب دست داد. دم در برگشت و گفت: «ممنون که چند دقیقه وقتتان را به من دادید. نمی‌خواهم چیزی را به شما تحمیل کنم. در هر صورت، سعی کنید مرا فراموش کنید و درباره‌ی ملاقات من به کسی چیزی نگویید. حتی به همسرتان، نادیا.» الی سر تکان داد: «متوجهم. می‌توانید به من اعتماد کنید.» بعد از رفتن آن مرد، الی مدت‌ها در فکر فرو رفت. شک نداشت که آن بازدیدکننده اطلاعات زیادی از او دارد. همین که اسم همسرش را می‌دانست، گویای خیلی چیزها بود. بعدها سعی کرد کل ماجرا را فراموش کند. آن شب وقتی به خانه برگشت، حرفی از آن ملاقات به کسی نزد. زندگی الی کوهن مثل همیشه ادامه یافت. سه چهار هفته از آن گفتگوی عجیب در دفتر الی گذشت. دهم ماه، مثل همیشه حقوقش را گرفت؛ اما همراه آن، یک پاکت نامه هم بود. به سرعت آن را باز کرد و با این حکم مواجه شد: «به دلیل تعدیل نیرو در بخش‌های شرکت پخش مرکزی، مدیریت ناچار است شما را به همراه پنج کارمند باطبقه‌ی دیگر اخراج کند. از خدمات دلسوزانه‌ی شما سپاسگزاریم. امیدواریم روزی که دوباره کادر خود را گسترش دادیم، شما را مجدداً در جمع خود ببینیم.» الی پلک زد و برقی عجیب در چشمانش درخشید. باز هم در مدتی کوتاه، بیکار شده بود. بارِ تأمین مخارج خانواده دوباره بر دوش نادیا می‌افتاد. از پله‌ها پایین رفت و وارد خیابان شلوغ شد. درست است که به او ده روز مهلت داده بودند، اما از نظر او، کار تمام شده بود. از آن روز به بعد، الی دیگر آن آدم سابق نبود. در خودش فرو رفته بود. گیج و منگ، و مدام به کوهی از مشکلاتِ معیشتی که با آن‌ها روبرو بود فکر می‌کرد. نادیا سعی می‌کرد با سوالات بیهوده او را آزار ندهد؛ می‌دانست چه چیزی فکرش را مشغول کرده است. دو روز بعد، الی روی ماشین حساب برقی‌اش خم شده بود که دوباره زالمان در چهارچوب در ظاهر شد. گفت: «صبح بخیر آقای کوهن. اجازه هست بنشینم؟» الی با دست به صندلی اشاره کرد. زالمان یک‌راست رفت سر اصل مطلب: «احتمالاً فکر می‌کنید ما بی‌ادبی کرده‌ایم و کار شما را اینجا به هم زده‌ایم تا مجبور شوید برای ما کار کنید.» الی جوابی نداد. — «خب، حقیقت این است که من همین دیروز و کاملاً اتفاقی این موضوع را شنیدم و تصمیم گرفتم برای کمک بیایم. خودتان می‌دانید که وزارت دفاع احتیاجی ندارد پنج نفر را در این بخش اخراج کند تا شما را مجبور به همکاری کند. اما پیشنهاد من هنوز به قوت خود باقی است.» الی دست‌هایش را به نشانه تسلیم بالا برد. — «خیلی خوب آقای زالمان. نیازی به عذرخواهی نیست. دنیا و زندگی ما تحت کنترل مجموعه‌ای از تصادفات است. فکر می‌کنم دقیقاً در زمان مناسب آمدید.» — «مطمئنم که از شغل جدیدتان راضی خواهید بود و همسرتان هم می‌تواند کارش را رها کند. ما ماهی ۳۵۰ پوند به شما پرداخت می‌کنیم. ما کار را به شما یاد می‌دهیم و بعد از آن، انتخاب با خودتان است که بمانید یا بروید. در مسائل مربوط به وجدان، هیچ‌کس نمی‌تواند فشار وارد کند.» الی گفت: «دارید حرف‌هایتان را تکرار می‌کنید آقای زالمان. قبلاً گفتم که قبول می‌کنم!» زالمان بلند شد. — «بسیار خب، طی چند روز آینده با شما تماس می‌گیریم. تا آن زمان، طوری رفتار کنید که انگار این گفتگو اصلاً اتفاق نیفتاده است.» خبرِ شروع به کار در شغل جدید تلفنی به او داده شد. صدایی از آن طرف خط گفت: «فردا ساعت هفت به مرکز در خیابان آلنبی بیا و برای کاری که انجام می‌دهی پوششی پیدا کن. سعی کن چیزی متقاعدکننده سرهم کنی. مقدمات کار احتمالاً چند هفته طول می‌کشد.» الی گوشی را گذاشت. سپس به پشتی صندلی تکیه داد. برای دقیقه‌ای با دکمه‌های عاج‌مانندِ ماشین حساب برقی بازی کرد و به نتیجه‌ی کار لبخند زد. صبح روز بعد، پیش از رفتن، همسرش را بوسید و خداحافظی کرد. نادیا پرسید: «فکر می‌کنی کی برگردی؟» الی شانه بالا انداخت. — «می‌دانم کی می‌روم، اما سخت است بگویم کی برمی‌گردم. گفتند یک کار جالب خارج از شهر دارند. کمی زمان می‌برد.» نادیا برایش بوسه‌ای فرستاد و الی با عجله به سمت خیابان رفت تا به اتوبوس تل‌آویو برسد. نه چندان دور از اداره پست مرکزی در خیابان آلنبی، در طبقه دوم ساختمانی به رنگ لیموییِ رنگ‌وروفته، دو مرد منتظر این اولین مصاحبه بودند. الی به اطراف نگاه کرد. دفتر مثل هزاران دفتر دیگری بود که دیده بود. کارمندها او را به یاد کارمندان بانک یا موسسات مشابه می‌انداختند. حتی دخترها هم تیپ‌های آشنایی داشتند. تمام آن تخیلاتِ قوی که برای رویارویی سرنوشت‌سازش با وزارت دفاع مرموز ساخته بود، به محض ورود از بین رفت. کسی سراغ الی آمد و او را به یکی از اتاق‌های طبقه دوم دعوت کرد. الی وارد شد و با مردی خوش‌برخورد با پیشانی بلند و چشمانی آبی و نافذ روبرو شد. مرد به گرمی با او دست داد و خودش را معرفی کرد. — «اسحاق. اسمم این است. دست بر قضا اسم واقعی‌ام هم