دختر وسطیِ پاییز🦂🍂
6.1K posts




امروز صبح بیدار شدم برم آرایشگاه واسه عروسیم گفتند عموی ۴۵سالم فوت شده همینه زندگی سراسر پوچ و بیهوده









خدایا کاش دوس پسر ایندم از حشرات بترسه اذیتش کنم🤲🏻






کاش آدمهای بیشتری اطرافم بودن که به علم علاقه داشته باشن و باهام علمشون رو به اشتراک بذارن.


اولین چالشمون... شب تولدش شروع شد. بدترین تایم ممکن اولین سالی بود که باید برای تولدش میترکوندم. از چند روز قبل با دامادشون هماهنگ شده بودم. چون تولدش افتاده بود وسط هفته، قرار شد دو تا جشن براش بگیریم؛ یکی خودمونی و چهارنفره، یکی هم جشن اصلی با دوستها و خانواده. برای تولد اول رفتیم فشم. از قبل با رستوران هماهنگ کرده بودم، کیک فرستاده بودم و یه میز کوچیک با تم تولد برامون آماده کرده بودند. وقتی رسیدیم و وارد شدیم، یهو آهنگ تولد پخش شد... هپی برث دی تو یو... خودش کاملا شوکه شده بود. اون شب کلی خندیدیم، عکس گرفتیم و خوش گذشت. اما جشن اصلی هنوز مونده بود.... اصلیه پنجشنبه بود... روزی که قرار بود چندتا از دوستهای خودش و چندتا مهمون دیگه رو دعوت کنیم خونه خواهر محترم. از شب قبلش من و دامادشون درگیر هماهنگی بودیم. با دیزاینر تم تولد صحبت کرده بودم، ساعت حدود ۹ شب بود که دوتا خانم اومدن برای تزئین. تا حدود ۲ نصفهشب داشتن کار میکردن... بادکنک... شمع... گل... ریسه... تم تولد... و کلی جزئیات ریز که شاید به چشم کسی نمیومد، ولی برای من مهم بود. چون اولین تولدش بود... و دلم میخواست همه چیز بینقص باشه. فرداش از صبح من و دامادشون رفتیم دنبال سفارش غذاها، فینگر فودها، نوشیدنیها و هر چیزی که برای پذیرایی لازم بود. همه چیز داشت دقیق و منظم جلو میرفت. راستش تا اون روز برای هیچکس تو زندگیم اون شکلی تولد نگرفته بودم. نه اون حجم از برنامهریزی... نه اون حجم از هیجان... نه اون حجم از ذوق. تیک تاک... تیک تاک... تیک تاک... ساعت هی نزدیکتر میشد. از ظهر با عاطی هماهنگ کرده بودم که مثلا شب دوتایی بریم فشم یا چالوس یه دوری بزنیم خودشم خبر نداشت چه چیزی منتظرشه منم از صبح کت و شلوار نو که تازه خریده بودم برای تولدش گذاشته بودم تو ماشین... ساعت حدود هفت بود رفتم دنبالش زنگ زدم ـ سلام عشقم... بیا پایینم ـ اومدم اومدم عشقم... وایستا مانتو بردارم چند دقیقه بعد اومد پایین... وای... هنوزم با جزییات یادم میاد از نوع و رنگ و مدل لباساش بگیر تا طراحی روی مانتوش ووو انگار یه جور دیگه شده بود. نمیدونم چرا... ولی از همیشه قشنگتر بود از همیشه جذاب تر چند ثانیه فقط نگاهش میکردم مغزم هنگ کرده بود از اینهمه زیبایی و وقار و جذابیت نشست تو ماشین محکمممممممممم بغلش کردم گفتم: به به... چه تیپی... چه خانم زیبایی...چه جیگری... اونم وقتی کت و شلوار منو دید یه لبخند ریزی زد. از اون لبخندهایی که یعنی: فکر کردی نمیفهمم یه خبریه؟ 😉(یه دوستی داشت به اسم ش که بهش رسونده بود یخورده خراب کرده بود کارو) راه افتادیم طبق نقشه قرار بود به بهونه اینکه یه چیزی باید به دامادشون بدم بریم دم خونهشون زنگ زدم:حسن جان بیا پایین یه چیزی بگیر ازم ـ نه خودت بیار بالا ـ نمیشه بابا... با عاطیم ـعععع خب پس هردوتون بیاید بالا در باز شد. رفتیم داخل آسانسور ط سوم زدم رسیدیم دم واحد و... همین که در باز شد... همه چیز منفجر شد. جیغ... دست... هورا... موزیک... خنده... تبریک... و کلی آدم که منتظرش بودن خشکم زده بود از دیدن ذوق توی چشماش🥹 انگار واقعاً سورپرایز شده بود، نه از اون سورپرایزهای الکی و ادایی... از اونایی که از ته دل آدمو خوشحال میکنه یه لحظه فقط وایستاده بود و همه رو نگاه میکرد بعد هی میخندید هی ذوق میکرد هی اینور و اونور رو نگاه میکرد، منم فقط نگاهش میکردم. و راستش... همون ذوقش برای من از کل هزینههای اون تولد باارزشتر بود. بعد دسته گل رز قرمز بزرگی که از قبل گرفته بودم رو آوردم. دادمش دستش و باز اون لبخند... اون برق چشم...اون خوشحالی...هنوزم یادمه. مهمونا کمکم نشستن عکس گرفتیم خندیدیم رقصیدیم پیک زدیم شوخی کردیم شام خوردیم کادو هارو دادن یکی یکی باز کردیم ووو و اون شب واقعا شب قشنگی بود. از اون شبهایی که آدم فکر میکنه کاش هیچوقت تموم نشه... اما درست وسط یکی از قشنگترین شبهای رابطهمون... اولین چالش جدی ما شروع شد... 🤦♂️🤦♂️🤦♂️


















