دیشب داشتم یکسری ریزهکاریهای خونه رو به حامدم نشون میدادم واسه روزهای بعد زایمان؛ رسیدیم به کابینت دستمالهای عزیزم، یک ساعت توقف داشتیم!
حدود ۱۰ـ۱۲ دسته بندی دستمال داشتم که زیرشاخههای متعدد هم داشتند😌😄 هاج و واج سعی میکرد حفظ کنه....
از ده سالِ پیش که وقتی دانشجو شدم و اومدم تهران یا روزى كه داشتم از ایران میرفتم تا امروز که دارم وسایلم رو جمع میکنم تا از خونهی مامان و بابام برم اولین خونهی خودمون.
هربارِ این جمع کردنها و رفتن از خونهشون به بهانهای و به امیدی بوده، این بار هم امید دارم و دلم گرم هست.