دختر وسطیِ پاییز🦂🍂

6.1K posts

دختر وسطیِ پاییز🦂🍂 banner
دختر وسطیِ پاییز🦂🍂

دختر وسطیِ پاییز🦂🍂

@dktrpyyz181

Katılım Kasım 2022
279 Takip Edilen332 Takipçiler
Sabitlenmiş Tweet
دختر وسطیِ پاییز🦂🍂
امیدوارم دور و بر هر ادمی پر بشه از امثال خودش،چه خوب چه بد اینجوری هر کدوم طعم رفتار و اخلاق خودشون رو میچشن💞
فارسی
4
3
62
3.9K
دختر وسطیِ پاییز🦂🍂 retweetledi
✌️شایسته ی آزادی✌️
ایلیا پدر و مادر نداره💔😭 تا می تونیم باید صدای این عزیز ایران باشیم. #ایلیا_بن_رشید #جاویدشاه
✌️شایسته ی آزادی✌️ tweet media
فارسی
58
2.3K
6.4K
34.2K
دختر وسطیِ پاییز🦂🍂 retweetledi
Zar
Zar@Zar278975895966·
دوستان لطفا کمک کنین این دوتا دسته گل هم دیده بشن مامانشون بهم پیام دادن که اسم پسراشون دیده نشده 😭😭😭 #امیرحسین_فیضی #احمدرضا_فیضی
Zar tweet media
فارسی
141
4.2K
16.7K
135.4K
دختر وسطیِ پاییز🦂🍂 retweetledi
ماه لی لی
ماه لی لی@liliitslili·
من یه مشکل مالی برخوردم جنس زیاد خریدم و الان موعد پرداخت پولشه دوماه قطعی تمام برنامه هام و ریخت بهم میشه لطف کنید اگر قصد خرید این سبک محصولات و دارید یا هدیه برای کسی میخواید از من بخرید؟ترجیحا نقدی. کد تخفیف ده درصدی برای شما : FORX توگوگل سرچ کنید فروشگاه ماه لی لی برای سایت
ماه لی لی tweet media
فارسی
3
64
112
3.6K
دختر وسطیِ پاییز🦂🍂
@arghwanarghavan درسته قابل قیاس نیست ولی مثال کوچیکیه ک بتونم درکتون کنم خوابگاه بودم نهایت ۱ ساعت فاصله بود تا خونه شنیدم چند تا مشکل برا خواهرم و بچه هاش پیش اومده داشتم پر پر میزدم برگردم خونه و ببینمشون نمیشد ولی دستت ک نرسه لمس کنی خیلی سخت تره متاسفم....
فارسی
0
0
0
30
ارغوان
ارغوان@arghwanarghavan·
خارج نشستم....از ایران خبر ندارم .... ۵صبح تلفن زنگ زد .... قلبم از جا کنده شد ...گوشی را برداشتم گفتند غرق در خونه، چه‌کاره کنیم ....پر پر میزدم و التماس زنگ بزنید به اورژانس ... نجات پیدا کرد ....گفتند خوبه ،نمی تونه صحبت کنه هر روز زنگ میزدم خوبه ...یا خوابیده ...‌
فارسی
15
0
213
15.9K
دختر وسطیِ پاییز🦂🍂
@sh_roya43931 چند سال پیش ماهم یکی از همشهری ها پدرش بیمارستان بود و پیر نمیشد مراسم جابه جا شه نگو پدر عروس مرده برادرا دو روز نگهداشتنش سردخونه هیچیییی نگفتن تا عروسی خواهرشون و بگیرن
فارسی
0
0
2
610
feredy
feredy@sh_roya43931·
نمی‌دونم اینجا خوندم یا یه جای دیگه ولی یه بنده خدایی دقیقا همین اتفاق شب قبل عروسیش می‌افته خانواده متوفی میبرن جسد رو میزارن سردخانه خودشون صبح میرن آرایشگاه و بعد میرن مراسم عروسی تا شب کنار عروس خانوم میرقصن، فردا صبحش اعلام میکنن که این اتفاق افتاده و اتفاقا که در طول ۱/۲
ژیلی بیلی@zhiliishere