هست.» الی لبخند زد. — «متأسفانه ما اینجا باید خیلی عمل‌گرا باشیم. پس مرا ببخش اگر برای کارهایی که قرار است اینجا یاد بگیری و انجام دهی مقدمه‌چینی نمی‌کنم و یک‌راست می‌روم سر اصل مطلب.» او بلند شد، به سمت کمد پشت سرش رفت و چند شیء معمولی را بیرون آورد. بعد آن‌ها را روی میز ریخت و کوتاه گفت: «اول می‌خواهم یک تست استعدادِ کوچک از تو بگیرم، از آن‌هایی که احتمالاً در بچگی انجام داده‌ای.» او تأثیر کلماتش را روی الی زیر نظر گرفت و ادامه داد: «اینجا تعدادی شیء هست. یک دقیقه به آن‌ها نگاه کن، بعد چشم‌هایت را ببند و سعی کن هر چه دیده‌ای را به یاد بیاوری.» الی به اشیایی که به شکلی نامنظم روی میز پخش شده بودند نگاه کرد. یک مداد، پاک‌کن، سنجاق، گیره کاغذ و چند وسیله‌ی معمولیِ دیگرِ دفتری آنجا بود. چشم‌هایش را بست و از حفظ گفت که چه چیزهایی دیده است. اسحاق که روبروی او نشسته بود، بسیار تحت تأثیر قرار گرفت. الی نه تنها تک‌تک موارد را به یاد آورده بود، بلکه حتی توانسته بود جای دقیق آن‌ها را روی میز بگوید. اسحاق گفت: «حافظه‌ات خارق‌العاده است. به ارث برده‌ای؟» الی در حالی که شانه بالا می‌انداخت گفت: «شاید.» به یاد آورد که در کودکی عادت داشت لیست چیزها را حفظ کند و هم‌بازی‌هایش را با توانایی‌های عجیبش غافلگیر کند. اغلب یک نگاه سریع به ماشینی که در حال عبور بود کافی بود تا مدل و سال ساختش را تشخیص دهد. از آن به بعد، اسحاق از او خواست که تصویر اسناد، صحنه‌های روزمره و هر فعالیت مشکوکی در اطرافش را در ذهن ثبت کند. وقتی الی اولین امتحان را با موفقیت کامل پشت سر گذاشت، اسحاق پیشنهاد داد که در خیابان‌های تل‌آویو قدم بزنند. همان‌طور که راه می‌رفتند، اسحاق گفت: «توانایی گم شدن در میان جمعیت، یکی از ویژگی‌های اصلی یک جاسوس خوب است.» الی با کنجکاوی به او نگاه کرد: «منظورت چیست؟» اسحاق لحظه‌ای صبر کرد، نگاهی به دو طرف انداخت و بعد با صدای آرام گفت: «لحظه‌ای که از دفتر خارج شدیم، دو مرد بیرون آمدند و شروع کردند به تعقیب ما. حتی اگر الان اینجا، در ایستگاه اتوبوس یا جلوی آن ویترین مغازه روبرویت می‌ایستادند، نمی‌توانستی آن‌ها را تشخیص دهی. آن‌ها شبیه ماموران مخفی نیستند و هیچ چیزی همراه ندارند که هویتشان را لو بدهد. اما از همان موقعی که از ساختمان خارج شدیم، سایه به سایه دنبال ما هستند.» الی با دقت به اطراف نگاه کرد، اما در میان رهگذرانی که با عجله عبور می‌کردند، کسی را ندید که آن‌ها را زیر نظر داشته باشد. پرسید: «مطمئنی کسی دنبالمان است؟ همین الان؟» اسحاق گفت: «دقیقاً دو نفر.» — «چطور می‌توانم در این همه جمعیت پیدایشان کنم؟» — «ساده است. بایست و به یک ویترین نگاه کن تا ببینی آیا کسی روبروی تو می‌ایستد یا به سمتت نگاه می‌کند. این کار را می‌توانی در ایستگاه اتوبوس، موقع خواندن روزنامه عصر یا جلوی روزنامه‌فروشی هم انجام دهی. این روش کلاسیک است.» الی سر تکان داد. دنیای مرموز جاسوسی دست‌کمی از رمان‌های پلیسی که خوانده بود نداشت. او به روزنامه‌فروشیِ آن طرف خیابان رفت، یک روزنامه عصر خرید و وانمود کرد که مشغول خواندن است. از گوشه‌ی چشم، متوجه شخصی قدبلند با موهای موج‌دار شد که نگاه سریعی به او انداخت و بعد در گوشه‌ای غیب شد. الی با رضایت لبخندی زد. این یکی از آن‌ها بود. سعی کرد دومی را پیدا کند اما موفق نشد. وقتی به دفتر برگشتند، اسحاق از الی پرسید که آیا مردها را شناسایی کرده است؟ الی با لحنی که رگه‌هایی از غرور در آن بود گفت: «فکر کنم یکی‌شان را پیدا کردم. همان مرد قدبلند با موهای موج‌دار. اما آن یکی کجا بود؟» اسحاق مجموعه‌ای از عکس‌هایی را که با دوربین «پراکتینا» هنگام پیاده‌روی در خیابان گرفته شده بود، روی میز پهن کرد. توضیح داد: «این عکس‌ها با یک دوربین میکروفیلمِ مخصوص گرفته شده و بلافاصله ظاهر شده‌اند. خوب نگاه کن. اینجا داری از روی تعجب لبخند می‌زنی، ظاهراً دنبال آن دو نفر می‌گردی. اینجا داری روزنامه می‌خوانی، اما چشم‌هایت دنبال کسی است. حالا به این یکی خوب نگاه کن.» اسحاق ذره‌بینی را از کشو بیرون آورد و گفت: «آن مردی که کنارت ایستاده و دارد روزنامه می‌خواند، همان کسی است که دنبالش بودی.» چشمان الی از تعجب گرد شد. — «مطمئنی خودش است؟» اسحاق خندید و گفت: «تا ده دقیقه‌ی دیگر برمی‌گردد. با کمال میل تو را به او معرفی می‌کنم.»
فارسی
15
17
182
17.2K
Ali
Ali@ali20615·
@ArthurHovsepian بنظرم دارن پیشنهاد کاشت و درامد زایی می دن، در این اوضاع خراب اقتصادی عملا بهترین راه درامد هستش
فارسی
0
0
1
101
Arthur Hovsepian
Arthur Hovsepian@ArthurHovsepian·
با تشکر از پیامک معاونت اجتماعی و پیشگیری از وقوع جرم قوه قضاییه مبنی بر عدم کشت گیاهان مخدر از جمله خشخاش، خواهشمند است اینترنت را وصل کنید.
