Guillermo Ochoa Magaña
171 posts

Guillermo Ochoa Magaña
@haghbamane
منتقد شکاک بدبین



مامانم یه سری برگشت گفت اذیت کنی میبرم میذارمت بهزیستی و برد. انتظار تا شب پشت پنجره بهزیستی واسه برگشتنش خیلی سخت بود. همسن عکسم بودم.


@kimiuam بابام بلندم کرد برد لب پنجره و به مامانم میگفت اگر برام مواد نیاری میندازمش پایین و یک لحظه از دستش داشتم سر میخوردم،۵ سالم بود...هنوز میرم لب پنجره دستم میلرزه اگه بخوام براتون تعریف کنم بهم انگ دروغگو میزنن از بس غیرقابل باوره!

مامانم یه سری برگشت گفت اذیت کنی میبرم میذارمت بهزیستی و برد. انتظار تا شب پشت پنجره بهزیستی واسه برگشتنش خیلی سخت بود. همسن عکسم بودم.









مامانم یه سری برگشت گفت اذیت کنی میبرم میذارمت بهزیستی و برد. انتظار تا شب پشت پنجره بهزیستی واسه برگشتنش خیلی سخت بود. همسن عکسم بودم.



مامانم یه سری برگشت گفت اذیت کنی میبرم میذارمت بهزیستی و برد. انتظار تا شب پشت پنجره بهزیستی واسه برگشتنش خیلی سخت بود. همسن عکسم بودم.


مامانم یه سری برگشت گفت اذیت کنی میبرم میذارمت بهزیستی و برد. انتظار تا شب پشت پنجره بهزیستی واسه برگشتنش خیلی سخت بود. همسن عکسم بودم.


مامانم یه سری برگشت گفت اذیت کنی میبرم میذارمت بهزیستی و برد. انتظار تا شب پشت پنجره بهزیستی واسه برگشتنش خیلی سخت بود. همسن عکسم بودم.








