اون زمانی که من فقط ۱۰سالم بود و تابستون بود و من از صبح تا شب توی خونه تنها بودم و تو میگفتی دوربین توی خونه گذاشتم حواسم هست نمازت رو سر وقت بخونی و من از ترس کتک خوردن مینشستم جلوی تلیویزیون تا اذان بشه و بعدش تا شب خودم رو سرگردم میکردم به خودت نمیگفتی نالایق؛ سه روز رفتم سفر
خوشحالم داداشم داره بزرگ میشه و حالشونو میگیره. جرعت ندارن بهش حرفی بزنن. من که ۱۴سالم بود رژ قرمز زدم و در اتاقمو شکوندی و همه وسیلههامو ریختی بیرون. زجر بکش حالا. اون یکی بچهت هم درصدی به خودت شباهت نداره جنده.
حداقل کاری نکردم بچهم از ۱۸سالگی روزی ۶تا۶تا قرص بخوره و هزارتا چیز دیگه تا بتونه کارایی که توی گه تو زندگیش کردی رو ببخشه فراموش کنه(انقدر ریدی هنوزم نتونسته)و به این وضع بیفته.
و حالا من شدم نالایق برای گربه. پس باید واگذارش کنیم. زمانی که من رو مثل یک حیوون وحشی میزدی درحالی که من کودکی میکردم کسی به تو نگفت این بچه رو واگذار کن تو نالایقی. تف تو صورتت.