مسخرهی پدرِ ماسک (دخترِ پیرمردِ دست به جیب سابق)
24.9K posts

مسخرهی پدرِ ماسک (دخترِ پیرمردِ دست به جیب سابق)
@dastbejibsDa
ندارندهی هر گونه بایو
Katılım Haziran 2011
638 Takip Edilen748 Takipçiler

جهان در هفتهای که گذشت:
.
این حکایت بر آن جمله رفت که به روزگاری، در ولایتی که بیشتر کارها بر امیدِ وعده میرفت و کمتر بر بنیادِ خرد، شاهزادهای بهسودای بازپس گیری تاج و تخت پدر شاهنشاهش دعویِ انقلاب کرد. و این انقلاب نه از رویِ تدبیر بود، چنانکه کارِ پادشاهان راستین باشد، که بیشتر از هیاهو و آرزو مایه میگرفت. و او میگفت که: «مرا حقِ پادشاهی است، اگر مردمان مرا یاری کنند و کارها بر مراد رود. و همهی گواهش دفترچهای چهلبرگ کاهی بود، خالی از هر نبشتهای و آن دفترچه را اضطرار نام نهاده بودند.»
و مریدان که هر یک طبعشان به خویش گرم و دلشان به حملهی اجنبی به ملک پدری نرم شده بود، در میانِ خلق میگشتند و میگفتند که: «کار تمام است» و این دولت به زودی روی نماید.
و جمعی از مردمان، به امیدِ آن وعدهها، به کوی و بازار آمدند و بانگها برآوردند و گفتند: «این آخرین نبرد است.» و در آن میان خونها ریخته شد و رنجها پدید آمد.
پس شاهزاده، از شهری به شهری میرفت، حالتی یافت که مایهی سخن بسیار شد، و در این میان جامهی او به سس گوجه و بادمجان آلوده گشت و این معنی بر مردمان پوشیده نماند. پس نزدیکانِ او که به خدمت ایستاده بودند، این کار را نه به اصلاح گرفتند، که در پوشیدن و تأویل کردن کوشیدند. و گفتند که: «بر جانِ این شاهِ آینده قصد کردهاند.» و از این سخن، کار را بزرگتر نمودند. گویی میرزا رضای کرمانی بر روی شاه شهید سلطان صاحب قران طپانچه کشیده باشد. پس به فرمانِ ایشان، در میانِ شهر ندا کردند و از مردمان یاری خواستند و گفتند: «این پادشاهِ آینده را که رضای بعد از قضا و قضای بعد از رضاست نگاه دارید و مالها خرج کنید، که هر چه امروز دهید، فردا به چندین برابر بازرسد.» مردی که او را خزانهدار میخواندند، و در حساب، دعوی بسیار داشت و در حقیقت اندک میدانست، پیشتر گفته بود: «خانهها سبک کنید و فرشها بفروشید، که این کار سودی بزرگ در پی دارد.»
و در این میان، از زندان، پیغامی رسید از مردی منوچهر نام از بخت نایارانِ بختیاری که پیش از آن، در دوستیِ شاهزاده مبالغتها کرده بود. گفته بود که: «ما را به امیدِ عروج، در کارِ سخت افکندی و خود، نه آن توان داری که این بار برداری. این دعوی، بزرگتر از طاقتِ و این جامه گشادتر از قامت توست.»
چون این سخن در میانِ خلق منتشر شد، بسیاری را دیده بگشاد و دانستند که این کار، نه چنان است که گفته میشد. و ظاهر گشت که میانِ دعوی و توان، فاصله بسیار است.
و نیز حکایت کردند که وزیر اعظم شاهزاده که ابله مردی کممایه و پاچه ورمالیده و درشتگو بود، سخنی در حقِ آن مردِ زندانی گفت که خود را سزا بود و آن کنایت سخت ناپسند افتاد و مردمان آن را زشت شمردند و از آن نیز بر بدنامیِ کار افزوده گشت.
در این وقت، مردی که نه در زمرهی مریدان بود و نه در شمارِ دشمنان، پیش آمد و سخنی از رویِ آرامش گفت: «من در این کار، نه مال خرج کنم و نه دل به وعده بندم. دستمالی خرم و بس.»
پرسیدند که: «این چه معنی دارد؟»
گفت: «معنی آن است که هر که کارِ خویش راست نتواند کرد، دعویِ کارِ بزرگ نکند. چون جامهی خویش از آلودگی پاک نتواند ساخت، چگونه کارِ جهانی به سامان آورد؟»
و این سخن، اگرچه کوتاه بود، در دلها اثر کرد. و خاموشیای پدید آمد از آن گونه که پس از دانستن افتد، نه از بیم.
و شاهزاده در میانِ این احوال بماند، چونان که مردی بر ارّه نشسته باشد، نه پیش تواند رفت و نه بازگشت آسان بود. و آن مرد، دستمال بخرید و برفت. و این حکایت از آن جهت آورده آمد تا دانسته شود که در کارهای بزرگ، دعوی آسان است و عمل دشوار؛ و هر که خرد را پیشوا نکند، به اندک چیزی درماند.



فارسی

@Spirillum0 تا همون مرحله کافیه دیگه. 😜
فارسی

@arashy55555 مسالمت آمیز 🤓
فارسی

@FarhadiHadi من فوبیای اون قبر رو داشتم
پردیس نور مدلش فرق داشت
سر و ته و پهلوهاش باز بود.
فارسی

@Sohia_6067 شاید باورت نشه
جنگطلبا هنوز هم نفهمیدن چی شده.
فارسی

@behrang_sohrabi عیذی دهنده در واقع به خودش عیدی داده.😅
فارسی

@srouzh دیگه چیزی موند نزده باشه؟ 😔
فارسی

اتفاقی که نباید میافتاد افتاد!
این ویپیان رو گرفتم که فقط بیام فاحشگان سیاسی جنگطلب رو بلاک کنم و برم،
من دیگه اینجا کاری ندارم.
.
.
مسخرهی پدرِ ماسک (دخترِ پیرمردِ دست به جیب سابق)@dastbejibsDa
من امشب تا صبح از استرس جنگ میمیرم. :/
فارسی