فارسی
6
24
613
12.5K
جوالدوز
جوالدوز@JoOldooze·
خیابان‌های پرجنب‌وجوش دمشق، جای تماشایی و مناسبی برای غیب شدن در میان جمعیت بود. اگر مأموریت الی این بود که همرنگ جماعت شود، هیچ کاری آسان‌تر از این نبود؛ اما دستور کار او این بود که از همان لحظه‌ی اول، انگشت‌نما باشد و جلب توجه کند. او روزهای اول را در هتل «سامارا» گذراند تا اینکه به کمک شیخ مجد، ویلای شیکی در محله‌ی «ابورمانه» پیدا کرد. این ویلا رو به ستاد مشترک ارتش سوریه و درست مقابل ورودیِ عمارتی مجلل بود که دولت سوریه برای اسکانِ مهمانان رسمی‌اش از آن استفاده می‌کرد. در همین محله، سران حکومت، ثروتمندان دمشق و نمایندگان دیپلماتیک کشورهای مختلف زندگی می‌کردند. الی که کنار پنجره ایستاده بود و به منظره‌ی فوق‌العاده نگاه می‌کرد، می‌دانست که هیچ خانه‌ی دیگری ارزش این اجاره‌بهای سنگین را ندارد. وقتی صاحبخانه اجاره‌ی یک سال را جلو خواست، الی حتی دو بار هم فکر نکرد؛ ۱۳۰۰ پوند سوریه نقد در دستش گذاشت. او می‌دانست که پرحرفیِ معروفِ عرب‌ها به‌سرعت خبرِ ساکنِ ثروتمندِ جدید را پخش می‌کند و طولی نمی‌کشد که آدم‌ها درِ خانه‌اش را می‌زنند. روزهای اول در دمشق، آخرین آثار نگرانی را از ذهن او پاک کرد. در آن ویلای اشرافی، هیچ زمانی بهتر از این برای نفوذ به حلقه‌ی حاکمان نبود. چند ماه قبل، «جمهوری متحد عربی» (اتحاد مصر و سوریه) از هم پاشیده بود و دغدغه‌ی اصلیِ سران جدید دولت، احتمالِ وقوع یک ضدکودتا با تحریکِ مصر بود. آن‌ها اصلاً به فکر مسئله‌ی جاسوسی نبودند. الی کوهن و آدم‌هایی مثل او، دقیقاً همان مهره‌هایی بودند که جناحِ حاکمِ تازه به قدرت رسیده، به‌دنبالشان بود: یک وطن‌پرستِ پرشور، با روابطِ گسترده و دست‌ودلباز. «کامل امین ثابت»، میلیونر و بازرگانِ موفق، دقیقاً آدمِ مناسبی در جای مناسب بود. شک نبود، و خودِ کوهن هم اولین کسی بود که به آن اعتراف می‌کرد، که توصیه‌نامه‌های فراوان، درهای طبقات بالای جامعه را به روی او باز کرده بود. دسته‌چکِ او احترامِ بازرگانان و بانکدارانِ دمشق را برمی‌انگیخت؛ همان حلقه‌هایی که کودتای ۲۹ سپتامبر ۱۹۶۱ را طراحی و تأمین مالی کرده بودند. الی که منابع مالیِ کافی در اختیار داشت، تصمیم گرفت نقش یک بعثیِ دوآتشه و سوریِ ثروتمند و بخشنده را تا انتها بازی کند. در عین حال، در مرحله‌ی اول سعی کرد خودش را کاملاً به رژیم جدید متعهد نشان ندهد. در آن زمان، «بندبازیِ سیاسی» مهم‌ترین هنر در سوریه بود. چند حرکتِ سخاوتمندانه کافی بود تا همه‌ی چشم‌ها به او دوخته شود؛ به‌خصوص چشم‌های چندین تاجر ثروتمند که مشتاق بودند دخترانِ معصومشان را به عقدِ او درآورند. الی تمام پیشنهادهای ازدواجی که به سمتش سرازیر می‌شد را رد کرد و موفق شد همچنان مطلوب‌ترین مجردِ دمشق باقی بماند. یک شب مردی بلندقد و جذاب با موهای نقره‌ای و صورتی گرد درِ خانه‌اش را زد و خودش را مدیر پخش برون‌مرزی رادیو دمشق معرفی کرد. الی با تمجیدِ ساختگی فریاد زد: «سالم سیف! از آشنایی با شما خیلی خوشحالم.» سالم دستش را برای دست‌دادنی گرم دراز کرد و پرسید: «قبلاً همدیگر را دیده‌ایم؟» الی گفت: «نه، اما درباره‌تان زیاد شنیده‌ام و وقتی در آرژانتین بودم، اغلب به برنامه‌هایتان گوش می‌دادم.» سالم با تواضع گفت: «از شنیدنش خوشحالم. در ضمن، حدس می‌زنم دقیقاً می‌دانید چه چیزی در این ساعت مرا به اینجا کشانده؟» الی سر تکان داد: «بله، شنیده‌ام مقداری مطالب تبلیغاتی برای پخش برون‌مرزی هست که باید نگاهی به آن‌ها بیندازم.» سالم گفت: «شاید عجیب به نظر برسد، اما وقتی از من خواسته می‌شود کاری را در قبال کار دیگری انجام دهم، همیشه آماده‌ی همکاری هستم.» الی که می‌خواست هرگونه شک و تردیدی را برطرف کند، سریع گفت: «متوجهم. من سال‌ها خارج از کشور بوده‌ام و فکر می‌کنم دقیقاً می‌دانم سوری‌هایی که دور از وطن هستند، دلشان می‌خواهد چه بشنوند.» سالم سیف به نشانه‌ی تسلیم تعظیم کرد و گفت: «تمام مطالب در اختیار شما قرار می‌گیرد ثابت. من آن‌ها را مرتب از وزارت اطلاعات می‌گیرم. در بیشتر موارد، حرف آخر را درباره‌ی اینکه چه چیزی پخش شود، من می‌زنم. به‌ندرت پیش می‌آید که لازم باشد برنامه‌هایم سانسور شوند.» الی می‌دانست که این همان مردی است که زالمان در اسرائیل درباره‌اش گفته بود. او همچنین می‌دانست که کسانی که او را استخدام کرده‌اند، موفق شده‌اند بهترین داستانِ ممکن را برای او بسازند. بعدها معلوم شد که سیف تا آخرین لحظه باور داشت «کامل امین» چیزی نیست جز یک وطن‌پرستِ افراطیِ سوری با علایق سیاسیِ خاص که ارزش خدمت کردن دارد. سیف با خودش فکر می‌کرد: «کسی چه می‌داند، شاید این مرد با این همه پول و رابطه، روزی رهبر کشور شود یا حداقل تغییری در کادر رهبری ایجاد کند.» به این ترتیب، دوستیِ گرمی بین سیف و کامل شکل گرفت که خود را در تبادل اطلاعات و همکاری نزدیک در مطالبِ عالی و مهمی که از وزارت اطلاعات سوریه به سیف می‌رسید، نشان می‌داد. الی به‌سرعت یاد گرفت که چطور از این اطلاعات برای اهداف مأموریتش استفاده کند و هر روز در ساعت و فرکانسی ثابت، اطلاعات را به تل‌آویو می‌فرستاد. فرستنده‌ی او از امنیت کامل برخوردار بود؛ چون از خانه‌اش که چسبیده به ستاد ارتش سوریه بود پیام می‌فرستاد و پیام‌های او در میان هزاران سیگنالِ ارتش که در هوا پخش بود، گم می‌شد. او برای جلوگیری از استراق سمع، هر از گاهی فرکانس را تغییر می‌داد. ارتباط او با سالم سیف باعث شد بازدیدی از ایستگاه رادیویی داشته باشد و بعداً در جریان یک گفتگوی اتفاقی، ایده‌ی برنامه «ساعتِ مهاجر» متولد شد؛ برنامه‌ای که در آن با مهاجران سوری مصاحبه می‌شد و آن‌ها