امروز صبح بیدار شدم برم آرایشگاه واسه عروسیم گفتند عموی ۴۵سالم فوت شده همینه زندگی سراسر پوچ و بیهوده

فارسی
9
0
234
67.4K
Narges🐈‍⬛
Narges🐈‍⬛@wind_girl__·
چون یه خورده با بدنم آشتی کردم و اولین عکس رو گرفتم
Narges🐈‍⬛ tweet media
فارسی
136
2
1.8K
50.8K
دختر وسطیِ پاییز🦂🍂
@Poshtiban6236 والا تو حالت عادی هم کلی بحث داشتیم سر مسائلی ک نوشتم برای همین برام چالش شده خود شخص ادم خوبیه فقط زمین تا اسمون فرق داریم و من اهل بحثم و اون سکوت من همه رو یه شکل میبینم اون نه ،من سعی میکنم جنسیت هارو برابر ببینم ولی اون باز نه‌....هی میگم شاید من اشتباه میکنم مشکلی نیس؟
فارسی
0
0
0
8
بر‌ا‌درمحمد‌ا‌مین2️⃣
@dktrpyyz181 خانواده خیلی مهمه و خیلی مسائل رو می تونه حل کنه یا بحرانی ترش کنه تفاوت های سیاسی بستگی به دیدگاه خودتون داره که قراره هر شب با همسرتون بحث سیاسی کنید یا نه تفاوت نگاه جنسیتی باید تو خواستگاری بحث کنید که چه کارکردی از همسرتون براتون مطلوبه و چه چیزی رو برا خودتون وظیفه می دونید
فارسی
1
0
0
30
دختر وسطیِ پاییز🦂🍂
💥🌚اکانتم کوچیکه شاید دیده نشه ولی میشه لطفا ادمای متاهلی ک هستن بگن ک چجور تفاوت ها و عدم تفاهم هایی رو باید قبل ازدواج بیشتر بهشون فکر کرد؟مثلا تفاوت تو عقاید سیاسی؟تفاوت دید توی جنسیت ها؟تفاوت دید تو قومیت ها؟ارتباط با خانواده؟میشه اینارو حل کرد بعدازدواج؟یا کنار اومد؟
فارسی
2
1
6
236
(:
(:@MoblemaneMusavi·
@2afuih باشگاتو برو هدفتم خوبه ، ولی فقط باشگاه خالی نمیتونه تورو تبدیل به اون کنه مزاجت بلغمیه ، قبل از همه چی باید تغذیه‌تو درست کنی آت و آشغال خوری نکنی و گرمیجات مصرف کنی داروی بلغم زدا هم گیر بیار استفاده کن هم نشاط میده بهت هم از کلافگی و سردرگمی و بی انگیزگی در میای هم ...
فارسی
2
0
2
527
کرآنچی خوشحال
امیدوارم مثل اون خانومیه بالا سرم بشم😂🎀پ.ن: خط کشیدم چون هنوز راحت نیستم بخدا امل و فلان و بمان نیستم
کرآنچی خوشحال tweet media
فارسی
75
1
293
20.2K
enz
enz@_SadGodComplex·
جدی یه سیب زمینی سرخ کردن انقدر زمان میبره؟
