عکس پروفایلمو عوض کردم. حالا باید بیام بگم منو گم نکنید. اما واقعا چی میشه گمم کنید؟ والا هر بلایی بود سر ما اومد تو این زندگی. شما هم منو گم کنید.
😃💘🤷♀️
زندگیای که امروز میکنم قبلا برام ورست کیس سناریو بود. ترسهام اتفاق افتاده ولی هنوز زندگی ادامه داره. هنوز دلخوشیهایی پیدا میشه. هنوز یه روزایی از ته دل میخندم و لابهلای سیاهیها نفس میکشم
شاید اگر روزی از این تاریکی نجات پیدا کنم، زندگی کردن و لذت بردن رو بیشتر بلد باشم.
از جون آدما برای بحث و جدل در عجبم. دلم میخواد برم تو غار خودم با هیچکس حرف نزنم و کسی هم با من حرف نزنه.
هیچ ایده قوی و محکمی ندارم که بابتش بخوام کسی رو بدرم یا بحثی کنم. به نظرم درست و غلط هیچوقت اینقدر در ابهام نبوده.
شما چطور اینقدر سفت همو تایید و رد میکنید؟ چرا وا نمیدین؟
حالم از نگاه بالا به پایین و موعظهها و تزهای بعضی دوستای خارج از ایرانم به هم میخوره. تمام و کمال هم سوشال رو تصاحب کردن و در خاموشی صدای مردم داخل، دارن میتازونن. چطور شد تا شما پاتونو گذاشتید بیرون اینجوری تئوریسین شدید؟
واقعا بیحوصله و کم طاقتم. خدا کمکم کنه نرینم به کسی.
از همه اتفاقای بدی که افتاده و ما لایقش نبودیم ناراحتم. اما بیشترین تحقیر رو به خاطر وضعیت اینترنت دارم. اینکه قطع کردنش تا این حد عادی شده واقعا عصبانیم میکنه.
ما خوبیم. به اندازه روز اول نمیترسیم. تو خونه پناهگاه درست کردیم. فیلم میبینیم. کتاب میخونیم. روتین پوستی به جا میاریم. خونهتکونی کردیم. قلمهها رو کاشتیم. دیشب پاستای خیلی خوشمزهای درست کردم. کمیلم کیک پخت.
وقتی میزنن میخوابیم رو زمین. همو بغل میکنیم. جوری که انگار بار آخره...
دیشب بلندترین صدای عمرم رو شنیدم. وقتی سرم رو از بین دستام بیرون آوردم مطمئن بودم خونه خراب شده. اما سالم بود. همه جا پر از دود و خاکستر بود. صدای جیغ و گریه از گوشم بیرون نمیره. فقط اومدیم بیرون و تا سر جنتآباد دویدیم. بابام خودشو بهمون رسوند اونجا سوارمون کرد.
نشستم تو اسنپ. راننده گفت بیتو زدن. خبرا رو چک کردم دیدم خبری نیست. گفتم لابد فیک نیوزه. همون موقع صدای چند تا انفجار اومد. ستونای دود بلند شد. یه کم به خودم مسلط شدم. گفتم من نمیرم. منو برگردونید مبدا.
فقط پنج دقیقه بود راه افتاده بودیم. بیشتر از یک ساعت توی راه برگشت موندیم.
اوایل ویدئوها رو باز نمیکردم. اما حالا جلوی اون میلی که شبیه اعتیاد مجبورم میکنه بارها با دقت به بدنهای توی کاور سیاه و قبر نگاه کنم رو نمیتونم بگیرم.
همه زیبان. زندهان. انگار الان بیدار میشن و میرن پی زندگی.
بارها پلی میکنم. انگار که ممکنه دفعه بعد واقعا از جاشون بلند شن.
باید زندگی کنیم. من فقط همینو از این سالهای سیاه و تلخ و بلاتکلیف یاد گرفتم.
و زندگی میکنم. تا اونجایی که ازم بر بیاد زندگی میکنم. تا اونجایی که زنده باشم زندگی میکنم. زندگی میکنم چون میدونم شما برای ما مرگ و نیستی میخواید.
شب تا صبح کابوس میبینم. صبحها تنم خستهست. بین روز با هر فرصتی چرت میزنم تا مغزم خاموش شه. دیروز تو شرکت یه بسته بزرگ پستی دیدم که دورش پلاستیک سیاه پیچیده بودن. نفسم تنگ و چشمام سیاه شد. حس کردم دارم میافتم. نشستم. بهتر که شدم متوجه شدم برام کاور جنازهها رو تداعی میکنه.
حالا وسط این اوضاع منم قرصی شدم، اصلا دنیا به تخمدان چپمه. هر روز خوشحال و خندان بیدار میشم و میگم بهبه چه دنیای قشنگی. هرچی هم تلاش میکنم نگران این وضع فاکدآپ بشم نمیتونم.
من از دست رفتم دوستان. شما مشعل نیهیلیسم و ابزوردیسم رو روشن نگه دارید.