درباره‌ی خودشان و فعالیت‌هایشان در خارج حرف می‌زدند. مجری این برنامه ویژه، «کامل امین ثابت» بود که ناگهان استعداد فوق‌العاده‌ای در گزارشگری رادیویی از خود نشان داد. سرویس‌های اطلاعاتی اسرائیل که فعالیت الی در دمشق را دنبال می‌کردند، شروع به شنودِ منظم این برنامه کردند. الی بدون اینکه کمترین شکی برانگیزد، اطلاعات را در دل برنامه می‌گنجاند. وقتی می‌خواست به ستاد در تل‌آویو خبر بدهد که همه‌چیز خوب پیش می‌رود، آخرین جمله‌ی کتاب «رابینسون کروزوئه» را به زبان فرانسوی و با ترتیبِ معکوس در حرف‌هایش می‌آورد. علیرغم تمام کارهای دقیق، اطلاعاتی که او منتقل می‌کرد خشک و کم‌اهمیت بود. یک شب، در حالی که روی فرستنده خم شده بود، دستوری فوری از اسرائیل دریافت کرد: تمام تلاش خود را بکن تا جنایتکار نازی، «فرانس رادماخر» را که با نام مستعار «جان روزالی» در سوریه مخفی شده، پیدا کنی. الی پرسید: «وقتی پیدایش کردم چه؟» جواب آمد: «راهی برای حذف کردنش پیدا کن.» الی تماس را قطع کرد و یک سیگار برگ خوش‌بو از جعبه‌ی روی میز برداشت. لحظه‌ای فکر کرد که چطور می‌تواند روزالی را پیدا کند. بعد ایده‌ای به ذهنش رسید. سیگار را خاموش کرد، پالتواش را پوشید و از خانه بیرون زد. هوا خبر از آمدن زمستان می‌داد. باد خنکی در خیابان‌ها می‌وزید و شهر در سکوت بود. الی به‌سرعت از پیاده‌روهای موزاییکی شهر گذشت، از کنار عطاری‌های بسته رد شد و مستقیم به میدان «روماده» رفت. آن تاجرِ اشیاء عتیقه و ادویه (مجد شیخ‌الارض) در خانه بود و پالتوی گرمی به تن داشت. وقتی کامل را در آستانه‌ی در دید، از خوشحالی ناله‌ای کرد و در را کاملاً باز کرد. مجد گفت: «اهلاً و سهلاً یا شیخ!» کامل وارد شد و بوی مطبوع تنباکو در مشامش پیچید. مجد گفت: «زمستان دارد درِ خانه‌ی دمشق را می‌زند. شاید هم من دارم پیر می‌شوم؛ اما سرما را تا مغز استخوانم حس می‌کنم.» او برای کامل یک فنجان قهوه‌ی داغ و معطر ریخت و تعارف کرد که بنشیند. مجد بعد از اینکه لوله‌ی قلیان را بین لب‌های گوشتی‌اش گذاشت، پرسید: «چه چیزی در این ساعت تو را به خانه‌ی من کشانده؟» کامل به صورت «دوستش» نگاه کرد و دنبال لحظه‌ی مناسب برای گفتن حرفش گشت. با خودش گفت: «هنوز زود است که هدف اصلی‌ام را بدون برانگیختن شک بگویم.» تصمیم گرفت قبل از رسیدن به نقطه‌ی حساس، درباره‌ی هر چیزی حرف بزند. جعبه‌ی سیگار برگِ خوش‌بوی کوبایی که به‌عنوان هدیه آورده بود، دلِ میزبان را شاد کرد. مجد قلیان را کنار گذاشت، یک سیگار برگ انتخاب کرد، آن را روشن کرد، گلویی صاف کرد و رو به کامل گفت: «سیگار خوبی است. از این‌ها زیاد داری؟» — «راستش یک محموله‌ی کوچک از کوبا برای تبلیغات به دستم رسیده. فکر کنم مقدار خیلی بیشتری سفارش بدهم. فکر می‌کنی اینجا خریدار داشته باشد؟» — «بین کله‌گنده‌ها عالی فروش می‌رود.» مجد حلقه‌ای از دود آبی‌رنگ بیرون داد و پرسید: «فکر می‌کنی بتوانی چند تایی برای من جور کنی؟» — «هر کاری می‌کنم که به‌موقع به دستت برسد. در ضمن، این سیگارها مرا یاد چیزی انداخت. رابطم در آرژانتین می‌گوید دنبال آدرس یکی از دوستانش می‌گردد، یک آلمانی به نام "روزالی". می‌خواستم ببینم می‌توانم کمکش کنم یا نه. شنیده‌ام روزالی در دمشق زندگی می‌کند، شاید هم با اسمی دیگر.» مجد گفت: «نه، او هنوز با اسم واقعی‌اش اینجاست؛ از همان موقعی که در اداره‌ی "حلِ نهاییِ مسئله‌ی یهود" دوستِ آیشمن بود. همان‌طور که می‌توانی حدس بزنی، من معاملاتی با جامعه‌ی نازی‌های اینجا و اروپا دارم. فکر کنم بتوانم نشانت بدهم کجا زندگی می‌کند.» الی کش‌وقوسی به بدنش داد: «اوه، عجله‌ای نیست مجد. یک روز یا دو روز دیگر هم می‌شود. سیگارها که به هر حال می‌رسند.» — «کامل، دلِ مرا نشکن! من این کار را به‌خاطر سیگارها نمی‌کنم. بیا همین الان برویم. روزالی این ساعت همیشه خانه است.» مجد بلند شد، پالتواش را درآورد و یک کت سیاه پوشید. پیشنهاد داد: «بیا، من تو را با ماشین می‌برم. شاید حتی داخل رفتم و معرفی‌ات کردم.» الی سعی کرد او را منصرف کند: «خودت را به زحمت نینداز مجد. هوا برای استخوان‌هایت خوب نیست، یادت هست؟» — «خب، حداقل جا را نشانت می‌دهم و برمی‌گردم.» الی دیگر مقاومتی نکرد. لیموزین سیاه در پارکینگ به‌نرمی استارت خورد و راننده‌ی مجد آن را در خیابان‌های آرام دمشق هدایت کرد. در سکوت شب، صدای موتور کاملاً شنیده می‌شد. چند دقیقه بعد، ماشین کنار پلِ مقابل بانک مرکزی ایستاد. مجد به خانه‌ای اشاره کرد: «خانواده‌ی روزالی طبقه‌ی چهارم زندگی می‌کنند.» پرتوهای نور از میان کرکره‌های بسته به بیرون می‌تابید. کسی خانه بود. الی پرسید: «اسم خیابان چیست؟» — «شهابندر. سومین ساختمان بعد از بانک مرکزی. اگر بخواهی می‌توانیم شماره‌ی خانه را هم چک کنیم.» الی دستش را بلند کرد تا او را متوقف کند: «لازم نیست. نامه‌رسان حتماً خانواده را می‌شناسد، حداقل از روی این باغچه‌یِ مرتب.» مجد خندید و گفت: «روزالی از آن آلمانی‌های وسواسی است. می‌دانی که آلمانی‌ها چطورند؛ عاشقِ دقت هستند. از یک فرسخی بویشان می‌آید.» الی گفت: «خب، برای امشب کافی است. خوشحالم که توانستم کمی به "سپالیو" کمک کنم.» — «سپالیو؟» — «مأمور خریدم در آرژانتین.» آن شب بعد از خداحافظی با مجد، الی پیاده راهیِ کلوب شبانه‌یِ «الشرق» در جنوب شهر شد. کلوب الشرق پاتوقِ بازرگانان بدنام و نوچه‌هایشان بود. فضا تاریک و صمیمی بود؛ فقط چند چراغ قرمز در سیاهی سوسو می‌زد. دود سیگار و قلیان فضای اتاق را پر کرده بود. مردی با دستار، با تعظیمی شرقی و لبخندی پهن به الی خوش‌آمد گفت. الی یک اسکناسِ یک پوندی در دستش لغزاند و پرسید: «اشپرینگر