فارسی
1
0
10
133
دختر وسطیِ پاییز🦂🍂
@amin_y_ @JamshidiNava نه شفتالو گرده و نهایتا دو برار گردو میشه اندازه ش یه زمانی هلو رو روی شفتالو پیوند میزدن طعم جالبی داره پوستشم خیلی راحت کنده میشه
فارسی
0
0
0
226
Nava Jamshidi
Nava Jamshidi@JamshidiNava·
سال اول که خونه رو گرفتم صاحبخونه گفت درخت شفتالو خشک شده، بگو باغبون ببرتش. نبریدم. سال بعد سه تا شفتالو داد. یه روز یکی که اومد منو ببینه، بی‌خبر دم رفتن کل شفتالوها رو چیده بود و برده بود. سال بعد اینقدر شفتالو داد که درخت سنگین شد و کج شد و یه روز از ریشه در اومد. ۱
Nava Jamshidi tweet media
فارسی
30
4
2.4K
162.4K
sebi
sebi@3bastian2·
@dktrpyyz181 هدف رو داشتم و دارم ولی انگیزه م تموم شده 😑
فارسی
1
0
0
8
sebi
sebi@3bastian2·
من اینجوری ام که هیچ چیز موردعلاقه ای ندارم مثلا خواننده موردعلاقه، رنگ مورد علاقه، تفریح موردعلاقه، فیلم و سریال موردعلاقه، عطر موردعلاقه، فصل موردعلاقه و... وقتی اینارو کسی ازم میپرسه هیچ جوابی ندارم احساس میکنم کلا زندگی کردن رو بلد نیستم.
فارسی
4
0
10
435
F
F@fatemehz0·
@dktrpyyz181 سیم کارت سفید داره بعد میاد چرت و پرت میگه ایدی کانفیگ و اینا میخواد
فارسی
1
0
0
188
F
F@fatemehz0·
تا صبح وااااااااااااا
F tweet mediaF tweet media
العربية
8
0
40
4.2K
دختر وسطیِ پاییز🦂🍂
@zedeey2 من امتحانش نکردم مرسی گفتین چون خوابم اکثر وقتا یادمه و اون خوابایی ک یادم میمونه یه چیزی میشه اخرش مثلا چند وقت پیش خواب دوستمو دیدم ک یه زخم نزدیک گردنشه صبح بهش زنگ زدم احوال گرفتم ظهر یهو اومد دیدنم گفت شب تصادف کرده چیزیش نبود شکر خدا ولی تا چند وقت گردنش کوفته بود
فارسی
0
0
1
23
💤ضدی💤
💤ضدی💤@zedeey2·
@dktrpyyz181 دفتر و خودکار برای خواب‌های سطحی یا متوسط خوبه ولی برای خواب عمیق خوب نیست
فارسی
1
0
0
120
💤ضدی💤
💤ضدی💤@zedeey2·
اگه دوست داری خواب‌هات یادت بمونند، نصف لیوان آب رو قبل از خواب بخور وقتی بیدار شدی سریع نصف بقیه‌اش رو بخور! بعد از چند شب، خواب‌هات یادت می‌مونند
Tin.@calledtin

