bysamardani🎒
1.3K posts

bysamardani🎒
@bysamardani
Marcus Aurelius Antoninus A brave Iranian with Turkic roots.


🔻روایت تکاندهنده مادر و دایی«ماکان نصیری»، دانشآموز مینابی، از ۳۸ روز جستوجو برای پیدا کردن پیکر عزیز خردسالشان: 🔺قبر خالی «ماکان» 👈زهرا جعفرزاده 🔹یک پولیور آبی مچالهشده و کفش ورزشی کرمرنگ، تمام آن چیزی است که در چهل و شش روز گذشته از زیر آوارهای مدرسه بیرون کشیده شد و تنها اثری شد از ماکان نصیری؛ ماکان هفتساله کلاس اولی مدرسه شجره طیبه میناب، تنها کودکی که هیچچیز، مطلقا هیچچیز از پیکر نحیف و کوچکش پیدا نشد. تمام آنچه از او بر جای ماند، محتویات صندوق شیشهای کوچکی در مسجد مهدیه محله اسلامآباد میناب شد برای یادبود کودکی که قبرش خالی است 🔹ساعت ۱۱:۱۶ صبح نهم اسفند، آسیه راهینژاد، مادر ماکان مشغول خانهداری بود که تلفنش زنگ خورد، خانم ماندانا سالاری بود، معلم کلاس اول مدرسه. از او خواست به مدرسه برود و ماکان را ببرد. ظاهرا حملهای در جریان بود. آسیه، بیخبر از همه جا، بدون اینکه بداند ساعاتی قبل به تهران حمله موشکی شده، به راننده سرویس مدرسه زنگ میزند. راننده نزدیک مدرسه بود و میگوید که همین الان به آن سمت میروم. تلفن در دست آسیه بود که صدای انفجار مهیبی آمد؛ مدرسه موشکباران شد. آسیه و همسرش که آن ساعت از روز در خانه بود، سوار ماشین میشوند و به سمت شهرک المهدی جایی که مدرسه قرار گرفته، میروند. نزدیک مدرسه اما دیگر راهی نبود، پیاده شدند و پیاده رفتند. مدرسه آنقدر شلوغ بود که مادر نمیدانست باید کجا برود و کجا را بگردد و از چه کسی بپرسد ماکان کجاست؟ 🔹مادر میگوید: «وقتی به مدرسه رسیدیم خیلیها زیر آوار بودند اما کودکی سالم بیرون نیامد. ما از ساعت ۱۱ و نیم صبح تا دو و نیم صبح روز بعد آنجا بودیم. هر کسی که از زیر آوار بیرون کشیده میشد، بیجان بود. تعداد کمی دچار خفگی شده بودند. بیشترشان تکهتکه بودند. در این 38 روز چندین بار برای شناسایی اجساد به سردخانهها رفتیم اما نمیتوانستیم ماکان را شناسایی کنیم. تست دیانای هم دادیم اما فقط دفتر و کتابهای ماکان پیدا شده بود. نه کفش و کیف و نه حتی بخشی از بدنش، تا روز سیوهشتم که یک لنگه کفش پیدا شد» 🔹«حمزه راهینژاد»، دایی ماکان که لنگه کفش خواهرزادهاش را پیدا کرد: روز انفجار مدرسه، از دور بوی دود و خاک و سوختگی میآمد. از همان لحظه تا پنج صبح فردایش در محل بودم تا نشانی از ماکان پیدا کنم، اما هرچه آوار برمیداشتیم تکههای دست و پا و سر کوچک کودکان پیدا میشد. یک چیز عجیب و غریبی بود. اصلا نمیشود وصف کرد. شاید از ماجرای کربلا هم غمانگیزتر. خیلی بد بود خیلی. از روز دوم، تیمی حدودا ۲۰ نفره تشکیل دادیم، عموها و داییها و فرزندانشان راهی محل شدند تا نشانی از ماکان بیابند و تا محوطه جنگلی هم پیش رفتند. یک گاز استریل و کیسه در دستم گرفته بودم و در میان آوارها میگشتم. هر تکه گوشت یا انگشتی را که پیدا میکردم میگذاشتم روی گازاستریل و میبردم به پزشکی قانونی. ماکان مانند تعدادی از اعضای خانواده مادری نشانی روی بدنش داشت، نشانهای شبیه خال که روی دست و پا و بخشهایی از بدنش بود. در زمستان این نشانهها پررنگتر میشد و من هم به دنبال این نشانه بودم. 🔹ما تا روز سی و هشتم امید داشتیم ماکان زنده باشد. روز سیو هشتم یک بار دیگر به محل رفتم و در نهایت در فاصلهای ۱۰۰ متری از محوطه تخریب شده ساختمان، جایی در میان درختان یک باغ، تعدادی کیف و کفش دیدم. همه را داخل جعبهای گذاشتم و برای خواهرم بردم. به آسیه گفتم کدامش برای ماکان است؟ آسیه کفش کرمرنگ ورزشی را که دید، از حال رفت. خانه پر از آدم بود. همه جمع شده بودند و وقتی من رسیدم و نشان دادم، قیامت شد. فاجعه اصلی آن روز بود. 🔹ماکان یک قبر نمادین در گلزار شهدای بهشت زهرای میناب دارد، یک یادبود در مسجد مهدیه محل زندگیاش، یک یادبود در خمینیشهر (زادگاه پدرش) و به گفته دایی قرار است خیابانی به نام او در خمینیشهر نامگذاری شود. مادر هر روز به مسجد میرود، بالای سر ماکان، جایی که یادگاریهایش صندوق شده است. هر چند روز هم سری به گلزار شهدا میزند، پای قبری که خالی است اشک میریزد. بنیاد شهید برای ماکان پرونده مفقودالاثری باز کرده است/ شرق 💢بیشتر بخوانید sharghdaily.com/fa/tiny/news-1…


The screams of Palestinians being burnt alive by Israel. There is no moral difference between putting people in gas chambers and burning people in safe zones inside homes. A holocaust is happening right before our eyes and the world is silent.