اینجاست؟» مرد سر تکان داد: «اگر از من بپرسی، نمی‌دانم کی اینجا نیست! فکر کنم دنبال "ثمیل" رقاصه است.» الی لبخندی زد و داخل رفت. پیشخدمتی شکم‌گنده او را به میزی در وسط سالن برد و در ازای انعام، قبول کرد که اشپرینگر را صدا بزند. الی در گوش پیشخدمت زمزمه کرد: «به او بگو یکی از دوستان خوبِ شیخ‌الارض می‌خواهد او را ببیند.» و پیشخدمت در یک چشم به هم زدن غیب شد. در این میان چراغ‌ها کم‌نور شدند و نورافکنی رنگی وسط سالن را روشن کرد. صدای عود و تنبک فضا را پر کرد تا اینکه ناگهان «ثمیل» با حریرهای نازک و شکمی برهنه از پشت پرده‌ها ظاهر شد. او شروع به رقصیدن کرد؛ مدام تندتر و تندتر می‌چرخید و حرکاتِ موزونِ تندی انجام می‌داد. مردی چهارشانه با پوستی سفید و پف‌کرده به بازوی الی زد: «شب بخیر.» الی بدون مقدمه گفت: «بنشینید آقای اشپرینگر.» — «افتخار آشنایی با چه کسی را دارم؟» — «آقایِ هزار دلاری.» مرد آب دهانش را قورت داد: «باید چه کار کنم آقایِ هزار دلاری؟» — «مردی به نام رادماخر را می‌شناسی؟» اشپرینگر صورتش را خاراند: «همان که عضوِ نازی‌هایِ مقیم دمشق است؟» پیشخدمت نوشیدنی آورد و الی اشاره کرد که دور بعدی را هم بیاورد. الی گفت: «فقط بخشی از حرفت درست است. آن مرد نازی بود اما الان دیگر از پا افتاده است. با این حال برای رژیم خطرناک است. او در خیابان شهابندر، نزدیک ساختمان بانک مرکزی با نام "جان روزالی" زندگی می‌کند.» اشپرینگر نیشخندی زد: «چرا نگفتی همان بی‌شرف (پدرسوخته) را می‌گویی؟» الی لیوان را بین انگشتانش چرخاند و گفت: «هزار دلار برای اینکه او را از سر راه برداری.» — «هزار دلار برای چنین کار خطرناکی؟» — «این مبلغی است که حزب برای این منظور در نظر گرفته؛ البته علاوه بر اینکه چشممان را روی معاملاتِ مشکوکی که اینجا انجام می‌دهی، می‌بندیم.» اشپرینگر سر تکان داد: «متوجهم. بسپارش به من.» الی دسته‌ای اسکناس درآورد و پول را به او داد. هشدار داد: «یادت باشد! در ازای این پول، روزالی باید تمام شود، وگرنه کسب‌وکارت اینجا به آخر می‌رسد.» ثمیل در حالی که کمرش را به‌شدت می‌لرزاند به میز آن‌ها نزدیک شد. بدنش پیچ‌وتاب می‌خورد و دانه‌های عرق روی تنش برق می‌زد. اشپرینگر گفت: «زیباست، نه؟» الی مثل یک مسلمانِ متدین اعلام کرد: «فاسد است!» و بیرون رفت. حسِ قوی‌ای به او می‌گفت که مأموریت انجام خواهد شد. فردای آن روز، الی دعوت شد تا با حضورش به مهمانیِ «سالم سیف» صفا بدهد. سالم طوری که انگار رازی را فاش می‌کند، در گوشش گفت: «در میان مهمانان، تمام کله‌گنده‌های ارتش حضور خواهند داشت.» الی پرسید: «مطمئنی همه می‌آیند؟» — «تا حالا که ناامیدم نکرده‌اند. مهمانی‌های من مجلل هستند اما رسمی نیستند. ارتشی‌ها دوست دارند بعد از ساعت کاری راحت باشند. بگو ببینم کامل، روی تو حساب کنم؟» الی گفت: «داری خیلی به من لطف می‌کنی سیف. باید به‌زودی با یک سری مهمانی جبران کنم.» سیف به نشانه‌ی احترام دست‌هایش را باز کرد: «سلامتیِ تو برای من کافی است، امین.»
فارسی
6
3
27
4.8K
Piishgoo🇮🇷
Piishgoo🇮🇷@PIISHGOO·
#خیام دستور، فیلسوف و حجه‌الحق [به تعبیر بیهقی] وقتی میخوایم از خیام بنویسیم باید بسیار محتاط باشیم، چون با شاعری سر و کار داریم که در موردش انقدر اقوال متفاوت و متناقض هست که گاها جمع کردن تفکرات خیام رو در یک دستگاه دشوار میکنه. خیام فردی بود که در قرن ۵ و ۶ هجری (۱۱ و ۱۲م.) در جامعه‌ی اسلام‌زده‌ی شافعی، تو دوره سلجوقی زندگی کرد و [احتمالا] تو سال ۵۱۸ هجری (یعنی اواسط قرن ۱۲ م.) درگذشت. خیام هم‌عصر حسن صباح بود، اعجوبه‌ای که به‌عنوان رهبر و تئوریسین اسماعیلیان، قصد ساختن یک نظام دینی-سیاسی و شورش بر حکومت سلجوقی رو داشت، ولی خیام بعنوان یک #فیلسوف قصد شورش بر «بنیان نظام آفرینش» رو داره. فیلسوفی دهری، که بسیار منسجم می‌اندیشید، از اندیشه‌های اسلام و #غایت‌شناسی این دین متنفر بود و تفکرات این دین و حتی اندیشه‌های علما و فضلای این دین رو بقدری مسخره میدید که گاه به حالت پرسش، و گاه با طعنه و تمسخر همه رو زیر سوال میبره. خیام فیلسوفی «ماتریالیست» بود و آشکارا به #سمسارای‌مادی [=تناسخ مادی] اعتقاد داشت. یعنی نه مثل بوداییان معتقد بود که روح آدم متناسخ میشه و دوباره به عالم بازمیگرده، و نه مثل ادیان سامی معتقد بود که روح آدم به جهان پس از مرگ منتقل میشه، بلکه معتقد بود انسان، بین «دو عدم» زندگی میکنه، یا بقولی انسان پس از مرگ معدوم شده، و #بدن مادی‌ آدمی پوسیده و فرسوده میشه و تبدیل به خاک میشه و در نهایت به اشکال و صور مادی دیگه در جهان به چرخه [=سمسارا=تناسخ] در میاد. اَشکال و صوری که به بهترین شکل با استعاره‌هایی از قبیل سبزه، لاله، کوزه، گِل، کاشی و... در رباعی ها به نمایش گذاشته میشه. گفتیم خیام دهری یا ماتریالیست بود، یعنی معتقد بود که همه چیز در جهان، «ماده» است، و خب از اونجا که اندیشه منسجمی داشت، به #دترمینیسم [=جبرگرایی] هم عقیده داشت. چون قاعدتا ماتریالیسم، خصوصا برای فردی تو اون عصر، ره به دترمینیسم میبره؛ که بر طبق این عقیده کل جهان بر اساس رخدادهای علّی [=علت و معلولی] کار میکنه، پس انسان هم از همین قانون جهان‌شمول تبیعت میکنه و اختیاری وجود نداره. خیام معتقد بود که جهان پوچ و بی‌هدفه و هیچ غایتی رو دنبال نمیکنه. فیلسوفی که جهان رو پر از درد و رنج، و اساس کار آفرینش رو پر از «نقصان و شکست» می‌دید، و معتقد بود در جهان عدالتی هم وجود نداره. انسان به مثابه موجودی «وانهاده» در دنیایی پر از شرور؛ حقیقتی که دست نیافتنی است؛ خدایی که قابل اثبات نیست و اگر هست، کارش پر از نقصانه؛ و جهانی پر از درد و رنج و بی‌عدالتی. پس روشنه که تمام این‌ها فیلسوف رو به سمت نیهیلیسم [=پوچ گرایی] سوق داده. درواقع خیام، خیلی پیش‌تر از امثال نیچه، کامو، سارتر، بکت، گاری، چیوران و... جهان، زندگی، وجود داشتن و حتی سرانجام کار انسان رو بیهوده و بی‌هدف ملاحظه می‌کرد. اما یک #سوال: خیام در مقابل تمام دردها و رنج‌ها و بی‌عدالتی‌هایی که در جهان حکم‌فرماست، چه پیشنهادی میده؟ خیام به طعنه میگفت مقصر همه‌ی این شرور و رنج‌هایی که میکشیم «سازنده‌ی بی‌خرد عالمه» و در اشعار زیادی، نقص‌های کار «صانع» رو به خنده و تمسخر میگیره و بی‌پروا به «دمیورژ» [=صانع] حمله میکنه و همین اشعاره که باعث میشه فحاشی‌های امثال نجم‌الدین صوفی رازی (نویسنده مرصادالعباد؛ صوفی احمق و متعصبی که خیام رو در ضلالت و گمراهی میدید) رو به جون بخره. از خود اشعار خیام و از رویکردی که امثال نویسنده مرصادالعباد بهش دارن، دشوار بتونیم بگیم خیام اتییست نبود، ولی بدون تردید میشه گفت خیام «دست‌کم» به اگنوستیسیسم [=ندانم گرایی] در باب خدا رو آورده بود. در واقع خیام در باب #حقیقت هم ندانم‌گرا بود و سال‌ها قبل‌تر از نیچه، به صراحت میگفت که حقیقت در دسترس انسان نیست و هر کس، هرچی گفته فقط سخنان خودشه و بس. اما به سوال‌مون برگردیم. خیام برای این همه درد و رنج و بی‌عدالتی جهان، در برابر پوچی و بی‌هدفی انسان،چه راهکاری رو پیشنهاد میده؟ خودکشی؟ #خیر. به هیچ‌وجه. خیام ده‌ها بار با صراحت همیشگی خودش میگه که تنها چاره ما اینه که «دم» رو غنیمت بشمریم و قدر «لحظه» رو بدونیم و در لحظه خوش باشیم. تو گویی با اپیکوری طرف هستی که بار دیگه از اعماق دوران تاریک قرون وسطی زنده شده، و یا با شوپنهاوری طرف هستیم که عصر روشنگری رو ندیده. پس خیام در مقابل درد و شرور عالم..... (محدودیت کاراکتر) ادامه 👇👇 ۱.۱۱
Piishgoo🇮🇷 tweet media
فارسی
56
122
1.1K
70.4K
انجمن دوستی مردم ایران و اسرائیل (درون ایران) 🎗
فوری: دولت #اسرائیل به تازگی مجازات #اعدام را برای تروریست‌هایی که یهودیان را به قتل می‌رسانند، فعال کرده است. دستور نظامی اکنون لازم‌الاجرا است: تروریست‌ها با اعدام روبرو خواهند شد. پس از ۷ اکتبر، قوانین تغییر کردند. عدالت قطعی خواهد بود. نظر شما در این مورد چیست؟
Hananya Naftali@HananyaNaftali

BREAKING: Israel just activated the death penalty for terrorists who murder Jews. The military order is now in force: terrorists will face execution. After October 7, the rules changed. Justice will be final. What do you think about this?

فارسی
7
5
63
766
hussien livermoer
hussien livermoer@HLivermoer·
یه سوال از عموم براندازان شما هم مثل من معتقدید که بعد از براندازای ج.ا باید همه افرادی که مستقیم و غیرمستقیم در عنقلاب ۵۷ مشارکت داشتند رو دادگاهی و محاکمه کرد(حتی اگه ۸۰ ۹۰ ساله باشند مثل بابای گلشیفته و میثمی و ....) ؟؟؟
فارسی
74
7
426
17.8K
🇩🇪👑کابوس 👑🇮🇷
🇩🇪👑کابوس 👑🇮🇷@2EXPvZWQ7LLPX4P·
اختلاس قانونی در آلمان: یک گروه محیط زیستی در آلمان که خواهان دادن حقوق شهروندی به کِرمها بود، در یک مناقشه جلوی دادگاه برنده شد و از این به بعد واجد گرفتن فاند و کمک مالی می‌باشد.
🇩🇪👑کابوس 👑🇮🇷 tweet media
فارسی
7
15
127
1.8K
Ali
Ali@ali20615·
@patriot_apranik عه! این خانم سمت راستی که هر هفته میاد خونه دوستم رو نظافت می کنه!
فارسی
0
0
0
56
Apranik 🇮🇷🇮🇱
Apranik 🇮🇷🇮🇱@patriot_apranik·
🔴 پلیس فدرال آمریکا (FBI) روز پنجشنبه اعلام کرد برای دریافت اطلاعاتی که منجر به دستگیری و محاکمه مونیکا ویت (Monica Witt) شود، جایزه‌ای ۲۰۰ هزار دلاری تعیین کرده است. مونیکا ویت، عضو سابق ارتش آمریکا و مامور ضدجاسوسی است که در فوریه ۲۰۱۹ توسط هیئت منصفه فدرال در واشنگتن دی‌سی، به اتهام جاسوسی و انتقال اطلاعات محرمانه دفاعیِ ملی به حکومت ایران، کیفرخواست دریافت کرد. بر اساس بیانیه اف‌بی‌آی، او متخصص اطلاعاتی نیروی هوایی و مامور ویژه دفتر تحقیقات نیروی هوایی آمریکا بوده که بین سال‌های ۱۹۹۷ تا ۲۰۰۸ در ارتش خدمت کرده و پس از آن تا سال ۲۰۱۰ به عنوان پیمانکار با دولت آمریکا همکاری داشته است.
Apranik 🇮🇷🇮🇱 tweet media
فارسی
27
114
500
18.4K
Nasser Karami ناصر کرمی
Nasser Karami ناصر کرمی@nasserkarami·
امروز پانزدهم می روز جهانی گونه‌های در خطر است. به همین مناسبت چند عکس ببینید از شماری گونه‌های زیستی مهم ایران که یا منقرض شده‌اند یا با خطر انقراض روبرو هستند. و به خاطر داشته باشیم در ۴۷ سال حکومت جمهوری اسلامی بیش از نود درصد حیات وحش و تنوع زیستی ایران نابود شده است که این یک رکورد جهانی در ویرانی محیط زیست توسط یک حکومت در تاریخ معاصر جهان است. ردیف بالا، از چپ به راست: گورخر ایرانی- آهوی ایرانی - خرس قهوه‌ای - پلنگ ایرانی و ببر خزری ردیف پایین، از چپ به راست: گوزن زرد ایرانی- آهوی جبیر- خرس سیاه آسیایی- یوزپلنگ آسیایی و شیر ایرانی. رده‌های وضعیت حفاظتی عبارت‌اند از: در معرض خطر انقراض (EN)، در بحران انقراض (CR) و منقرض‌شده (EX). عکس‌ها از: فریبرز حیدری. منبع: nature.com/articles/s4159…
Nasser Karami ناصر کرمی tweet media
فارسی
2
28
133
5K
Ali
Ali@ali20615·
@2EXPvZWQ7LLPX4P علی بابا و چهل دزد بغداد دیگه رو سفید حساب می شن
فارسی
0
0
1
70
🇩🇪👑کابوس 👑🇮🇷
🇩🇪👑کابوس 👑🇮🇷@2EXPvZWQ7LLPX4P·
چگونه چپها مانند انگل وقتی به قدرت برسند، محیط خود را مانند زالو میمکند: در ایالت فوق چپ Oregon برای کمک کردن 50 دلاری به این بیخانمان، 97.000 دلار پول خرج کرده اند و او هنوز بیخانمان است. سهم او در طول کمک، همان 50 دلار ماند!