کاش آدم‌های بیشتری اطرافم بودن که به علم علاقه داشته باشن و باهام علمشون رو به اشتراک بذارن.

فارسی
4
0
33
2.8K
Hamed
Hamed@Hamedazizi_AA·
@dktrpyyz181 اونموقع بله ولی بعدها مشکلات دیکه ای پیش اومد...
فارسی
1
0
0
19
Hamed
Hamed@Hamedazizi_AA·
اما درست وسط یکی از قشنگ‌ترین شب‌های رابطه‌مون... اولین چالش جدی ما شروع شد همه‌چی خوب بود... مهمونا بودن... موسیقی بود... خنده بود... و عاطی که از ذوق برق توی چشماش معلوم بود سورپرایز شده منم خوشحال بودم. خوشحال از اینکه تونسته بودم شبی بسازم که دوستش داشته باشه ولی........ وسط همون شلوغی‌ها اما تلفن من شروع کرد به زنگ خوردن... یه بار...دو بار...سه بار...چهار بار... واقعیتش یه نفر بود که قرار بود براش پول واریز کنم و از صبح هزار تا کار ریخته بود سرم و یادم رفته بود. گفتم بعدا جواب میدم اما بعضی وقتا یه اتفاق کوچیک، تو بدترین زمان ممکن میفته... یکی از دوستای....شش...شروع کرد دنده دادن: کیه این همه زنگ میزنه؟ چرا جواب نمیدی؟ جواب بده ببینیم کیه... منم اول جدی نگرفتم گفتم طلبکاره ولی هرچی گذشت فضا سنگین‌تر شد دوستشم هی دنده میداد... و دنده میداد... خودشم هم حساس شد گفت: جواب بده حامد... طرف تا ما خواستیم جواب بدیم قطع کرد. بعد از چند دقیقه گفتم اوکی... بیا خودت شماره رو بگیر همونجا با گوشی خودش زنگ زدیم یه مرد پشت خط بود خواب‌آلود گفتم: فلانی حامدم چی شده چرا اینقدر زنگ میزنی؟ گفت: داداش ول کن خوابم دیگه... فردا زنگ میزنم... و تماس تموم شد. (ساعت حدودا ۱۲ ۱۲،۳۰ شب بود) همونجا فکر کردم سوءتفاهم تموم شده ولی اشتباه می‌کردم. مهمونی تموم شد همه رفتن، و ما راه افتادیم سمت خونه تمام مسیر سکوت بود. بعد کم‌کم غر زدن‌ها شروع شد. چرا اول جواب ندادی؟ چرا گذاشتی اینقدر زنگ بزنه؟ چرا فلان؟ چرا بهمان؟ منم هی توضیح می‌دادم هی می‌گفتم دیدی که کی بود ولی بعضی وقتا وقتی سوءظن وارد ذهن آدم میشه، دیگه توضیح شنیده نمیشه... رسیدیم جلوی در گفتم: عاطی جونم... دیدی که چیزی نبود... هنوز جمله‌م تموم نشده بود که... دسته گل رز بزرگی که چند ساعت قبل با ذوق گرفته بودم، بوووومممم خورد توی سر و صورتم... پیاده شد و در محکم بست و رفت داخل منم مات مونده بودم، هم از اتفاقی که افتاده بود، هم از اینکه چطور قشنگ‌ترین شب رابطه‌مون، ظرف چند دقیقه تبدیل شد به تلخ‌ترین شبش. یه نیم ساعتی جلو در تو ماشین مان و مبهوت حرکتش مونده بودم... اون شب نه رفتم بالا...نه حرفی زدم... فقط ماشین رو روشن کردم و رفتم سمت دریاچه چیتگر و تا صبح، یه گوشه توی ماشین نشستم به این فکر می‌کردم که چطور یه تماس چند ثانیه‌ای، میتونه یه شب به اون قشنگی رو اینجوری خراب کنه... فرداش خودش...دامادشون...همه زنگ میزدن... و چند روز طول کشید تا دوباره آروم بشیم و کدورت رفع بشه، تو اون تایم چند روزی ک کنتاک بودیم، من هر روز غروب‌ها وقتی از سرکار برمیگشت میرفتم و از دور تماشاش میکردم آشتی کردیم، خندیدیم، دوباره کنار هم بودیم. اما حالا که به عقب نگاه میکنم... فکر میکنم اون شب، اولین باری بود که فهمیدم بعضی زخم‌ها قبل از آشنایی ما به وجود اومدن... و گاهی آدم ناخواسته تاوان دردهایی رو میده که خودش هیچ نقشی در ساختنشون نداشته... ولی واقعا اونی ک زنگ زده بود مرد بود و طلبکار بود و من باید زودتر پولش میزدم ک مشکل برام پیش نیاد... ۲/۲
Hamed@Hamedazizi_AA

