پریروز در ساحل خزر چند گوسفند مرده لب آب افتاده بودند. نزدیکشان میوههای لهشده و کیسههای پارهی آرد و موادغذایی بود. گردن گوسفندها با امواج تکانتکان میخورد. صحنهای عجیب و آخرالزمانی بود.
مادرم بعد از کلی بد و بیراه گفتن به باعث و بانیان این وضعیت گفت: «امشب بارانی است. شاید زیاد نزنند و بعد از چند شب بتوانم بخوابم.»
نگفتم که در خبرها خواندهام امروز قرار است حملات از همیشه شدیدتر باشد. گوشی را که قطع کردم کانالها نوشتند: صدای انفجار در تهران.
بچه تصادفا عکس یکی از انفجارها را توی گوشیام دید و گفت: «مامان اینجا آتیش گرفته!» دستپاچه گفتم: «آتیشبازی میکنند مامان، تولده.» عاقلاندرسفیه نگاهم کرد.
چند ساعت بعد که داشت با مادرم صحبت میکرد و او هم همین را بهش گفت، جواب داد: «فکر میکنم بمبه!»
هنوز سه سالش نشده.
از تهران رفتیم. با وجود بچه، ماندن خودخواهی بود. دلم پیش شهرم مانده، جایی که خانواده و دوستانم هستند، خانهای که هر روز صبح ترکش میکردم و عصر کلید میانداختم توی قفلش، دفتر کاری که پناهگاه بود برای روان آسیبدیدهمان، خیابانهای شلوغش، مردم شجاع و دوستداشتنیاش.
هفتهی کاری شروع شده. کسبوکارهای خصوصی باید تصمیمشان را برای ادامهی کار بگیرند. دسترسی به اینترنت بهشدت محدود است. خیلیها از تهران رفتهاند. از دی ماه اوضاع بحرانی است و معلوم نیست تا کی بشود در تعلیق ادامه داد. علاوه بر فشار مالی، آدمها از فشار روحی بیکاری گله میکنند.
روز اول جنگ ۵ ساعت در دفتر مشتری شرکت گیر افتاده بودم. جایی نزدیکش را زده بودند. همسرم دقیقا ۴ ساعت توی راه بود تا به من برسد. در مسیر برگشت حدود ۱ ساعت در ترافیک پای دیوار محوطه سپاه ثارالله بودیم که یکشنبه بمباران شد. عزرائیل ایز دت یو؟