Banafsheh
9.9K posts

Banafsheh
@bafy_rez
لبش خندهٔ نور، دلش شعلهٔ شور، صداش چشمه و یادش، آهوی جنگل دور
Katılım Ocak 2016
802 Takip Edilen826 Takipçiler
Banafsheh retweetledi
Banafsheh retweetledi
Banafsheh retweetledi
Banafsheh retweetledi
Banafsheh retweetledi
Banafsheh retweetledi
Banafsheh retweetledi
Banafsheh retweetledi
Banafsheh retweetledi
Banafsheh retweetledi
Banafsheh retweetledi
Banafsheh retweetledi
Banafsheh retweetledi

پرونده جستجوی ماکان بسته شده و ماکان به عنوان شهید مفقودالاثر ثبت شد.
کوچکترین تکهای از بدن ماکان پیدا نشد؛ فقط یه ژاکت و یه لنگه کفش.
کفشی که ماکان خیلی دوست داشت و بهش میگفت «کتونی بزرگی».
ماکان داشت بزرگ میشد که سوخت و دود هوا شد...
#میناب
#minab
#WarCriminalTrump
#IranWar

فارسی
Banafsheh retweetledi
Banafsheh retweetledi

در میانه درد و سوگ مردم ایران، همزمان که مادران میناب دنبال پیکر کودکانشون میگشتن...
علیحسین قاضیزاده@Alighazizade
در میانه درد و سوگ مردم ایران، ملا، چپی و مجاهد، مشغول رقص و معاشقهاند.
فارسی
Banafsheh retweetledi

۱۶ اسفند، ساعت ۶ عصر، هنگام عبور از پیادهرو کنار #ایستبازرسی خیابون جیحون کمی پایینتر از خیابون آزادی، یه لباسشخصی خپل کتشلواری یقهآخوندی همسنخودم با کُلت اومد سمتم و گفت مدارک و کولهپشتی و گوشیم رو بدم؛ من به تصور اینکه وضعیت جنگیه نخواستم مقاومت کنم و چیزایی که خواست رو دادم و به سوالاش جواب دادم؛ توی گالری گوشیم عکسها و کلیپهای تجمعات دانشجویی با شعار #زن_زندگی_آزادی_جمهوری_ایرانی (و البته به همراه کلیپهای اینستاگرامی از خودم علیه اسرائیل و سلطنت و تجاوز خارجی) رو دیدند؛ طرف بعد کلی سوال راجعبه شغل و تحصیلات و عقاید و... پرسید طرفدار زن زندگی آزادی هستی؟ گفتم آره ولی چرا تفتیش عقاید میکنید؟ گفت پس ضدانقلابی! و با چهارتا بسیجیها همراه کلاشینکف کشوندنم پارک بغل و انداختنم زمین و اون خپله(که اگه دستخالی و تنها بود، با اردنگی تا سر خیابون میبردمش) شروع کرد لگد زدن توی صورت و شیکمم و کلتش رو میذاشت روی سرم و گفت زن زندگی آزادی یعنی خواهر و مادرتون فلانند! و الان فعلا نمیکشمت تا پروندهات تکمیل بشه. بعد از اینکه یکی دیگهاشون کلی گوشیم رو گشت و گفت چیزی نداره و پهلوی و اسرائیلم حتی کوبیده، اون خپله گیر داد که نه این سابقهداره و باید تحویلش بدیم.
چشمم و دستم رو بستن و سوار موتور فرستادنم به یه خونه امن؛ اونجا دوباره چندتا لباس شخصی اومدن که خودشون میگفتن از پلیس امنیتند و توی حیات خلوت اون خونه شروع کردن حین گشتن گوشی و لپت و تاپم بازجویی کردن و مشت و لگد زدن و کلت رو سرم گلنگدن میکشیدن و میگفتن چون دروغ گفتی الان شلیک میکنیم، بعد میگفتن میخندی؟ و به زور میگفتن دوباره لبخند بزن و بعدش با مشت میزدن توی دهنم. یکیشون میگفت شیشه میکشید که هم مخالف مایید و هم اسرائیل و پهلوی؟!
بعد یکی دو ساعت بازجویی و گشتن گوشی و لپتاپ، وقتی چیزی پیدا نکردن، به اتکای چتهای شخصیم حریصانه شروع کردن به سوال پرسیدن از روابط شخصی و جنسیم؛ که گفتم تا الان چون در وضعیت جنگی فکر میکردم ابهام واستون پیش اومده جوابتون رو میدادم و الان دیگه هرچقدرم مشت و لگد بزنید، دیگه جواب این سوالهارو نمیدم.
در آخر دوباره وسایلم رو تحویل دادند و سوار یه ماشینم کردن و انتهای یادگار امام با چشم بسته ولم کردند و رفتن.
تماس گرفتم به خونواده اطلاع دادم و پدر و مادرم همون موقع رفتن دم اون ایست بازرسی اعترض کنند که پدرم هم با شوکر زدند.
۱۹ اسفند با اصرار خونواده، رفتم سازمان قضایی و دادگاه نیروهای مسلح شکایت کردم؛ و بعد رفتم برای پزشکی قانونی برای گرفتن گزارش آسیبی که به پرده گوش و صورت و گردن و پهلوم وارد شده بود که گفتن باید نامه از دادسرا و کلانتری بیاری و رفتیم اونجا هم گفتن الان وضعیت جنگیه و نیستن.
بعد ده روز از همین دادگاهی که شکایت کرده بودم تماس گرفتن گفتن میتونی ادعات رو ثابت کنی که اینا زدنت و بردنت و شاهد داری؟ گفتم چطوری ثابت کنم و وقتی تنها بودم چه شاهدی؟ گفتن مثلا از خود همون بسیجیهای ایست بازرسی شهادت بگیری!! و اگه نمیتونی پس پرونده مختومه میشه!
حالا پریشب دوباره اطراف شهریار، ایست بازرسی بسیج باز گیر داد بهم و گوشی رو گرفت واسه گشتن و تفتیش عقاید؛ که مثل اینکه امر روتینشونه
فارسی
Banafsheh retweetledi

Banafsheh retweetledi
Banafsheh retweetledi



