فارسی
3
22
303
12.3K
اسرائیل به فارسی
اسرائیل به فارسی@IsraelPersian·
در پی انتشار یکی از شنیع‌ترین و تحریف‌شده‌ترین دروغ‌ها علیه اسرائیل که توسط نیکلاس کریستوف در نیویورک تایمز منتشر شده و مورد حمایت این روزنامه نیز قرار گرفته است، نخست‌وزیر نتانیاهو و گیدئون ساعر وزیر خارجه دستور طرح دعوی افترا علیه نیویورک تایمز را صادر کرده‌اند.
اسرائیل به فارسی tweet media
فارسی
88
309
2.7K
35.9K
Ali
Ali@ali20615·
@2EXPvZWQ7LLPX4P کابوس جان، جان من بگو این فقط یک داستان تخیلیِ!
فارسی
1
0
4
436
🇩🇪👑کابوس 👑🇮🇷
🇩🇪👑کابوس 👑🇮🇷@2EXPvZWQ7LLPX4P·
1-کمدین آلمانی به نام Nikita Miller را یک مهاجر غیر قانونی در ایستگاه قطار Bremen پنچ بار با چاقو زد. پلیس او را همان روز آزاد کرد. دادگاه هم گفت که مهاجر قصد قتل نداشته چون بعد از 5 ضربه، منصرف شده. کمدین هم گفته منصرف شده چون تیغۀ چاقو در بدنش شکسته و دیگه نمیتونسته چاقو بزنه!
🇩🇪👑کابوس 👑🇮🇷 tweet media
فارسی
23
39
644
21.4K
Mohsen.Reyhani
Mohsen.Reyhani@mohsenreyhani01·
شما مطالب بلندی که با تیک آبی نوشته ام را پس از رفرش صفحه کامل میبینید؟ من جدیدا بعد از رفرش صفحه دیگر ادامه مطالب بلندی که با تیک آبی نوشته ام را نمیبینم. اینهم یک مشکل جدید است. البته با شرایط دیگری تست نکردم.
Mohsen.Reyhani tweet media
Mohsen.Reyhani@mohsenreyhani01

تغییرات سیستم نظامی ج.ا در سایه تغییر شرایط و خلا امکانات تحولات نظامی-امنیتی چند ساله اخیر، تاثیرات عمیقی بر نگرش نظامی و استراتژیک ارتشهای جهان گذاشته است. از جنگ اوکراین که مساله پهپادها را از یک فناوری صرفا نو ظهور به اساس و بطن جنگ مدرن تبدیل کرد تا پر رنگ شدن مساله دفاع ضد بالستیک. درگیریهای دو ساله اخیر میان ج.ا، اسرائیل و آمریکا موجب تغییراتی در تفکرات نظامی آنها شده است. به عنوان مثال اسرائیل قرار است 10 هزار راکت هدایت لیزری APKWS برای مقابله با پهپادها بخرد. ایالات متحده در پی تقویت تعداد زرادخانه موشکی و سلاح های دقیق خود است که به سرعت بالا در جنگ با ج.ا مصرف شد. ج.ا نیز از این امر مسثنی نیست. ج.ا احتمالا طرفی است درسهای زیادی از جنگ 12 روزه گرفت و نمود آنها را در پراکنده سازی موثرتر سامانه های موشکی و پهپادی و تمرکز بیشتر روی مقابله با پهپادهای نظارتی-رزمی که دشمن اصلی سامانه های موشکی هستند دیدیم. اما به صورت کلی ج.ا از جنگ 12 روزه فهمید برخی بخشها را اساسا در اختیار نخواهد داشت و هر جنگی را باید بدون آنها آغاز کند. بخشهایی مثل پدافند های برد بلند و متوسط و حتی تا حدی کوتاه بردها، رادارهای پیش اخطار برد بلند، پشتیبانی نیروی هوایی. امنیت کامل پایگاه های موشکی و ورودی های آنها... اما جنگ 39 روزه چیزهای بیشتری را از ج.ا گرفته است. مثل بخش بزرگی از شناورهای نیروی دریایی ارتش و سپاه، بخش عظیمی از تاسیسات صنعتی وزارت دفاع... مجموعه این موارد ج.ا را احتمالا حداقل در کوتاه مدت و شاید میان مدت هر چی بیشتر به سمت تفکرات سنتی سپاه پاسداران در فاصله گیری از شیوه‌های ارتش کلاسیک در برخی زمینه ها سوق دهد. ج.ا در پی تشدید تنشها در پی پرونده هسته ای و جنگ عراق، حدود دو دهه سرمایه گذاری بزرگی برای تقویت پدافند خود صورت داد. حتی پدافند ارتش را به عنوان یک نیروی متمرکز از نیروی هوایی ارتش جدا کرد، اما دستاوردهای جنگی آن نسبت به زمان صرف شده اندک بوده است. آنچه از پدافند ج.ا ماند سامانه های کوتاه برد اپتیکی متحرکی بودند که توانستند تعدادی از پهپادها نظارتی را بزنند و جنگنده ها را تهدید کنند. از اینرو این امر میتواند ج.ا را به سوی متحرک سازی هر چه بیشتر سامانه ها، پسیو شدن آنها سوق دهد تا بقاپذیری آنها افزوده شود و ساخت سامانه های پیشرفته تر برد بلند و حتی برد متوسط را حداقل در کوتاه مدت در دوران تنشها با تردیدهایی مواجه کند. این امر شاید حتی به عدم تمرکز در ساخت یا حتی خرید سامانه های پدافندی موسوم به لشکری نیز برسد. ج.ا میداند نمی‌تواند در پدافند با ماشین جنگی طرف مقابل رقابت کند. تقویت پدافند در کل خاک ایران، هزینه های کلان و فناوری سطح بالا و زمان طولانی یک یا دو دهه ای طلب میکند. از اینرو ج.ا فهمیده در مسیر فشار سیاسی فعلا آنچه دست به نقد دارد ابتدا تقویت آفند و پرتابهای موشکی پهپادی بیشتر است و تقویت کافی پدافند برای تضمین این پرتابها فعلا کاملا ممکن نیست، امری که منطبق با تفکر سنتی رزمی سپاه پاسداران است: "اولویت پیشروی بر حفاظت". از اینرو طرح پراکنده سازی هر چه بیشتر واحدهای موشکی و پهپادی در دستور کار قرار گرفته است که تضمین کننده پرتابهای محدودتر اما با امتداد زمانی کافی باشد، تا کلان استراتژی اصلی مبتنی بر جنگ فرسایشی را عملی کند. در بخش دریایی هم با نابودی تقریبا کامل توان سطحی نیروی دریایی ارتش و شناورهای بزرگ سپاه پاسداران، تمرکز به آفند ساحل به دریا بیش از پیش شدت خواهد گرفت و سرمایه گذاری به سمت موشکها و پهپادهای ساحل به دریای موثرتر و برد بلند تر و سامانه های سوپرسونیک افزوده خواهد شد. بحث تنگه هرمز و انتقال نقطه ثقل درگیری به جنوب کشور، احتمالا سرمایه گذاری ج.