اولین چالشمون... شب تولدش شروع شد. بدترین تایم ممکن اولین سالی بود که باید برای تولدش می‌ترکوندم. از چند روز قبل با دامادشون هماهنگ شده بودم. چون تولدش افتاده بود وسط هفته، قرار شد دو تا جشن براش بگیریم؛ یکی خودمونی و چهارنفره، یکی هم جشن اصلی با دوست‌ها و خانواده. برای تولد اول رفتیم فشم. از قبل با رستوران هماهنگ کرده بودم، کیک فرستاده بودم و یه میز کوچیک با تم تولد برامون آماده کرده بودند. وقتی رسیدیم و وارد شدیم، یهو آهنگ تولد پخش شد... هپی برث دی تو یو... خودش کاملا شوکه شده بود. اون شب کلی خندیدیم، عکس گرفتیم و خوش گذشت. اما جشن اصلی هنوز مونده بود.... اصلیه پنجشنبه بود... روزی که قرار بود چندتا از دوست‌های خودش و چندتا مهمون دیگه رو دعوت کنیم خونه خواهر محترم. از شب قبلش من و دامادشون درگیر هماهنگی بودیم. با دیزاینر تم تولد صحبت کرده بودم، ساعت حدود ۹ شب بود که دوتا خانم اومدن برای تزئین. تا حدود ۲ نصفه‌شب داشتن کار می‌کردن... بادکنک... شمع... گل... ریسه... تم تولد... و کلی جزئیات ریز که شاید به چشم کسی نمیومد، ولی برای من مهم بود. چون اولین تولدش بود... و دلم می‌خواست همه چیز بی‌نقص باشه. فرداش از صبح من و دامادشون رفتیم دنبال سفارش غذاها، فینگر فودها، نوشیدنی‌ها و هر چیزی که برای پذیرایی لازم بود. همه چیز داشت دقیق و منظم جلو می‌رفت. راستش تا اون روز برای هیچکس تو زندگیم اون شکلی تولد نگرفته بودم. نه اون حجم از برنامه‌ریزی... نه اون حجم از هیجان... نه اون حجم از ذوق. تیک تاک... تیک تاک... تیک تاک... ساعت هی نزدیک‌تر می‌شد. از ظهر با عاطی هماهنگ کرده بودم که مثلا شب دوتایی بریم فشم یا چالوس یه دوری بزنیم خودشم خبر نداشت چه چیزی منتظرشه منم از صبح کت و شلوار نو که تازه خریده بودم برای تولدش گذاشته بودم تو ماشین... ساعت حدود هفت بود رفتم دنبالش زنگ زدم ـ سلام عشقم... بیا پایینم ـ اومدم اومدم عشقم... وایستا مانتو بردارم چند دقیقه بعد اومد پایین... وای... هنوزم با جزییات یادم میاد از نوع و رنگ و مدل لباساش بگیر تا طراحی روی مانتوش ووو انگار یه جور دیگه شده بود. نمیدونم چرا... ولی از همیشه قشنگ‌تر بود از همیشه جذاب تر چند ثانیه فقط نگاهش می‌کردم مغزم هنگ کرده بود از اینهمه زیبایی و وقار و جذابیت نشست تو ماشین محکمممممممممم بغلش کردم گفتم: به به... چه تیپی... چه خانم زیبایی...چه جیگری... اونم وقتی کت و شلوار منو دید یه لبخند ریزی زد. از اون لبخندهایی که یعنی: فکر کردی نمی‌فهمم یه خبریه؟ 😉(یه دوستی داشت به اسم ش که بهش رسونده بود یخورده خراب کرده بود کارو) راه افتادیم طبق نقشه قرار بود به بهونه اینکه یه چیزی باید به دامادشون بدم بریم دم خونه‌شون زنگ زدم:حسن جان بیا پایین یه چیزی بگیر ازم ـ نه خودت بیار بالا ـ نمیشه بابا... با عاطیم ـعععع خب پس هردوتون بیاید بالا در باز شد. رفتیم داخل آسانسور ط سوم زدم رسیدیم دم واحد و... همین که در باز شد... همه چیز منفجر شد. جیغ... دست... هورا... موزیک... خنده... تبریک... و کلی آدم که منتظرش بودن خشکم زده بود از دیدن ذوق توی چشماش🥹 انگار واقعاً سورپرایز شده بود، نه از اون سورپرایزهای الکی و ادایی... از اونایی که از ته دل آدمو خوشحال می‌کنه یه لحظه فقط وایستاده بود و همه رو نگاه می‌کرد بعد هی می‌خندید هی ذوق می‌کرد هی اینور و اونور رو نگاه می‌کرد، منم فقط نگاهش می‌کردم. و راستش... همون ذوقش برای من از کل هزینه‌های اون تولد باارزش‌تر بود. بعد دسته گل رز قرمز بزرگی که از قبل گرفته بودم رو آوردم. دادمش دستش و باز اون لبخند... اون برق چشم...اون خوشحالی...هنوزم یادمه. مهمونا کم‌کم نشستن عکس گرفتیم خندیدیم رقصیدیم پیک زدیم شوخی کردیم شام خوردیم کادو هارو دادن یکی یکی باز کردیم ووو و اون شب واقعا شب قشنگی بود. از اون شب‌هایی که آدم فکر می‌کنه کاش هیچوقت تموم نشه... اما درست وسط یکی از قشنگ‌ترین شب‌های رابطه‌مون... اولین چالش جدی ما شروع شد... 🤦‍♂️🤦‍♂️🤦‍♂️

فارسی
11
0
38
12.3K