ا بر نیروی دریایی سپاه پاسداران را دو چندان خواهد کرد. در بخش تولیدات دفاعی با نابودی بخش بزرگی از تاسیسات وزارت دفاع، احتمالا نقش وزارت دفاع در تولیدات دفاعی حداقل در کوتاه مدت و احتمالا بالا در میان مدت تضعیف خواهد شد و جهاد خودکفایی سپاه پاسداران و مجموعه های وابسته نقش افزوده ای در این میان بازی خواهند کرد. امری که نشانه های آن از سالها پیش با پروژه های موازی موشکی و پهپادی در سپاه آشکار شده بود. مثلا دو مجموعه وزارت دفاع و سپاه هر دو موشکی در یک کلاس نزدیک معرفی کردند: قاسم وزارت دفاع و خیبرشکن سپاه. انتقال بخشی از تولیدات دفاعی به سپاه، زیرزمینی سازی صنایع دفاعی را در سایتهای زیرزمینی نیز افزایش خواهد داد. امری که سالها پیش سپاه پاسداران آنرا آغاز کرده است. افزایش برد موشکی برای تحت تاثیر قرار دادن پایگاه های ایابات متحده در دیگو گارسیا و یونان ... و افزایش گرایش با موشکهای سوخت جامد در سایه تضعیف بخش صنعتی وزارت دفاع و تجهیز بیشتر به سرجنگیهای خوشه‌ای (خسارت کمتر اما تضمین جنگ فرسایشی) میتواند از موارد پیش رو در بخش موشکی باشد. بخش پهپادی ج.ا پس از محو شدنش در درگیری با اسرائیل، در جنگ 39 روزه خود را کاملا بازیابی کرده است. فاصله نزدیک کشورهای منطقه و دقت بالاتر اصابت آن موجب توجه مجدد به تاثیر حملات پهپادی شده است. کشورهای عربی شبکه پدافندی متناسب تضمین شده‌ای برای مقابله با پهپادها ندارند، اما درصدد رفع این عیوب هستند. متوقف کردن ماشین تولید و پرتاب پهپاد حتی از موشکهای بالستیک سخت تر است و تولید آن در سایتهای زیر زمینی بسی راحت تر و خرید قطعات آن از منابع خارجی ممکن‌تر. از اینرو ج.ا احتمالا تولیدات پهپادی را بسی افزایش خواهد داد. ج.ا از تجربیات فنی روسیه استفاده خواهد. ج.ا در پی اجرای موجهای پهپادی بزرگتری خواهد رفت یا حداقل طرح هایی که پرتابهای پهپادی را در بازه ای بلند مدت تضمین کند. نیروی هوایی بخشی است که ج.ا کاملا به اهمیت کارکرد مهم آن پس از شکست شبکه پدافندی پی برده است و در پی خریدهای هوایی از کشورهای شرقی است. اما پی ریزی یک نیروی هوایی متناسب هزینه‌ای کلان میطلبد و باید برای حفظ داراییهای هوایی و اطمینان بخشی از کارکرد آن تدابیری عمیق سنجید که ج.ا فعلا در شرایطی نیست که آنرا تماما تضمین کند. با وجود حملات متعدد به پایگاه های هوایی، تاکنون آمریکاییها و اسرائیلیها نیبروی هوایی ارتش یا یک بازیگر واقعی در صحنه نبرد ندیده اند. در صورت تجهیز شدن این نیرو شاید حملاتی بسیار سنگین تر برای از بین بردن توانمندی های آن صورت گیرد. با وجود همه ریسکها و عدم تضمینها، شاید ج.ا به سمت آن حرکت کند. تضمین حفاظت از چنین نیرویی به چیزی بیشتر از شلترهای مستحکم نیاز دارد. جنگنده‌ها بدون حفاظت پدافندی از پایگاه‌ها نمیتوانند تضمین کنند ادامه کارکرد پایگاه‌های هوایی در شرایط جنگی باشند توسعه سایتهای زیر زمینی با شدت بیشتر ادامه خواهد یافت و شاید برای نهادهای سیاسی هم برای دوران ضرورت شدت گیرد. ج.ا احتمالا ساختار پایگاه های زیرزمینی را نیز اصلاح خواهد کرد. اما در نهایت برخی آسیب پذیری های ذاتی برقرار خواهد ماند. اما در نهایت سایتهای زیرزمینی گزینه مهم ج.ا برای بقا امکانات نظامی و صنعتی نظامی هستند. پایان (تذکر: از آنجایی که شرایط موجود دارای سیالیت بالا است، تحلیل بالا صرفا با حفظ شرایط جاری و تغییرات معقول بیشتر معنی میدهد)

فارسی
41
2
413
40K
Ali
Ali@ali20615·
@davezarei دکتر چی گفته؟
فارسی
0
0
1
62
Ali
Ali@ali20615·
@PolarBe79150109 با دوچرخه برن،اینجوری محیط زیست هم سالم می مونه
فارسی
0
0
2
40
خرس نفتی
خرس نفتی@PolarBe79150109·
تلگراف لغو ۱۳۰۰۰ پرواز توسط خطوط هوایی اروپا به دلیل کمبود سوخت جت!
فارسی
11
1
120
7.1K
Ali
Ali@ali20615·
@IsraelPersian این آلمانیا خیلی کصکشن
فارسی
0
0
1
15
اسرائیل به فارسی
اسرائیل به فارسی@IsraelPersian·
به دنبال بحران تنگه هرمز: اسرائیل سوخت جت به آلمان تأمین خواهد کرد. این اقدام با توافق وزیر انرژی و زیرساخت‌ها و وزیر خارجه اسرائیل و به درخواست وزارت انرژی آلمان انجام شده است. درخواست آلمان برای کمک در زمینه سوخت جت و گاز طبیعی طی روزهای اخیر توسط وزارت انرژی و زیرساخت‌های اسرائیل دریافت شده بود. وزیر انرژی اسرائیل به متخصصان مربوطه دستور داد که تلاش کنند به این درخواست پاسخ مثبت دهند. پس از بررسی توسط اداره سوخت وزارتخانه، مشخص شد که مازاد تولید برای صادرات وجود دارد. گزینه‌های صادراتی مشروط به ادامه وضعیت امنیتی فعلی بررسی خواهد شد. وزیر امور خارجه اسرائیل در جریان سفر خود به برلین، این تصمیم را به وزیر امور اقتصادی و انرژی آلمان اطلاع داد. ارسال سوخت با پالایشگاه‌ها هماهنگ خواهد شد. وزارت انرژی و زیرساخت‌ها همچنین راه‌های ارائه کمک در بخش گاز طبیعی را بررسی خواهد۰
اسرائیل به فارسی tweet media
فارسی
191
170
1.5K
45.5K